حکایتِ شمارهٔ ۱۱
درویشی را ضرورتی پیش آمد کسی گفت فلان نعمتی دارد بی قیاس اگر بر حاجت تو واقف گردد همانا که در قضای آن توقف روا ندارد گفت من او را ندانم گفت منت رهبری کنم دستش گرفت تا به منزل آن شخ...

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
درویشی را ضرورتی پیش آمد کسی گفت فلان نعمتی دارد بی قیاس اگر بر حاجت تو واقف گردد همانا که در قضای آن توقف روا ندارد گفت من او را ندانم گفت منت رهبری کنم دستش گرفت تا به منزل آن شخ...
خشکسالی در اسکندریه عنان طاقت درویش از دست رفته بود درهای آسمان بر زمین بسته و فریاد اهل زمین به آسمان پیوسته نماند جانور از وحش و طیر و ماهی و مور که بر فلک نشد از بی مرادی افغانش...
حاتم طایی را گفتند از تو بزرگ همت تر در جهان دیده ای یا شنیده ای گفت بلی روزی چهل شتر قربان کرده بودم امرای عرب را پس به گوشه صحرایی به حاجتی برون رفته بودم خارکنی را دیدم پشته فرا...
موسی علیه السلام درویشی را دید از برهنگی به ریگ اندر شده گفت ای موسی دعا کن تا خدا عزوجل مرا کفافی دهد که از بی طاقتی به جان آمدم موسی دعا کرد و برفت پس از چند روز که باز آمد از من...
اعرابی را دیدم در حلقه جوهریان بصره که حکایت همی کرد که وقتی در بیابانی راه گم کرده بودم و از زاد معنیٰ چیزی با من نمانده بود و دل بر هلاک نهاده که همی ناگاه کیسه ای یافتم پر مروار...
یکی در صنعت کشتی گرفتن سرآمده بود سی صد و شصت بند فاخر بدانستی و هر روز به نوعی از آن کشتی گرفتی مگر گوشه خاطرش با جمال یکی از شاگردان میلی داشت سی صد و پنجاه و نه بندش در آموخت مگ...
یکی از صاحبدلان زورآزمایی را دید به هم برآمده و کف بر دماغ انداخته گفت این را چه حالت است گفتند فلان دشنام دادش گفت این فرومایه هزار من سنگ برمی دارد و طاقت سخنی نمی آرد لاف سرپنجگ...
جوانمردی را در جنگ تاتار جراحتی هول رسید کسی گفت فلان بازرگان نوش دارو دارد اگر بخواهی باشد که دریغ ندارد گویند آن بازرگان به بخل معروف بود گر به جای نانش اندر سفره بودی آفتاب تا ق...
مال از بهر آسایش عمر است نه عمر از بهر گرد کردن مال عاقلی را پرسیدند نیک بخت کیست و بدبختی چیست گفت نیک بخت آن که خورد و کشت و بدبخت آن که مرد و هشت مکن نماز بر آن هیچ کس که هیچ نک...
هر آن سری که در سر داری با دوست در میان منه چه دانی که وقتی دشمن گردد و هر گزندی که توانی به دشمن مرسان که باشد که وقتی دوست شود رازی که نهان خواهی با کس در میان منه وگرچه دوست مخل...
درویشی به مناجات در می گفت یا رب بر بدان رحمت كن كه بر نیكان خود رحمت كرده ای كه مر ایشان را نیک آفریده ای
اول كسی كه علم بر جامه كرد و انگشتری در دست جمشید بود گفتندش چرا به چپ دادی و فضیلت راست راست گفت راست را زینت راستی تمام است فریدون گفت نقاشان چین را كه پیرامون خرگاهش بدوزند بدان...
بزرگی را پرسیدند با چندین فضیلت که دست راست را هست خاتم در انگشت چپ چرا می کنند گفت ندانی که اهل فضیلت همیشه محروم باشند آن که حظ آفرید و روزی داد یا فضیلت همی دهد یا بخت
نصیحت پادشاهان کردن کسی را مسلم بود که بیم سر ندارد یا امید زر موحد چه در پای ریزی زرش چه شمشیر هندی نهی بر سرش امید و هراسش نباشد ز کس بر این است بنیاد توحید و بس
شاه از بهر دفع ستمکاران است و شحنه برای خونخواران و قاضی مصلحت جوی طراران هرگز دو خصم به حق راضی پیش قاضی نروند چو حق معاینه دانی که می بباید داد به لطف به که به جنگاوری به دلتنگی ...
همه کس را دندان به ترشی کند شود مگر قاضیان را که به شیرینی قاضی چو به رشوت بخورد پنج خیار ثابت کند از بهر تو ده خربزه زار
قحبه پیر از نابکاری چه کند که توبه نکند و شحنه معزول از مردم آزاری جوان گوشه نشین شیرمرد راه خداست که پیر خود نتواند ز گوشه ای برخاست جوان سخت می باید که از شهوت بپرهیزد که پیر سست...
حکیمی را پرسیدند چندین درخت نامور که خدای عز و جل آفریده است و برومند هیچ یک را آزاد نخوانده اند مگر سرو را که ثمره ای ندارد در این چه حکمت است گفت هر درختی را ثمره ای معین است که ...
دو کس مردند و حسرت بردند یکی آن که داشت و نخورد و دیگر آن که دانست و نکرد کس نبیند بخیل فاضل را که نه در عیب گفتنش کوشد ور کریمی دو صد گنه دارد کرمش عیبها فرو پوشد
دشمنی ضعیف که در طاعت آید و دوستی نماید مقصود وی جز آن نیست که دشمنی قوی گردد و گفته اند بر دوستی دوستان اعتماد نیست تا به تملق دشمنان چه رسد و هر که دشمن کوچک را حقیر می دارد بدان...
سخن میان دو دشمن چنان گوی که گر دوست گردند شرم زده نشوی میان دو کس جنگ چون آتش است سخن چین بدبخت هیزم کش است کنند این و آن خوش دگرباره دل وی اندر میان کوربخت و خجل میان دو تن آتش ا...
هر که با دشمنان صلح می کند سر آزار دوستان دارد بشوی ای خردمند از آن دوست دست که با دشمنانت بود هم نشست
چون در امضای کاری متردد باشی آن طرف اختیار کن که بی آزارتر بر آید با مردم سهل خوی دشخوار مگوی با آن که در صلح زند جنگ مجوی تا کار به زر برمی آید جان در خطر افکندن نشاید عرب گوید آخ...
بر عجز دشمن رحمت مکن که اگر قادر شود بر تو نبخشاید دشمن چو بینی ناتوان لاف از بروت خود مزن مغزیست در هر استخوان مردیست در هر پیرهن