شمارهٔ ۱۱۷ - ظاهرا در مدح صاحب دیوان است
به سمع خواجه رسانید اگر مجال بود که ای خزانه ارزاق را کف تو کلید به لطف و خوی تو در بوستان موجودات شکوفه ای نشکفت و شمامه ای ندمید چنانکه سیرت آزادگان بود کرمی به من رسید که کردی و...

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
به سمع خواجه رسانید اگر مجال بود که ای خزانه ارزاق را کف تو کلید به لطف و خوی تو در بوستان موجودات شکوفه ای نشکفت و شمامه ای ندمید چنانکه سیرت آزادگان بود کرمی به من رسید که کردی و...
ناگهان بانگ در سرای افتد که فلان را محل وعده رسید دوستان آمدند تا لب گور قدمی چند و باز پس گردید وآن کـ زو دوست تر نمی داری مال و ملک و قباله برد و کلید وین که پیوسته با تو خواهد ب...
یارب این نامه سیه کرده ی بی فایده عمر هم چنان از کرمت بر نگرفته ست امید گر به زندان عقوبت بریـم روز شمار جای آن است که محبوس بمانم جاوید هر درختی ثمری دارد و هرکس هنری من بی مایه ی...
یاد دارم که روزگاری بود که مرا پیش غمگساری بود با لب یار و در بر دلدار هر زمانیم کار و باری بود جام عیش مرا نه دردی بود گل وصل مرا نه خاری بود ز اهوی شیرگیر روبه باز دل بیچاره را ش...
گفتم که بیا پیش من ای حور نژاد گفتا که بیار تا چه ام خواهی داد گفتم که دعا کند به تو مادر من گفتا به دعای مادرم خواهی گاد
چنین که هست نماند قرار دولت و ملک که هر شبی را بی اختلاف روزی هست چو دست دست تو باشد دراز چندان کن که دست دست تو باشد اگر بگردد دست
نشنیدم که مرغ رفته ز دام باز گردید و سر گفته به کام مرغ وحشی که رفت بر دیوار که تواند گرفت دیگر بار رفتگان را به لطف باز آرند نه به جنگش بتر بیازارند
این بار نه بانگ چنگ و نای و دهل است کاین بار شکار شیر و جنگ مغل است
حقیقتیست که دانا سرای عاریتی ز بهر هشتن و پرداختن نفرماید من این مقام نه از بهر آن بنا کردم که پنج روز بقا اعتماد را شاید خلاف عهد زمان بی خلاف معلومست که هیچ نوع نبخشد که باز نربا...
سفینه حکمیات و نظم و نثر لطیف که بارگاه ملوک و صدور را شاید به صدر صاحب صاحبقران فرستادم مگر به عین عنایت قبول فرماید رونده رفت ندانم رسید یا نرسید ازین قیاس که آینده دیر می آید به...
نه آدمیست که در خرمی و مجموعی به خستگان پراکنده بر نبخشاید گلیم خویش برآرد سیه گلیم از آب وگر گلیم رفیق آب می برد شاید
روز گم گشتن فرزند مقادیر قضا چاه دروازه کنعان به پدر ننماید باش تا دست دهد دولت ایام وصال بوی پیراهنش از مصر به کنعان آید
صانع نقشبند بی مانند که همه نقش او نکو آید رزق طایر نهاده در پر و بال تا بهر طعمه ای فرو آید روزی عنکبوت مسکین را پر دهد تا به نزد او آید
یکی نصیحت درویش وار خواهم کرد اگر موافق شاه زمانه می آید اگرچه غالبی از دشمن ضعیف بترس که تیر آه سحر بر نشانه می آید
ای غره به رحمت خداوند در رحمت او کسی چه گوید هرچند مؤثر است باران تا دانه نیفکنی نروید
بندگان را ز حد به در منواز این سخن سهل تستری گوید کانکه با خود برابرش کردی بیم باشد که برتری جوید
بود در خاطرم که یک چندی گرچه هستم به اصل و دانش خر به خرد با فرشته هم پهلو سخن نظم نظم دانه در تا مگر گردد از ایادی تو تنگم از مرده ریگ مردم پر چون نبودیم در خور خدمت گفت عفوت که ا...
برای ختم سخن دست بر دعا داریم امیدوار قبول از مهیمن غفار همیشه تا که فلک را بود تقلب دور مدام تا که زمین را بود ثبات و قرار ثبات عمر تو باد و دوام عافیتت نگاهداشته از نایبات لیل و ...
ترسم که بنفشه آب سیبت ببرد بازار جمال دلفریبت ببرد بر حاشیه دفتر حسن آن خط زشت منویس که رونق کتیبت ببرد
علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد دریغ سود ندارد چو رفت کار از دست به روزگار سلامت سلاح جنگ بساز وگرنه سیل چو بگرفت سد نشاید بست
زخم بالای یکدگر بزنند بخراشند و مرهمی نکنند خار و گل درهم اند و ظلمت و نور عسل و شهد و نشتر و زنبور
از مایه بیسود نیاساید مرد مار از دم خویش چند بتواند خورد
خسرو من چون به بارگاه برآید نعره و فریاد از سپاه برآید عاشق صادق ز خان و مان بگریزد مرد توانگر ز مال و جاه برآید بر سر کویش نظاره کن که هزاران یوسف مصری ز قعر چاه برآید صبح چنان صا...
به قفل و پره زرین همی توان بستن زبان خلق و به افسون دهان شیدا مار تبرک از در قاضی چو بازش آوردی دیانت از در دیگر برون شود ناچار