المجلس الاول
العن الشیطان و اشتم الحیطان لعنا لایسعه الزمان و شتما لا یحمله الدوران الذی جمع بیننا و بین النسوان لحما یجمع بین الرجال و الصبیان فهزهز بوقنا فی میان رانهم و کزکز عمودنا فی شکاف ک...

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
العن الشیطان و اشتم الحیطان لعنا لایسعه الزمان و شتما لا یحمله الدوران الذی جمع بیننا و بین النسوان لحما یجمع بین الرجال و الصبیان فهزهز بوقنا فی میان رانهم و کزکز عمودنا فی شکاف ک...
چنین می فرماید صاحب السیف و الفرس و الحنطت و العدس و الرمح و الترس و البط والکرکس برق الدین رعد الاسلام و المسلمین کاشف الآن و الاین محب الشیاطین قاطع الطبخ رهبان الدیر و قلیل الخی...
حدثنا شیخنا النسناس ابوالوسواس قال اخبرنا ابو شحمة الکوفی قال اخبرنا ابو زافر قال اخبرنا صاحب الوسواس الخناس الملاعنه و سید الفراعنه و ملک الشیاطنه اخس الخلق و ارذل العباد ابلیس پر...
اگر هوشمندی به معنی گرای که معنی بماند ز صورت به جای که را دانش و جود و تقوی نبود به صورت درش هیچ معنی نبود کسی خسبد آسوده در زیر گل که خسبند از او مردم آسوده دل غم خویش در زندگی خ...
ز خاک آفریدت خداوند پاک پس ای بنده افتادگی کن چو خاک حریص و جهان سوز و سرکش مباش ز خاک آفریدندت آتش مباش چو گردن کشید آتش هولناک به بیچارگی تن بینداخت خاک چو آن سرفرازی نمود این کم...
شبی زیت فکرت همی سوختم چراغ بلاغت می افروختم پراکنده گویی حدیثم شنید جز احسنت گفتن طریقی ندید هم از خبث نوعی در آن درج کرد که ناچار فریاد خیزد ز درد که فکرش بلیغ است و رایش بلند در...
خدا را ندانست و طاعت نکرد که بر بخت و روزی قناعت نکرد قناعت توانگر کند مرد را خبر کن حریص جهانگرد را سکونی به دست آور ای بی ثبات که بر سنگ گردان نروید نبات مپرور تن ار مرد رای و هش...
سخن در صلاح است و تدبیر و خوی نه در اسب و میدان و چوگان و گوی تو با دشمن نفس هم خانه ای چه در بند پیکار بیگانه ای عنان باز پیچان نفس از حرام به مردی ز رستم گذشتند و سام تو خود را چ...
بیا ای که عمرت به هفتاد رفت مگر خفته بودی که بر باد رفت همه برگ بودن همی ساختی به تدبیر رفتن نپرداختی قیامت که بازار مینو نهند منازل به اعمال نیکو دهند بضاعت به چندان که آری بری وگ...
به نام خداوند جان آفرین حکیم سخن در زبان آفرین خداوند بخشنده دستگیر کریم خطابخش پوزش پذیر عزیزی که هر کز درش سر بتافت به هر در که شد هیچ عزت نیافت سر پادشاهان گردن فراز به درگاه او...
خوشا وقت شوریدگان غمش اگر زخم بینند و گر مرهمش گدایانی از پادشاهی نفور به امیدش اندر گدایی صبور دمادم شراب الم در کشند وگر تلخ بینند دم در کشند بلای خمار است در عیش مل سلحدار خار ا...
نفس می نیارم زد از شکر دوست که شکری ندانم که در خورد اوست عطایی است هر موی از او بر تنم چگونه به هر موی شکری کنم ستایش خداوند بخشنده را که موجود کرد از عدم بنده را که را قوت وصف اح...
بیا تا برآریم دستی ز دل که نتوان برآورد فردا ز گل به فصل خزان در نبینی درخت که بی برگ ماند ز سرمای سخت برآرد تهی دست های نیاز ز رحمت نگردد تهی دست باز مپندار از آن در که هرگز نبست ...
شنیدم که در وقت نزع روان به هرمز چنین گفت نوشیروان که خاطر نگهدار درویش باش نه در بند آسایش خویش باش نیاساید اندر دیار تو کس چو آسایش خویش جویی و بس نیاید به نزدیک دانا پسند شبان خ...
یکی در نشابور دانی چه گفت چو فرزندش از فرض خفتن بخفت توقع مدار ای پسر گر کسی که بی سعی هرگز به جایی رسی سمیلان چو می بر نگیرد قدم وجودی است بی منفعت چون عدم طمع دار سود و بترس از ز...
یکی گربه در خانه زال بود که برگشته ایام و بدحال بود دوان شد به مهمان سرای امیر غلامان سلطان زدندش به تیر چکان خونش از استخوان می دوید همی گفت و از هول جان می دوید اگر جستم از دست ا...
یکی کرد بر پارسایی گذر به صورت جهود آمدش در نظر قفایی فرو کوفت بر گردنش ببخشید درویش پیراهنش خجل گفت کانچ از من آمد خطاست ببخشای بر من چه جای عطاست به شکرانه گفتا به سر بیستم که آن...
شبی خفته بودم به عزم سفر پی کاروانی گرفتم سحر که آمد یکی سهمگین باد و گرد که بر چشم مردم جهان تیره کرد به ره در یکی دختر خانه بود به معجر غبار از پدر می زدود پدر گفتش ای نازنین چهر...
یکی پیش داود طایی نشست که دیدم فلان صوفی افتاده مست قی آلوده دستار و پیراهنش گروهی سگان حلقه پیرامنش چو پیر از جوان این حکایت شنید به آزار از او روی در هم کشید زمانی بر آشفت و گفت ...
سگی پای صحرانشینی گزید به خشمی که زهرش ز دندان چکید شب از درد بیچاره خوابش نبرد به خیل اندرش دختری بود خرد پدر را جفا کرد و تندی نمود که آخر تو را نیز دندان نبود پس از گریه مرد پرا...
شنیدم که بگریست سلطان روم بر نیکمردی ز اهل علوم که پایابم از دست دشمن نماند جز این قلعه و شهر با من نماند بسی جهد کردم که فرزند من پس از من بود سرور انجمن کنون دشمن بدگهر دست یافت ...
یکی را کرم بود و قوت نبود کفافش به قدر مروت نبود که سفله خداوند هستی مباد جوانمرد را تنگدستی مباد کسی را که همت بلند اوفتد مرادش کم اندر کمند اوفتد چو سیلاب ریزان که در کوهسار نگیر...
چنین گفت پیش زغن کرکسی که نبود ز من دوربین تر کسی زغن گفت از این در نشاید گذشت بیا تا چه بینی بر اطراف دشت شنیدم که مقدار یک روزه راه بکرد از بلندی به پستی نگاه چنین گفت دیدم گرت ب...
یکی در بیابان سگی تشنه یافت برون از رمق در حیاتش نیافت کله دلو کرد آن پسندیده کیش چو حبل اندر آن بست دستار خویش به خدمت میان بست و بازو گشاد سگ ناتوان را دمی آب داد خبر داد پیغمبر ...