رباعی شمارهٔ ۳
آن کس که خطای خویش بیند که رواست تقریر مکن صواب نزدش که خطاست آن روی نمایدش که در طینت اوست آیینه کج جمال ننماید راست

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
آن کس که خطای خویش بیند که رواست تقریر مکن صواب نزدش که خطاست آن روی نمایدش که در طینت اوست آیینه کج جمال ننماید راست
روی تو به فال دارم ای حور نژاد زیرا که بدو بوسه همی نتوان داد فرخنده کسی که فال گیرد ز رخت تا لاجرم از محنت و غم باشد شاد
گر تیر جفای دشمنان می آید دلتنگ مشو که دوست می فرماید بر یار ذلیل هر ملامت کاید چون یار عزیز می پسندد شاید
تو هر چه بپوشی به تو زیبا گردد گر خام بود اطلس و دیبا گردد مندیش که هر که یک نظر روی تو دید دیگر همه عمر از تو شکیبا گردد
هرکس به نصیب خویش خواهند رسید هرگز ندهند جای پاکان به پلید گر بختوری مراد خود خواهی یافت ور بخت بدی سزای خود خواهی دید
نوروز که سیل در کمر می گردد سنگ از سر کوهسار در می گردد از چشمه چشم ما برفت این همه سیل گویی که دل تو سخت تر می گردد
درویش که حلقه دری زد یک بار دیگر غم او مخور که درها بسیار دل تنگ مکن که بر تو می نالد زار هر کاو به یکی گفت بگوید به هزار
کس عهد وفا چنان که پروانه خرد با دوست به پایان نشنیدیم که برد مقراض به دشمنی سرش بر می داشت پروانه به دوستیش در پا می مرد
از دست مده طریق احسان پدر تا بر بخوری ز ملک و فرمان پدر جان پدرت از ان جهان می گوید زنهار خلاف من مکن جان پدر
دستارچه ای کان بت دلبر دارد گر بویی ازان باد صبا بردارد بر مرده صد ساله اگر برگذرد در حال ز خاک تیره سر بردارد
گر آدمیی باده گلرنگ بخور بر ناله نای و نغمه چنگ بخور گر بنگ خوری چو سنگ مانی بر جای یکباره چو بنگ می خوری سنگ بخور
گر باد ز گل حسن شبابش ببرد بلبل نه حریفست که خوابش ببرد گل وقت رسیدن آب عطار ببرد عطار به وقت رفتن آبش ببرد
چون خیل تو صد باشد و خصم تو هزار خود را به هلاک می سپاری هش دار تا بتوانی برآور از خصم دمار چون جنگ ندانی آشتی عیب مدار
کس نیست که غم از دل ما داند برد یا چاره کار عشق بتواند برد گفتم که به شوخی ببرد دست از ما زین دست که او پیاده می داند برد
چون زهره شیران بدرد ناله کوس بر باد مده جان گرامی به فسوس با آنکه خصومت نتوان کرد بساز دستی که به دندان نتوان برد ببوس
هر وقت که بر من آن پسر می گذرد دانی که ز شوقم چه به سر می گذرد گو هر سخن تلخ که خواهی فرمای آخر به دهان چون شکر می گذرد
سودی نکند فراخنای بر و دوش گر آدمیی عقل و هنرپرور و هوش گاو از من و تو فراختر دارد چشم پیل از من و تو بزرگتر دارد گوش
خالی که مرا عاجز و محتال بکرد خطی برسید و دفع آن خال بکرد خال سیهش بود که خونم می ریخت ریش آمد و رویش همه چون خال بکرد
ای صاحب مال فضل کن بر درویش گر فضل خدای می شناسی بر خویش نیکویی کن که مردم نیک اندیش از دولت بختش همه نیک آید پیش
چون بخت به تدبیر نکو نتوان کرد بیفایده سعی و گفت و گو نتوان کرد گفتم بروم صبر کنم یک چندی هم صبر برو که صبر ازو نتوان کرد
بوی بغلت می رود از پارس به کیش همسایه به جان آمد و بیگانه و خویش و استاد تو را از بغل گنده خویش بوی تو چو مشک و زعفران باشد پیش
چون دل ز هوای دوست نتوان پرداخت درمانش تحمل است و سر پیش انداخت یا ترک گل لعل همی باید گفت یا با الم خار همی باید ساخت
گر در همه شهر یک سر نیشترست در پای کسی رود که درویش ترست با این همه راستی که میزان دارد میلش طرفی بود که آن بیشترست
شمع ارچه به گریه جانگدازی می کرد گریه زده خنده مجازی می کرد آن شوخ سرش را ببریدند و هنوز استاده بد و زبان درازی می کرد