غزل شمارهٔ ۳۲۱
ز دور ار ترا ناتوانی ببیند تنی مرده باشد که جانی ببیند کجا گنجد اندر زمین عاشقی کو رخت را به شادی زمانی ببیند کسی را رسد لاف گردن کشیدن که سر بر چنان آستانی ببیند غریبی که شد شهر ب...

ز دور ار ترا ناتوانی ببیند تنی مرده باشد که جانی ببیند کجا گنجد اندر زمین عاشقی کو رخت را به شادی زمانی ببیند کسی را رسد لاف گردن کشیدن که سر بر چنان آستانی ببیند غریبی که شد شهر ب...
آنرا که چون تو لاله رخی در سرا بود میلش به دیدن گل و سوسن چرا بود سرو و سمن به قد تو مانند و روی تو گر سرو با کلاه و سمن در قبا بود در پای خود کشی به ستم هر دمی مرا بیچاره عاشقی که...
دل از فراق شما دردمند خواهد بود زمان هجر ندانم که چند خواهد بود دریغم آید از آن گوهر پسندیده که در تصرف هر ناپسند خواهد بود بیار بندی از آن زلف عنبرین کامروز دوای این دل دیوانه بند...
همیشه تا تن من برقرار خواهد بود به کوی عشق دلم را گذار خواهد بود سرم به خاک بپوسید و آتش غم دوست در استخوان تن من به کار خواهد بود بتا بدور غم خویش کشته گیر مرا جنایت تو اگر زین شم...
تا کی از هجر تو بی خواب و خورم باید بود به تو مشغول وز خود بی خبرم باید بود چاره کردم که مگر درد تو بهتر گردد چو بتر شد به ازین چاره گرم باید بود در میان بندم ازان زلف سیه زناری اگ...
دوشم از وصل کار چون زر بود تا به روز آن نگار در بر بود جام در دست و یار در پهلو عشق در جان و شور در سر بود گل و شکر بهم فرو کرده وز دگر چیزها که در خور بود با چنان رخ ز گل که گوید ...
نازنینا حسن و خوبی با وفا بهتر بود گر وفا ورزی بهر حالی ترا بهتر بود گر نباشد لطف طبع و حسن خلق و عز نفس نقش دیواری ز صد ترک ختا بهتر بود تکیه بر خوبی نشاید کرد کان ده روزه ایست ون...
آن روز کو که روی غم اندر زوال بود با او مرا به بوسه جواب و سؤال بود با آن رخ چو ماه و جبین چو مشتری هر ساعتم ز روی وفا اتصال بود از روز وصل در شب هجر او فتاده ام آه آن زمان کجا شد ...
دیگی که پار پختم چون ناتمام بود باز آمدم که پخته شود هر چه خام بود امسال نام خویش بشویم به آب می کان زهدهای پار من از بهر نام بود بسیار سالهاست که دل راه می رود وانگه بدان که منزل ...
دلم در دام عشق افتاد هیلا فتاده هر چه بادا باد هیلا چو دل را در غمش فریادرس نیست مرا از دست دل فریاد هیلا بر آب چشم من کشتی برانید که توفان در جهان افتاد هیلا بده ساقی چو کشتی ساغر...
تو را که گفت که من بی تو می توانم بود که مرگ بادا گر بی تو زنده دانم بود اگر به پیش کسی جز تو بسته ام کمری گواه باش که زنار در میانم بود درون خویش بپرداختم ز هر نقشی مگر وفای تو کن...
میان ما و تو دوری به اختیار نبود مرا زمان فراق تو در شمار نبود گذار بود مرا با تو هر دمی ز هوس به منزلی که هوا را در آن گذار نبود حدیث گفتن و اندیشه از رقیبی نه بهم رسیدن و تشویش ا...
سر دردم بر طبیب آسان نبود گفت تب داری غلط کرد آن نبود نوش دارو داد و آن سودی نداشت گل شکر فرمود و آن درمان نبود بر طبیبم سوز دل پوشیده ماند ورنه اشک دیده ام پنهان نبود من بکوشیدم ک...
این چنین نقشی اگر در چین بود قبله خوبان آن ملک این بود این چنین رخسار و دندان و جبین مشتری یا زهره یا پروین بود گر دهی دشنام ازان لبها دعاست هر چه حلوایی دهد شیرین بود گر دلت سیر آ...
روز هجران آن نگار این بود منتهای وصال یار این بود روی او لاله بهارم بود عمر آن لاله بهار این بود هست از اندیشه در کنارم خون بحر اندیشه را کنار این بود کرده بودم ز وصل جامی نوش می آ...
دوش بی روی تو باغ عیش را آبی نبود مرغ و ماهی خواب کردند و مرا خوابی نبود در کتاب طالع شوریده می کردم نظر بهتر از خاک درت روی مرا آبی نبود با خیال پرتو رخسار چون خورشید تو چشم دل را...
من از آن که شوم کو نه ازان تو بود یا چه گویم که نه در لوح و بیان تو بود سخن لب که تو داری نتوانم گفتن ور بگویم سخنی هم ز زبان تو بود هر زمانم به جهانی دگر اندازی لیک نروم جز به جها...
دل به خیالی دگر خانه جدا کرده بود ورنه چنان منزلی از چه رها کرده بود رفت ز پند خرد در وطن دام و دد تا بنماید به خود هر چه خدا کرده بود معنی خود عرضه کرد بر من و دیدم درو صورت هر نق...
هر که با عارض زیبای تو خو کرده بود گر دمی با تو برآرد نه نکو کرده بود گر به مشک ختنی میل کند عین خطاست هر که او چین سر زلف تو بو کرده بود پیش چو گان سر زلف تو آن یارد گشت که بر زخم...
به سر زلف سیه دوش گره برزده بود خلق را آتش سوزنده به دل در زده بود مرد را مردمک دیده به خون تر می کرد عنبرین خال که بر برگ گل تر زده بود حسن بالای چو سروش ز خرامیدن و خواب طعنه بر ...
دراز شد سفر یار دور گشته ما فغان ازین دلی بی او نفور گشته ما به آن رسید که توفان بر آیدم بدو چشم ز سوز سینه همچون تنور کشته ما بخواند راوی مستان به صوت داودی ز شوق او سخن چون زبور ...
خسروم با لب شیرین به شکار آمده بود از پی کشتن فرهاد به غار آمده بود باده نوشیده شب و خفته سحرگاه به خواب روز برخاسته از خواب و خمار آمده بود زلف بگشودبر آشفتهکله کج کرده تیغ در دست...
روز وداع گریه نه در حد دیده بود توفان اشک تا به گریبان رسیده بود نزدیک بود کز غم من ناله برکشد از دور هر که ناله زارم شنیده بود دیدی که چون به خون دلم تیغ برکشید آن کس که جان به خو...
عشق همان به که به زاری بود عزت عشق از در خواری بود دست بگیرد دل درویش را دوست که در مهد و عماری بود هم نکند صید چنان آهویی گر سگ ما شیر شکاری بود از گل و باغش نبود چاره ای دیده که ...