رباعی شمارهٔ ۱۹
نه هر که ستم بر دگری بتواند بیباک چنانکه می رود می راند پیداست که امر و نهی تا کی ماند ناچار زمانه داد خود بستاند

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
نه هر که ستم بر دگری بتواند بیباک چنانکه می رود می راند پیداست که امر و نهی تا کی ماند ناچار زمانه داد خود بستاند
عشاق به درگهت اسیرند بیا بدخویی تو بر تو نگیرند بیا هر جور و جفا که کرده ای معذوری زآن پیش که عذرت نپذیرند بیا
تدبیر صواب از دل خوش باید جست سرمایه عافیت کفافست نخست شمشیر قوی نیاید از بازوی سست یعنی ز دل شکسته تدبیر درست
از بس که بیازرد دل دشمن و دوست گویی به گناه مسخ کردندش پوست وقتی غم او بر همه دلها بودی اکنون همه غمهای جهان بر دل اوست
مردان همه عمر پاره بردوخته اند قوتی به هزار حیله اندوخته اند فردای قیامت به گناه ایشان را شاید که نسوزند که خود سوخته اند
ای در دل من رفته چو خون در رگ و پوست هرچ آن به سر آیدم ز دست تو نکوست ای مرغ سحر تو صبح برخاسته ای ما خود همه شب نخفته ایم از غم دوست
عنقا بشد و فر هماییش بماند زیبنده تخت پادشاییش بماند گر مه بگرفت صبح صادق بدمید ور شمع برفت روشناییش بماند
چون حال بدم در نظر دوست نکوست دشمن ز جفا گو ز تنم برکن پوست چون دشمن بی رحم فرستاده اوست بدعهدم اگر ندارم این دشمن دوست
نه هر که طراز جامه بر دوش کند خود را ز شراب کبر مدهوش کند بدعهد بود که یار درویشی را در حال توانگری فراموش کند
غازی ز پی شهادت اندر تک و پوست وآن را که غم تو کشت فاضل تر ازوست فردای قیامت این بدان کی ماند کآن کشته دشمن ست و آن کشته دوست
فرزانه رضای نفس رعنا نکند تا خیره نگردد و تمنا نکند ابریق اگر آب تا به گردن نکنی بیرون شدن از لوله تقاضا نکند
گر دل به کسی دهند باری به تو دوست کت خوی خوش و بوی خوش و روی نکوست از هر که وجود صبر بتوانم کرد الا ز وجودت که وجودم همه اوست
آن گل که هنوز نو به دست آمده بود نشکفته تمام باد قهرش بربود بیچاره بسی امید در خاطر داشت امید دراز و عمر کوتاه چه سود
گر زخم خورم ز دست چون مرهم دوست یا مغز برآیدم چو بادام از پوست غیرت نگذاردم که نالم به کسی تا خلق ندانند که منظور من اوست
افسوس بر آن دل که سماعش نربود سنگ است و حدیث عشق با سنگ چه سود بیگانه ز عشق را حرام است سماع زیرا که نیاید به جز از سوخته دود
گویند رها کنش که یاری بدخوست خوبیش نیرزد به درشتی که دروست بالله بگذارید میان من و دوست نیک و بد و رنج و راحت از دوست نکوست
با گل به مثل چو خار می باید بود با دشمن دوست وار می باید بود خواهی که سخن ز پرده بیرون نرود در پرده روزگار می باید بود
شب نیست که چشمم آرزومند تو نیست وین جان به لب رسیده در بند تو نیست گر تو دگری به جای من بگزینی من عهد تو نشکنم که مانند تو نیست
جایی که درخت عیش پربار بود در در نظر و گهر در انبار بود آنجا همه کس یار وفادار بود یار آن یار است که در بلا یار بود
با دوست چنان که اوست می باید داشت خونابه درون پوست می باید داشت دشمن که نمی توانمش دید به چشم از بهر دل تو دوست می باید داشت
داد طرب از عمر بده تا برود تا ماه برآید و ثریا برود ور خواب گران شود بخسبیم به صبح چندانکه نماز چاشت از ما برود
بگذشت و چه گویم که چه بر من بگذشت سیلاب محبتم ز دامن بگذشت دستی به دلم فرو کن ای یار عزیز تا تیر ببینی که ز جوشن بگذشت
دریاب کزین جهان گذر خواهد بود وین حال به صورتی دگر خواهد بود گر خود همه خلق زیردستان تواند دست ملک الموت زبر خواهد بود
ای چشم تو مست خواب و سرمست شراب صاحب نظران تشنه و وصل تو سراب مانند تو آدمی در آباد و خراب باشد که در آیینه توان دید و در آب