حکمت شمارهٔ ۳۸
مردمان را عیب نهانی پیدا مکن که مر ایشان را رسوا کنی و خود را بی اعتماد هر که علم خواند و عمل نکرد بدان ماند که گاو راند و تخم نیفشاند

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
مردمان را عیب نهانی پیدا مکن که مر ایشان را رسوا کنی و خود را بی اعتماد هر که علم خواند و عمل نکرد بدان ماند که گاو راند و تخم نیفشاند
از تن بی دل طاعت نیاید و پوست بی مغز را بضاعت نشاید
علم از بهر دین پروردن است نه از بهر دنیا خوردن هر که پرهیز و علم و زهد فروخت خرمنی گرد کرد و پاک بسوخت
نه هر که در مجادله چست در معامله درست بس قامت خوش که زیر چادر باشد چون باز کنی مادر مادر باشد
اگر شبها همه قدر بودی شب قدر بی قدر بودی گر سنگ همه لعل بدخشان بودی پس قیمت لعل و سنگ یکسان بودی
نه هر که به صورت نکوست سیرت زیبا در اوست کار اندرون دارد نه پوست توان شناخت به یک روز در شمایل مرد که تا کجاش رسیده ست پایگاه علوم ولی ز باطنش ایمن مباش و غره مشو که خبث نفس نگردد ...
هرکه با بزرگان ستیزد خون خود ریزد خویشتن را بزرگ پنداری راست گفتند یک دو بیند لوچ زود بینی شکسته پیشانی تو که بازی کنی به سر با قوچ
پنجه با شیر زدن و مشت با شمشیر کار خردمندان نیست جنگ و زورآوری مکن با مست پیش سرپنجه در بغل نه دست
ضعیفی که با قوی دلاوری کند یار دشمن است در هلاک خویش سایه پرورده را چه طاقت آن که رود با مبارزان به قتال سست بازو به جهل می فکند پنجه با مرد آهنین چنگال
بی هنران هنرمند را نتوانند که بینند همچنان که سگان بازاری سگ صید را مشغله برآرند و پیش آمدن نیارند یعنی سفله چون به هنر با کسی برنیاید به خبثش در پوستین افتد کند هر آینه غیبت حسود ...
گر جور شکم نیستی هیچ مرغ در دام صیاد نیوفتادی بلکه صیاد خود دام ننهادی حکیمان دیر دیر خورند و عابدان نیم سیر و زاهدان سد رمق و جوانان تا طبق برگیرند و پیران تا عرق بکنند اما قلندرا...
مشورت با زنان تباه است و سخاوت با مفسدان گناه خبیث را چو تعهد کنی و بنوازی به دولت تو گنه می کند به انبازی ترحم بر پلنگ تیز دندان ستمکاری بود بر گوسپندان
هر که را دشمن پیش است اگر نکشد دشمن خویش است سنگ بر دست و مار سر بر سنگ خیره رایی بود قیاس و درنگ
عالم ناپرهیزگار کور مشعله دار است بی فایده هر که عمر در باخت چیزی نخرید و زر بینداخت
کشتن بندیان تأمل اولی تر است به حکم آن که اختیار باقیست توان کشت و توان بخشید و گر بی تأمل کشته شود محتمل است که مصلحتی فوت شود که تدارک مثل آن ممتنع باشد نیک سهل است زنده بی جان ک...
حکیمی که با جهال درافتد توقع عزت ندارد وگر جاهلی به زبان آوری بر حکیمی غالب آید عجب نیست که سنگی ست که گوهر همی شکند نه عجب گر فرو رود نفسش عندلیبی غراب هم قفسش گر هنرمند از اوباش ...
خردمندی را که در زمره اجلاف سخن ببندد شگفت مدار که آواز بربط با غلبه دهل بر نیاید و بوی عنبر از گند سیر فرو ماند بلند آواز نادان گردن افراخت که دانا را به بی شرمی بینداخت نمی داند ...
جوهر اگر در خلاب افتد همچنان نفیس است و غبار اگر به فلک رسد همان خسیس استعداد بی تربیت دریغ است و تربیت نامستعد ضایع خاکستر نسبی عالی دارد که آتش جوهر علویست ولیکن چون به نفس خود ه...
مشک آن است که ببوید نه آن که عطار بگوید دانا چو طبله عطار است خاموش و هنرنمای و نادان خود طبل غازی بلندآواز و میان تهی عالم اندر میان جاهل را مثلی گفته اند صدیقان شاهدی در میان کور...
دوستی را که به عمری فرا چنگ آرند نشاید که به یک دم بیازارند سنگی به چند سال شود لعل پاره ای زنهار تا به یک نفسش نشکنی به سنگ
عقل در دست نفس چنان گرفتار است که مرد عاجز با زن گربز رای بی قوت مکر و فسون است و قوت بی رای جهل و جنون تمیز باید و تدبیر و عقل و آن گه ملک که ملک و دولت نادان سلاح جنگ خداست
جوانمرد که بخورد و بدهد به از عابدی که روزه دارد و بنهد هر که ترک شهوات از بهر قبول خلق داده است از شهوتی حلال در شهوتی حرام افتاده است عابد که نه از بهر خدا گوشه نشیند بیچاره در آ...
اندک اندک خیلی شود و قطره قطره سیلی گردد یعنی آنان که دست قوت ندارند سنگ خرده نگه دارند تا به وقت فرصت دمار از دماغ ظالم برآرند و قطر علیٰ قطر اذا اتفقت نهر و نهر علیٰ نهر اذا اجتم...
عالم را نشاید که سفاهت از عامی به حلم درگذراند که هر دو طرف را زیان دارد هیبت این کم شود و جهل آن مستحکم چو با سفله گویی به لطف و خوشی فزون گرددش کبر و گردنکشی