غزل شمارهٔ ۳۸۷
زلف مشکینت چو دامست ای پسر عارضت ماه تمامست ای پسر در فروغ روی و چین زلف تو مایه صد صبح و شامست ای پسر تا بود بر دیگری وصلت حلال بر من آسایش حرامست ای پسر زان دهان تنگ شیرینم بده ب...

زلف مشکینت چو دامست ای پسر عارضت ماه تمامست ای پسر در فروغ روی و چین زلف تو مایه صد صبح و شامست ای پسر تا بود بر دیگری وصلت حلال بر من آسایش حرامست ای پسر زان دهان تنگ شیرینم بده ب...
یک شبم دادی به عمری پیش خود بار ای پسر بعد از آن یادم نکردی یاد می دار ای پسر نیک بد حالم ز دست هجر حال آشوب تو لطف کنما را به حال خویش مگذار ای پسر کشته چشم توام غافل مباش از حال ...
هیچ نقاشی نیامیزد چنین رنگ ای پسر از تو باطل شد نگارستان ارژنگ ای پسر روی سبزا رنگت اندر حلقه زلف سیاه سرخ رویان را ببرد از چهره ها رنگ ای پسر زخم تیر غمزه آهن شکافت را هدف سینه ای...
چو آشفته دیدی که شد کار ما نگشتی دگر گرد بازار ما میازار ما را که کار خطاست دلیری نمودن به آزار ما به فریاد ما گر چنین می رسی به گردون رسد ناله زار ما دل ما ننالیدی از چشم تو اگر ج...
من که خمارم به مسجدها مده راهم دگر کاین زمان می خوردم و در حال می خواهم دگر محنت من جمله از عشقست و رنج از آگهی باده ای در ده که عقلم هست و آگاهم دگر رحم بر گمراه و سرگردان نگفتی ...
دلبر من بر گذشت همچو بهاری دگر بر رخش از هفت و نه نقش و نگاری دگر گفتمش ای جان بیا دست به یاری بده گفت نیارم که هست به ز تو یاری دگر گفتمش آخر مکن بیش کنار از برم گفت دلم می کند می...
نیک میخواهی که از خود دورم اندازی دگر و آن دل سنگین ز مهر من بپردازی دگر آتشی در من زدی از هجر و میگویی مسوز با من مسکین سر گردان نمیسازی دگر دل ز من بردی و گویی با تو بازی میکنم ر...
جانا ضمیرت حال ما نیکو نمیداند مگر یا آن ضرورت نامها خود بر نمیخواند مگر رفتی و شهری مرد و زن بر خاک راهت منتظر قلاب چندین دل ترا هم باز گرداند مگر روز وداع آن اشک خون کز دیدها پال...
کاکل کافرانه بین زیور گوش او نگر و آن مغلی مغول ها بر سر و دوش او نگر رنگ قمر کجا بری روی چو ماه او ببین تنگ شکر چه می کنی لعل خموش او نگر شیوه کنان چو بگذرد بر سر اسب گوی زن تندی ...
ای دل بیا و در رخ آن حور می نگر بفگن حجاب ظلمت و در نور می نگر برخیز و از شراب غمش مست گرد و باز بنشین در آن دو نرگس مخمور می نگر یاری که دل ز دیدن او تازه می شود مستورگو مباش مستو...
دل من فتنه شد بر یار دیگر چه خواهی کردن ای دل بار دیگر ندیدم در تو چندان کاردانی که اندر پیش گیری کار دیگر بهل تا بر سرما پاره گردد به نام نیک یک دستار دیگر ازان زاری نه بیزاری هما...
تو از دست که می خوردی که خشم آلوده ای دیگر مگر با دشمنان ما قدح پیموده ای دیگر ز شادیها چه بنشستی به عزتها چه برجستی اگر دشمن ندانستی که بی ما بوده ای دیگر میان دربسته بودی تو که ب...
ای ساربان که رنج کشیدی ز راه دور آمد شتر به منزل لیلی مکن عبور اینست خارها که ازو چیده ایم گل وین جای خیمها که درو دیده ایم حور این لحظه آتشست به جایی که بود آب و امروز ماتمست به ج...
همه عالم پرست ازین منظور همه آفاق را گرفت این نور حاصل شهر عاشقان سریست گرد بر گرد آن هزاران سور گر چه پر آفتاب گشت این شهر زان میان نیست جز یکی مشهور گنج در پیش چشم و ما مفلس دوست...
قراری چون ندارد جانم اینجا دل خود را چه می رنجانم اینجا سر عاشق کله داری نداند بنه کفشی که من مهمانم اینجا مرا گفتی کز آنجا آگهی چیست چه می پرسی که من حیرانم اینجا نه او پنهان شد ا...
از ما به فتنه سرمکش ای ناگزیر ما که آمیزشیست مهر ترا با ضمیر ما ما قصه ای که بود نمودیم و عرضه داشت تا خود جواب آن چه رساند بشیر ما نی نی به پیک و نامه چه حاجت که حال دل دانم که نا...
باد بهار می دمد و من ز یار دور با غم نشسته دایم و از غمگسار دور آنرا که در کنار به خون پروریده ایم خون در کنار دارم و او از کنار دور کارم ز دست رفت چه معنی که دوستان یادم نمی کنند ...
شهر بگرفت آن کمان ابرو به بالای چو تیر خسروان را جای تشویشست ازان اقلیم گیر بردمش پیش امیری تا بخواهم داد ازو چون بدید او را ز من آشفته دل تر شد امیر هر دبیری را که فرمایم نبشتن نا...
گر چه دورم نه صبورم ز تو ای بدر منیر دور بادا که کند صبر ز یاد تو ضمیر دلم آخر ز تو چون صبر تواند کاول گلم از خاک سر کوی تو کردند خمیر چشم ازان غمزه و رخسار بنتوانم دوخت اگرم غمزه ...
صنما بی تو مرا کار به جان آمده گیر دلم از درد فراقت به فغان آمده گیر دل شوریده ز هجر تو به جان می آید جان سرگشته ز هجرت به دهان آمده گیر زان زنخدان چو سیب تو بده یک بوسه وآنگه از ب...
پاکبازان را چه خارا و چه خز گر به رنگی قانعی در خرقه خز جامه گه ازرق کنی گاهی سیاه جامه خود دانی تو مردم را مرز آخرت زندان تن خواهد شدن این که بر خود می تنی چون کرم قز گر تو ایزد ر...
صاحب روی خوب و زلف دراز نه عجب گر به عشوه کوشد و ناز آنکه زلفش به بردن دل خلق دام سازد کجا شود دمساز خفته در خواب خوش کجا داند که شب ما چه تیره بود و دراز آتش دل که من بپوشیدم فاش ...
من بدین خواری و این غربت از آن راه دراز به تمنای تو افتاده ام ای شمع طراز آمدم تا به در خانه سلامت گویم به ملامت ز سر کوچه کجا گردم باز گر چه در شهر ترا هم نفسان بسیارند نفسی نیز ب...
منم غریب دیار تو ای غریب نواز دمی به حال غریب دیار خود پرداز به هر کمند که خواهی بگیر و بازم بند به شرط آنکه ز کارم نظر نگیری باز گرم چو خاک زمین خوار می کنی سهلست چو خاک می کن و ب...