غزل شمارهٔ ۷۹۸
دل من دردمند تست درمانش نمی سازی دلت بر وی نمی سوزد به فرمانش نمی سازی تنم را خون دل خوردی و ترکش می کنی اکنون عجب دارم ز کیش تو که قربانش نمی سازی ز کار من همی پرسی که چونست آن نم...

دل من دردمند تست درمانش نمی سازی دلت بر وی نمی سوزد به فرمانش نمی سازی تنم را خون دل خوردی و ترکش می کنی اکنون عجب دارم ز کیش تو که قربانش نمی سازی ز کار من همی پرسی که چونست آن نم...
عالمی را به فراق رخ خود می سوزی تا خود از جمله کرا وصل تو باشد روزی دل سخت تو به جز کینه نورزد با ما چون به دل کینه کشی پس به چه مهر اندوزی خار این کوه و بیابان همه سوزن باید تا تو...
درد سری می دهیم باد صبا را تا برساند به دوست قصه ما را برسر کویش گذر کند به تانی با لب لعلش سخن کند به مدارا پیرهن ما قبا کند به نسیمش برکند از ما دگر به مژده قبا را مرهم این ریش ک...
این همه پروانه ها سوخته از چپ و راست شمع شب ما بود راه شبستان کجاست شحنه اگر دوست بود این همه بیداد چیست وین همه آشوب چه گر ملک از شهر ماست چون نپسندد جفا نرگس سرمست یار کز قبل او ...
هزار بار بگفتم که به ز جان عزیزی اگر چه خون دل من هزار بار بریزی مرا سریست کزان خاک آستانه نریزم اگر تو بر سرم آن خاک آستانه ببیزی شبم به وعده فردای خودنشانی و چون من در انتظار نشی...
باز آمدی که خونم بر خاک در بریزی توفان موج خیزم زین چشم تر بریزی هر ساعتی به شکلی هر لحظه ای بینگی دوداز دلم برآری خون از جگر بریزی گر تشنه ای به خونم حاکم توییولیکن در پای خویش ری...
جهد بکن تا که به جایی رسی درد بکش تا به دوایی رسی بر سر آن کوچه بسی برگهاست خیز و برو تا به نوایی رسی پیرهنی چاک نکردی به عشق کی ز بر او به قبایی رسی تا نشوی فارغ و یکتا کجا از سر ...
تو از رنگی که بر گردی کجا همرنگ ما باشی که ما را می رسد رندی و بی باکی و قلاشی بدین ریش تراشیده قلندر کی شوی چون تو جوالی موی در پوشی و مشتی پشم بتراشی ازین صورت چه می خواهی دوای س...
بخت یار ما باشد گر تو یار ما باشی از میان بنگریزی در کنار ما باشی دل چو در بلا افتد رحمتی کنی بر دل غم چو فتنه انگیزد غمگسار ما باشی چشمت ار کمان گیرد پایمرد دل گردی زلفت ار کمین س...
ز راه دوستی گفتم دلم را چاره بر باشی چه دانستم که در کارم ز صد دشمن بتر باشی دل سخت تو کی بخشد بر آب چشم بیدارم چو آنساعت که من گریم تو در خواب سحر باشی گرم روزی دهی کشتن به زاری ب...
سنت آنست که خاک کف پایش باشی فرض واجب که به فرمان و برایش باشی گر نخواهی که به حسرت سر انگشت گزی در پناه رخ انگشت نمایش باشی ماه را دیدم و گفتم تو بگیری جایش بازگفتم تو نه آنی که ب...
حال دل پیش تو گفتم که تو یارم باشی نه بدان تا تو به آشفتن کارم باشی من که سوزنده چو شمعم خود ازین غصه تو نیز چه ضرورت که فروزنده نارم باشی زین پس آن چشم ندارم که مرا خواب آید مگر آ...
نه پیمان بسته ای با من که در پیمان من باشی من از حکمت نپیچم سر تو در فرمان من باشی چو تن در محنتی افتد تنم را باز جویی دل چو جانم زحمتی یابد تو جان جان من باشی چراغ دیده گریان خویش...
بکوش و روی مگردان ز جور و بارکشی مگر مراد دل خویش در کنار کشی چو اختیار دلت عشق روی دلداریست ضرورتست که جورش به اختیار کشی به یاد او قدح زهر ناب می باید که همچو شربت شیرین خوشگوار ...
پیراهن ار ز یاسمن و گل کند رواست آن سرو لاله چهره که در غنچه قباست خلقی چو طرف بر کمرش بسته اند دل وین دولت از میانه ببینیم تا کراست کرد از هوای خویش دلم گرم ذره وار آن آفتاب روی ک...
گل بین گرفته گلشن ازو آب و رونقی بستان نگرز گل شده همچون خورنقی وز کارگاه صنع به بستان کشیده اند هر جا که بود زرد و بنفشی و ازرقی گلبن چو قلعه ایست پر از تیغ و از سپر پیرامنش ز آب ...
ای ترک حور زاده ز تندی و کودکی خون دل شکسته ما را چه می مکی بگشای زلف و غارت دلها ببین اگر از بند زلف دل شکن خویش درشکی مانند گل ز جامه پدیدار میشود اندام روشن تو ز خوبی و نازکی هر...
بر ما ستم و خواری ای طرفه پسر تا کی وندر پی وصلت ما پوینده بسر تا کی بر ما ستمی کرده خون دل ما خورده ما بر ستمت پرده میپوش و مدر تا کی امشب تو به زیبایی خود خانه بیارایی فردا که بر...
جانا غم ما نداشتن تا کی ما را به جفا گذاشتن تا کی شاخ طرب از زمین جانها تو برکندن و غصه کاشتن تا کی در حسرت خویش گونهای ما زینگونه به خون نگاشتن تا کی از لطف بما نگاه کن روزی راز ت...
با چنان شیوه و شیرینی و دلبندی و شنگی نتوان دل به تو دادن که به جوری و به جنگی آهوی چشم تو ای ترک کمربند کمانکش دل شیران بیابان برباید ز پلنگی چون سبکدل نشوم در کف چنگ تو که روزی د...
گفتم که بگذرانم روزی به نام و ننگی خود با کمند عشقم وزنی نبود و سنگی رفت از دهان تنگش بار و خرم به غارت دردا که بر نیامد خروار من به تنگی رخ می نمود از اول و اکنون همی نماید از بهر...
این دل پر هوش ما با همه فرزانگی شد ز غم آن پری فاش به دیوانگی ما چو خراباتییم گر ننشیند رواست پیش خراباتیان آن صنم خانگی ای که به نخجیر ما ساخته ای دام زلف دام چه حاجت که کرد خال ر...
نه بیگانه ای ای بت خانگی مکن با من خسته بیگانگی تو گر پایمردی نکردی به لطف چه سود این دلیری و مردانگی پری زاده ای چون تو پیش نظر نباشد ز من طرفه دیوانگی چراغیست روی تو ای ماهرخ که ...
از چهره لاله سازی و از زلف سنبلی تا از خجالت تو نروید دگر گلی عاقل به آفتاب نکردی دگر نگاه گر در رخ تو نیک بکردی تاملی تو خوش نشسته فارغ و اصحاب شوق را هر دم بخیزد از سر کوی تو غلغ...