رباعی شمارهٔ ۴۰
تا دل ز مراعات جهان برکندم صد نعمت را به منتی نپسندم هر چند که نو آمده ام از سر ذوق بر کهنه جهان چون گل نو می خندم

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
تا دل ز مراعات جهان برکندم صد نعمت را به منتی نپسندم هر چند که نو آمده ام از سر ذوق بر کهنه جهان چون گل نو می خندم
ای باد چو عزم آن زمین خواهی کرد رخ در رخ یار نازنین خواهی کرد از ماش بسی دعا و خدمت برسان گو یاد ز دوستان چنین خواهی کرد
چون ما و شما مقارب یکدگریم به زان نبود که پرده هم ندریم ای خواجه تو عیب من مگو تا من نیز عیب تو نگویم که یک از یک بتریم
آن دوست که آرام دل ما باشد گویند که زشتست بهل تا باشد شاید که به چشم کس نه زیبا باشد تا یاری از آن من تنها باشد
تنها ز همه خلق و نهان می گریم چشم از غم دل به آسمان می گریم طفل از پی مرغ رفته چون گریه کند بر عمر گذشته همچنان می گریم
آن را که جمال ماه پیکر باشد در هرچه نگه کند منور باشد آیینه به دست هرکه ننماید نور از طلعت بی صفای او در باشد
بشنو به ارادت سخن پیر کهن تا کار جهان را تو بدانی سر و بن خواهی که کسی را نرسد بر تو سخن تو خود بنگر آنچه نه نیکوست مکن
آن را که نظر به سوی هر کس باشد در دیده صاحبنظران خس باشد قاضی به دو شاهد بدهد فتوی شرع در مذهب عشق شاهدی بس باشد
امروز که دستگاه داری و توان بیخی که بر سعادت آرد بنشان پیش از تو از آن دگری بود جهان بعد از تو از آن دگری باشد هان
هر سرو که در بسیط عالم باشد شاید که به پیش قامتت خم باشد از سرو بلند هرگز این چشم مدار بالای دراز را خرد کم باشد
با زنده دلان نشین و صادق نفسان حق دشمن خود مکن به تعلیم کسان خواهی که بر از ملک سلیمان بخوری آزار به اندرون موری مرسان
گر دست تو در خون روانم باشد مندیش که آن دم غم جانم باشد گویم چه گناه از من مسکین آمد کو خسته شد از من غم آنم باشد
روزی دو سه شد که بنده ننواخته ای اندیشه به ذکر وی نپرداخته ای زان می ترسم که دشمنان اندیشند کز چشم عنایتم بینداخته ای
بیچاره کسی که بر تو مفتون باشد دور از تو گرش دلیست پر خون باشد آن کش نفسی قرار بی روی تو نیست اندیش که بی تو مدتی چون باشد
ای یار کجایی که در آغوش نه ای و امشب بر ما نشسته چون دوش نه ای ای سرو روان و راحت نفس و روان هر چند که غایبی فراموش نه ای
آهو بره را که شیر در پی باشد بیچاره چه اعتماد بر وی باشد این ملح در آب چند بتواند بود وین برف در آفتاب تا کی باشد
گر کان فضایلی وگر دریایی بی راحت خلق باد می پیمایی ور با همه عیبها کریم آسایی عیبت هنرست و زشتیت زیبایی
ما را به چه روی از تو صبوری باشد یا طاقت دوستی و دوری باشد جایی که درخت گل سوری باشد جوشیدن بلبلان ضروری باشد
گر سنگ همه لعل بدخشان بودی پس قیمت سنگ و لعل یکسان بودی گر در همه چاهی آب حیوان بودی دریافتنش بر همه آسان بودی
دل می رود و دیده نمی شاید دوخت چون زهد نباشد نتوان زرق فروخت پروانه مستمند را شمع نسوخت آن سوخت که شمع را چنین می افروخت
گر خود ز عبادت استخوانی در پوست زشتست اگر اعتقاد بندی که نکوست گر بر سر پیکان برود طالب دوست حقا که هنوز منت دوست بروست
مشنو که مرا از تو صبوری باشد یا طاقت دوستی و دوری باشد لیکن چه کنم گر نکنم صبر و شکیب خرسندی عاشقان ضروری باشد
فردا که به نامه سیه درنگری بس دست تحسر که به دندان ببری بفروخته دین به دنیی از بیخبری یوسف که به ده درم فروشی چه خری
آن خال حسن که دیدمی خالی شد وان لعبت با جمال جمالی شد چال زنخش که جان درو می آسود تا ریش برآورد سیه چالی شد