حکمت شمارهٔ ۱۶
هر که بدی را بکشد خلق را از بلای او برهاند و او را از عذاب خدای عز و جل پسندیده ست بخشایش ولیکن منه بر ریش خلق آزار مرهم ندانست آن که رحمت کرد بر مار که آن ظلم است بر فرزند آدم

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
هر که بدی را بکشد خلق را از بلای او برهاند و او را از عذاب خدای عز و جل پسندیده ست بخشایش ولیکن منه بر ریش خلق آزار مرهم ندانست آن که رحمت کرد بر مار که آن ظلم است بر فرزند آدم
نصیحت از دشمن پذیرفتن خطاست ولیکن شنیدن رواست تا به خلاف آن کار کنی که آن عین صواب است حذر کن زآنچه دشمن گوید آن کن که بر زانو زنی دست تغابن گرت راهی نماید راست چون تیر از او برگرد...
خشم بیش از حد گرفتن وحشت آرد و لطف بی وقت هیبت ببرد نه چندان درشتی کن که از تو سیر گردند و نه چندان نرمی که بر تو دلیر شوند درشتی و نرمی به هم در به است چو فاصد که جراح و مرهم نه ا...
دو کس دشمن ملک و دینند پادشاه بی حلم و زاهد بی علم بر سر ملک مباد آن ملک فرمانده که خدا را نبود بنده فرمانبردار
موسی علیه السلام قارون را نصیحت کرد که احسن کما احسن الله الیک نشنید و عاقبتش شنیدی آن کس که به دینار و درم خیر نیندوخت سر عاقبت اندر سر دینار و درم کرد خواهی که ممتع شوی از دنیا و...
پادشه باید که تا به حدی خشم بر دشمنان نراند که دوستان را اعتماد نماند آتش خشم اول در خداوند خشم اوفتد پس آنگه زبانه به خصم رسد یا نرسد نشاید بنی آدم خاکزاد که در سر کند کبر و تندی ...
بدخوی در دست دشمنی گرفتار است که هر کجا رود از چنگ عقوبت او خلاص نیابد اگر ز دست بلا بر فلک رود بدخوی ز دست خوی بد خویش در بلا باشد
چو بینی که در سپاه دشمن تفرقه افتاده است تو جمع باش و گر جمع شوند از پریشانی اندیشه کن برو با دوستان آسوده بنشین چو بینی در میان دشمنان جنگ وگر بینی که با هم یکزبانند کمان را زه کن...
دشمن چو از همه حیلتی فرو ماند سلسله دوستی بجنباند پس آنگه به دوستی کارهایی کند که هیچ دشمن نتواند
سر مار به دست دشمن بکوب که از احدی الحسنیین خالی نباشد اگر این غالب آمد مار کشتی و گر آن از دشمن رستی به روز معرکه ایمن مشو ز خصم ضعیف که مغز شیر برآرد چو دل ز جان برداشت
خبری که دانی که دلی بیازارد تو خاموش تا دیگری بیارد بلبلا مژده بهار بیار خبر بد به بوم باز گذار
پادشه را بر خیانت کسی واقف مگردان مگر آنگه که بر قبول کلی واثق باشی و گر نه در هلاک خویش سعی می کنی بسیج سخن گفتن آنگاه کن که دانی که در کار گیرد سخن
هر که نصیحت خودرای می کند او خود به نصیحتگری محتاج است
فریب دشمن مخور و غرور مداح مخر که این دام زرق نهاده است و آن دامن طمع گشاده احمق را ستایش خوش آید چون لاشه که در کعبش دمی فربه نماید الا تا نشنوی مدح سخنگوی که اندک مایه نفعی از تو...
متکلم را تا کسی عیب نگیرد سخنش صلاح نپذیرد مشو غره بر حسن گفتار خویش به تحسین نادان و پندار خویش
دو کس رنج بیهوده بردند و سعی بی فایده کردند یکی آن که اندوخت و نخورد و دیگر آن که آموخت و نکرد علم چندان که بیشتر خوانی چون عمل در تو نیست نادانی نه محقق بود نه دانشمند چارپایی بر ...
همه کس را عقل خود به کمال نماید و فرزند خود به جمال یکی یهود و مسلمان نزاع می کردند چنان که خنده گرفت از حدیث ایشانم به طیره گفت مسلمان گر این قباله من درست نیست خدایا یهود میرانم ...
ده آدمی بر سفره ای بخورند و دو سگ بر مرداری با هم به سر نبرند حریص با جهانی گرسنه است و قانع به نانی سیر حکما گفته اند توانگری به قناعت به از توانگری به بضاعت روده تنگ به یک نان ته...
هر که در حال توانایی نکویی نکند در وقت ناتوانی سختی بیند بد اختر تر از مردم آزار نیست که روز مصیبت کسش یار نیست
هر چه زود بر آید دیر نپاید خاک مشرق شنیده ام که کنند به چهل سال کاسه ای چینی صد به روزی کنند در مردشت لاجرم قیمتش همی بینی مرغک از بیضه برون آید و روزی طلبد و آدمی بچه ندارد خبر و ...
کارها به صبر بر آید و مستعجل به سر در آید به چشم خویش دیدم در بیابان که آهسته سبق برد از شتابان سمند بادپای از تک فرو ماند شتربان هم چنان آهسته می راند
نادان را به از خاموشی نیست وگر این مصلحت بدانستی نادان نبودی چون نداری کمال فضل آن به که زبان در دهان نگه داری آدمی را زبان فضیحه کند جوز بی مغز را سبکساری خری را ابلهی تعلیم می دا...
هر که با داناتر از خود بحث کند تا بدانند که داناست بدانند که نادان است چون در آید مه از تویی به سخن گرچه به دانی اعتراض مکن
هر که با بدان نشیند نیکی نبیند گر نشیند فرشته ای با دیو وحشت آموزد و خیانت و ریو از بدان نیکویی نیاموزی نکند گرگ پوستین دوزی