بخش ۸ - حکایت
شکر خنده ای انگبین می فروخت که دلها ز شیرینیش می بسوخت نباتی میان بسته چون نیشکر بر او مشتری از مگس بیشتر گر او زهر برداشتی فی المثل بخوردندی از دست او چون عسل گرانی نظر کرد در کار...

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
شکر خنده ای انگبین می فروخت که دلها ز شیرینیش می بسوخت نباتی میان بسته چون نیشکر بر او مشتری از مگس بیشتر گر او زهر برداشتی فی المثل بخوردندی از دست او چون عسل گرانی نظر کرد در کار...
یکی را ز مردان روشن ضمیر امیر ختن داد طاقی حریر ز شادی چو گلبرگ خندان شکفت نپوشید و دستش ببوسید و گفت چه خوب است تشریف میر ختن وز او خوب تر خرقه خویشتن گر آزاده ای بر زمین خسب و بس...
دو کس گرد دیدند و آشوب و جنگ پراکنده نعلین و پرنده سنگ یکی فتنه دید از طرف بر شکست یکی در میان آمد و سر شکست کسی خوشتر از خویشتن دار نیست که با خوب و زشت کسش کار نیست تو را دیده در...
یکی را عسس دست بر بسته بود همه شب پریشان و دلخسته بود به گوش آمدش در شب تیره رنگ که شخصی همی نالد از دست تنگ شنید این سخن دزد مغلول و گفت ز بیچارگی چند نالی بخفت برو شکر یزدان کن ا...
یکی پارسا سیرت حق پرست فتادش یکی خشت زرین به دست سر هوشمندش چنان خیره کرد که سودا دل روشنش تیره کرد همه شب در اندیشه کاین گنج و مال در او تا زیم ره نیابد زوال دگر قامت عجزم از بهر ...
یکی از بزرگان اهل تمیز حکایت کند ز ابن عبدالعزیز که بودش نگینی در انگشتری فرو مانده در قیمتش جوهری به شب گفتی از جرم گیتی فروز دری بود از روشنایی چو روز قضا را درآمد یکی خشک سال که...
چنین نقل دارم ز مردان راه فقیران منعم گدایان شاه که پیری به دریوزه شد بامداد در مسجدی دید و آواز داد یکی گفتش این خانه خلق نیست که چیزی دهندت به شوخی مایست بدو گفت کاین خانه کیست پ...
بلند اختری نام او بختیار قوی دستگه بود و سرمایه دار به کوی گدایان درش خانه بود زرش همچو گندم به پیمانه بود چو درویش بیند توانگر به ناز دلش بیش سوزد به داغ نیاز زنی جنگ پیوست با شوی...
به سرهنگ سلطان چنین گفت زن که خیز ای مبارک در رزق زن برو تا ز خوانت نصیبی دهند که فرزندکانت نظر بر رهند بگفتا بود مطبخ امروز سرد که سلطان به شب نیت روزه کرد زن از ناامیدی سر انداخت...
شنیدم که پیری شبی زنده داشت سحر دست حاجت به حق بر فراشت یکی هاتف انداخت در گوش پیر که بی حاصلی رو سر خویش گیر بر این در دعای تو مقبول نیست به خواری برو یا به زاری بایست شب دیگر از ...
یکی پیر درویش در خاک کیش چه خوش گفت با همسر زشت خویش چو دست قضا زشت رویت سرشت میندای گلگونه بر روی زشت که حاصل کند نیکبختی به زور به سرمه که بینا کند چشم کور نیاید نکوکاری از بد رگ...
یکی نان خورش جز پیازی نداشت چو دیگر کسان برگ و سازی نداشت پراکنده ای گفتش ای خاکسار برو طبخی از خوان یغما بیار بخواه و مدار از کس ای خواجه باک که مقطوع روزی بود شرمناک قبا بست و چا...
برهنه تنی یک درم وام کرد تن خویش را کسوتی خام کرد بنالید کای طالع بدلگام به گرما بپختم در این زیر خام چو ناپخته آمد ز سختی به جوش یکی گفتش از چاه زندان خموش به جای آور ای خام شکر خ...
در اخبار شاهان پیشینه هست که چون تکله بر تخت زنگی نشست به دورانش از کس نیازرد کس سبق برد اگر خود همین بود و بس چنین گفت یک ره به صاحبدلی که عمرم به سر رفت بی حاصلی بخواهم به کنج عب...
چنین گفت پیری پسندیده هوش خوش آید سخنهای پیران به گوش که در هند رفتم به کنجی فراز چه دیدم چو یلدا سیاهی دراز تو گفتی که عفریت بلقیس بود به زشتی نمودار ابلیس بود در آغوش وی دختری چو...
شنیدم که فرزانه ای حق پرست گریبان گرفتش یکی رند مست از آن تیره دل مرد صافی درون قفا خورد و سر بر نکرد از سکون یکی گفتش آخر نه مردی تو نیز تحمل دریغ است از این بی تمیز شنید این سخن ...
میان دو تن دشمنی بود و جنگ سر از کبر بر یکدگر چون پلنگ ز دیدار هم تا به حدی رمان که بر هر دو تنگ آمدی آسمان یکی را اجل در سر آورد جیش سرآمد بر او روزگاران عیش بداندیش او را درون شا...
ای سرو بلند قامت دوست وه وه که شمایلت چه نیکوست در پای لطافت تو میراد هر سرو سهی که بر لب جوست نازک بدنی که می نگنجد در زیر قبا چو غنچه در پوست مه پاره به بام اگر برآید که فرق کند ...
غریبان را دل از بهر تو خونست دل خویشان نمی دانم که چونست عنان گریه چون شاید گرفتن که از دست شکیبایی برونست مگر شاهنشه اندر قلب لشکر نمی آید که رایت سرنگونست دگر سبزی نروید بر لب جو...
یکی در صورت درویشان نه بر صفت ایشان در محفلی دیدم نشسته و شنعتی در پیوسته و دفتر شکایتی باز کرده و ذم توانگران آغاز کرده سخن بدین جا رسانیده که درویش را دست قدرت بسته است و توانگر ...
پادشاهی را شنیدم به کشتن اسیری اشارت کرد بیچاره در آن حالت نومیدی ملک را دشنام دادن گرفت و سقط گفتن که گفته اند هر که دست از جان بشوید هر چه در دل دارد بگوید وقت ضرورت چو نماند گری...
یکی از بزرگان گفت پارسایی را چه گویی در حق فلان عابد که دیگران در حق وی به طعنه سخن ها گفته اند گفت بر ظاهرش عیب نمی بینم و در باطنش غیب نمی دانم هر که را جامه پارسا بینی پارسا دان...
خواهنده مغربی در صف بزازان حلب می گفت ای خداوندان نعمت اگر شما را انصاف بودی و ما را قناعت رسم سؤال از جهان برخاستی ای قناعت توانگرم گردان که ورای تو هیچ نعمت نیست کنج صبر اختیار ل...
یکی را از دوستان گفتم امتناع سخن گفتنم به علت آن اختیار آمده است در غالب اوقات که در سخن نیک و بد اتفاق افتد و دیده دشمنان جز بر بدی نمی آید گفت دشمن آن به که نیکی نبیند و اخو العد...