شمارهٔ ۱۳۱
بردند پیمبران و پاکان از بی ادبان جفای بسیار دل تنگ مکن که پتک و سندان پیوسته درم زنند و دینار قدر زر و سیم کم نگردد و آهن نشود بزرگ مقدار

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
بردند پیمبران و پاکان از بی ادبان جفای بسیار دل تنگ مکن که پتک و سندان پیوسته درم زنند و دینار قدر زر و سیم کم نگردد و آهن نشود بزرگ مقدار
حدیث وقف به جایی رسید در شیراز که نیست جز سلس البول را در او ادرار فقیه گرسنه تحصیل چون تواند کرد مگر به روز گدایی کند به شب تکرار
چو رنج برنتوانی گرفتن از رنجور قدم ز رفتن و پرسیدنش دریغ مدار هزار شربت شیرین و میوه ی مشموم چنان مفید نباشد که بوی صحبت یار
خداوند کشور خطا می کند شب و روز ضایع به خمر و خمار جهانبانی و تخت کیخسروی مقامی بزرگست کوچک مدار که گر پای طفلی برآید به سنگ خدای از تو پرسد به روز شمار
عنکبوت ضعیف نتواند که رود چون درندگان به شکار رزق او را پری و بالی داد تا به دامش دراوفتد ناچار
فریاد پیرزن که برآید ز سوز دل کیفر برد ز حمله مردان کارزار همت هزار بار از ان سخت تر زند ضربت که شیر شرزه و شمشیر آبدار
نگین ختم رسالت پیمبر عربی شفیع روز قیامت محمد مختار اگر نه واسطه موی و روی او بودی خدای خلق نگفتی قسم به لیل و نهار
هاونا گفتم از چه می نالی وز چه فریاد می کنی هموار گفت خاموش چون شوم سعدی کاین همه کوفت می خورم از یار
هر که خیری کرد و موقوفی گذاشت رسم خیرش همچنان بر جای دار نام نیک رفتگان ضایع مکن تا بماند نام نیکت یادگار
باد بهاری وزید از طرف مرغزار باز به گردون رسید ناله هر مرغ زار سرو شد افراخته کار چمن ساخته نعره زنان فاخته بر سر بید و چنار گل به چمن در بر است ماه مگر یا خور است سرو به رقص اندرس...
طب جالینوس باشد کیر در کون تو برد طبع صفراوی بود لیمو در آن باید فشرد
مرا گویند با دشمن برآویز گرت چالاکی و مردانگی هست کسی بیهوده خون خویشتن ریخت کند هرگز چنین دیوانگی مست تو زر بر کف نمی یاری نهادن سپاهی چون نهد سر بر کف دست
چه رند پریشان شوریده بخت چه زاهد که بر خود کند کار سخت به زهد و ورع کوش و صدق و صفا ولیکن میفزای بر مصطفی از اندازه بیرون سپیدی مخواه که مذموم باشد چه جای سیاه
گمان مبر که جهان اعتماد را شاید که بی عدم نبود هر چه در وجود آید
هر که مشهور شد به بی ادبی دگر از وی امید خیر مدار آب کز سر گذشت در جیحون چه بدستی چه نیزه ای چه هزار
گر بشنوی نصیحت مردان به گوش دل فردا امید رحمت و عفو خدای دار بشنو که از سعادت جاوید برخوری ور نشنوی خذوه فغلوه پای دار
دل منه بر جهان که دور بقا می رود همچو سیل سر در زیر پیر دیگر جوان نخواهد شد پیریش نیز هم نماند دیر
جزای نیک و بد خلق با خدای انداز که دست ظلم نماند چنین که هست دراز تو راستی کن و با گردش زمانه بساز که مکر هم به خداوند مکر گردد باز
گروهی از سر بی مغز بیخبر گویند بریده به سر بدگوی تا نگوید راز من این ندانم دانم تأمل اولیتر که تره نیست که چون برکنی بروید باز
هر چه می کرد با ضعیفان دزد شحنه با دزد باز کرد امروز ملخ آمد که بوستان بخورد بوستانبان ملخ بخورد امروز
پدر که جان عزیزش به لب رسید چه گفت یکی نصیحت من گوش دار جان عزیز به دوست گرچه عزیزست راز دل مگشای که دوست نیز بگوید به دوستان عزیز
ملکداری با دیانت باید و فرهنگ و هوش مست و غافل کی تواند عاقل و هشیار باش پادشاهان پاسبانانند خفتن شرط نیست یا مکن یا چون حراست می کنی بیدار باش
پادشاهان پاسبانانند مر درویش را پند پیران تلخ باشد بشنو و بدخو مباش چون کمند انداخت دزد و رخت مسکینی ببرد پاسبان خفته خواهی باش و خواهی گو مباش
پروردگار خلق خدایی به کس نداد تا همچو کعبه روی بمالند بر درش از مال و دستگاه خداوند قدر و جاه چون راحتی به کس نرسد خاک بر سرش