شمارهٔ ۱۰
نمیرد گر بمیرد نیکنامی که در خیلش بود قایم مقامی چو در مجلس چراغی هست اگر شمع بمیرد همچنان روشن بود جمع

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
نمیرد گر بمیرد نیکنامی که در خیلش بود قایم مقامی چو در مجلس چراغی هست اگر شمع بمیرد همچنان روشن بود جمع
خواهی که به طبعت همه کس دارد دوست با هر که در اوفتی چنان باش که اوست
تا نگویی که عاملان حریص نیک خواهان دولت شاهند کانچه در مملکت بیفزایند از ثنای جمیل می کاهند راحت از مال وی به خلق رسان تا همه عمر و دولتش خواهند
رحمت صفت خدای باقیست و آن را که خدای برگزیند گر جرم و خطای ما نباشد پس عفو تو بر کجا نشیند
هیچ فرصت ورای آن مطلب که کسی مرگ دشمنان بیند تا نمیرد یکی به ناکامی دیگری دوستکام ننشیند تو هم ایمن مباش و غره مشو که فلک هیچ دوست نگزیند شادکامی مکن که دشمن مرد مرغ دانه یکان یکان...
الحق امنای مال ایتام همچون تو حلال زاده بایند هرگز زن و مرد و کفر و اسلام نفس از تو خبیث تر نزایند اطفال عزیز نازپرورد از دست تو دست بر خدایند طفلان تو را پدر بمیراد تا جور وصی بیا...
ناکسان را فراستیست عظیم گرچه تاریک طبع و بدخویند چون دو کس مشورت برند به هم گویند این عیب من همی گویند
امیر ما عسل از دست خلق می نخورد که زهر در قدح انگبین تواند بود عجب که در عسل از زهر می کند پرهیز حذر نمی کند از تیر آه زهرآلود
چه گنج ها بنهادند و دیگری برداشت چه رنج ها بکشیدند و دیگری آسود به تازیانه ی مرگ از سرش به در کردند که سلطنت به سر تازیانه می فرمود نفس که نفس بر او تکیه می کند باد است به وقت مرگ ...
خواهی از دشمن نادان که گزندت نرسد رفق پیش آر و مدارا و تواضع کن و جود کهن سخت که بر سنگ صلابت راند نتواند که لطافت نکند با داود
متکلف به نغمه در قرآن حق بیازرد و خلق را بربود آن یکی خسر آن دگر باشد مایه وقتی زیان و وقتی سود ناخوش آواز اگر دراز کشد نه خداوند خلق ازو خشنود
مرغ جایی که علف بیند و چیند گردد مرد صاحبنظر آنجا که وفا بیند و جود سفله گو روی مگردان که اگر قارونست کس ازو چشم ندارد کرم نامعهود
رفت آن کم بر تو آبی بود یا سلام مرا جوابی بود از سر ناز وز سر خوبی هر دمی با منت عتابی بود وعده های خوشم همی دادی گویی آن وعده ها سرابی بود روزگار وصال چون بگذشت گویی آن روزگار خوا...
آن عهد به یاد داری و دولت و داد کز عاشق بیچاره نمی کردی یاد آنگه بگریختی که کس چون تو نبود و امروز بیامدی که کس چون تو مباد
چو خویشتن نتواند که می خورد قاضی ضرورتست که بر دیگران بگیرد سخت که گفت پیرزن از میوه می کند پرهیز دروغ گفت که دستش نمی رسد به درخت
هیچ دانی که چیست دخل حرام یا کدامست خرج نافرجام به گدایی فراهم آوردن پس به شوخی و معصیت خوردن
اگر بواب و سرهنگان هم از درگه برانندت از آن بهتر که در پهلوی مجهولی نشانندت
هزار سال به امید تو توانم بود اگر مراد برآید هنوز باشد زود اگر مراد نیابم مرا امید بسست نه هر که رفت رسید و نه هر که گفت شنود
هر که بر روی زمین مهلت عیشی دارد ای بسا روز که در زیر زمین خواهد بود کشتی آرام نگیرد که بود بر سر آب تا جهان بر سر آبست چنین خواهد بود
اگر ملازم خاک در کسی باشی چو آستانه ندیم خسیت باید بود ز بهر نعمت دنیا که خاک بر سر او برین مثال که گفتم بسیت باید بود هزار سال تنعم کنی بدان نرسد که یک زمان به مراد کسیت باید بود
نگر تا نبینی ز ظلم شهی که از ظلم او سینه ها چاک بود ازیرا که دیدیم کز بد بتر بسی اندرین عالم خاک بود چو شد روز آمد شب تیره رنگ چو جمشید بگذشت ضحاک بود
روز قالی فشاندنست امروز تا غبار از میان ما برود چون مگس در سرای گرد آمد خوان نباید نهاد تا برود هرکه ناخوانده آید از در قوم نیک باشد که ناشتا برود
گر خردمند از اوباش جفایی بیند تا دل خویش نیازارد و درهم نشود سنگ بی قیمت اگر کاسه زرین بشکست قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود
هر که بینی مراد و راحت خویش از همه خلق بیشتر خواهد و آن میسر شود به کوشش و رنج که قضا بخشد و قدر خواهد ای که می خواهی از نگارین کام با نگارش بگوی اگر خواهد دختر اندر شکم پسر نشود گ...