رباعی شمارهٔ ۱۳۴
ای کاش که مردم آن صنم دیدندی یا گفتن دلستانش بشنیدندی تا بیدل و بیقرار گردیدندی بر گریه عاشقان نخندیدندی

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
ای کاش که مردم آن صنم دیدندی یا گفتن دلستانش بشنیدندی تا بیدل و بیقرار گردیدندی بر گریه عاشقان نخندیدندی
گفتم بکنم توبه ز صاحبنظری باشد که بلای عشق گردد سپری چندانکه نگه می کنم ای رشک پری بار دومین از اولین خوبتری
هر روز به شیوه ای و لطفی دگری چندانکه نگه می کنمت خوبتری گفتم که به قاضی برمت تا دل خویش بستانم و ترسم دل قاضی ببری
ای بلبل خوش سخن چه شیرین نفسی سرمست هوی و پای بند هوسی ترسم که به یاران عزیزت نرسی کز دست و زبان خویشتن در قفسی
ای پیش تو لعبتان چینی حبشی کس چون تو صنوبر نخرامد به کشی گر روی بگردانی و گر سر بکشی ما با تو خوشیم گر تو با ما نه خوشی
ماها همه شیرینی و لطف و نمکی نه ماه زمین که آفتاب فلکی تو آدمیی و دیگران آدمیند نی نی تو که خط سبز داری ملکی
امشب که حضور یار جان افروزست بختم به خلاف دشمنان پیروزست گو شمع بمیر و مه فرو شو که مرا آن شب که تو در کنار باشی روزست
از می طرب افزاید و مردی خیزد وز طبع گیا خشکی و سردی خیزد در باده سرخ پیچ و در روی سپید کز خوردن سبزه روی زردی خیزد
کردیم بسی جام لبالب خالی تا بو که نهیم لب بران لب حالی ترسنده ازان شدم که ناگاه ز جان بی وصل لبت کنیم قالب خالی
در وهم نیاید که چه شیرین دهنی این ست که دور از لب و دندان منی ما را به سرای پادشاهان ره نیست تو خیمه به پهلوی گدایان نزنی
گر کام دل از زمانه تصویر کنی بی فایده خود را ز غمان پیر کنی گیرم که ز دشمن گله آری بر دوست چون دوست جفا کند چه تدبیر کنی
ای کودک لشکری که لشکر شکنی تا کی دل ما چو قلب کافر شکنی آن را که تو تازیانه بر سر شکنی به زآن که ببینی و عنان برشکنی
ای مایه درمان نفسی ننشینی تا صورت حال دردمندان بینی گر من به تو فرهاد صفت شیفته ام عیبم مکن ای جان که تو بس شیرینی
گر دشمن من به دوستی بگزینی مسکین چه کند با تو به جز مسکینی صد جور بکن که همچنان مطبوعی صد تلخ بگو که همچنان شیرینی
گر دولت و بخت باشد و روزبهی در پای تو سر ببازم ای سرو سهی سهل است که من در قدمت خاک شوم ترسم که تو پای بر سر من ننهی
آن شب که تو در کنار مایی روزست و آن روز که با تو می رود نوروزست دی رفت و به انتظار فردا منشین دریاب که حاصل حیات امروزست
نادان همه جا با همه کس آمیزد چون غرقه به هر چه دید دست آویزد با مردم زشت نام همراه مباش کز صحبت دیگدان سیاهی خیزد
گویند هوای فصل آزار خوش ست بوی گل و بانگ مرغ گلزار خوش ست ابریشم زیر و ناله زار خوشست ای بی خبران این همه با یار خوش ست
هر کس که درست قول و پیمان باشد او را چه غم از شحنه و سلطان باشد وان خبث که در طبیعت ثعبانست او را به از ان نیست که پنهان باشد
خیزم بروم چو صبر نامحتمل ست جان در قدمش کنم که آرام دل ست و اقرار کنم برابر دشمن و دوست کآن کس که مرا بکشت از من بحل ست
هر دولت و مکنت که قضا می بخشد در وهم نیاید که چرا می بخشد بخشنده نه از کیسه ما می بخشد ملک آن خداست تا کرا می بخشد
آن ماه که گفتی ملک رحمانست این بار اگرش نگه کنی شیطانست رویی که چو آتش به زمستان خوش بود امروز چو پوستین به تابستانست
بس چون تو ملک زمانه بر تخت نشاند هر یک به مراد خویشتن ملکی راند از جمله بماند و دور گیتی به تو داد دریاب که از تو هم چنین خواهد ماند
آن سست وفا که یار دل سخت من است شمع دگران و آتش رخت من است ای با همه کس به صلح و با ما به خلاف جرم از تو نباشد گنه از بخت من است