شمارهٔ ۱۶۴
ضرورت است که آحاد را سری باشد وگرنه ملک نگیرد به هیچ روی نظام به شرط آن که بداند سر اکابر قوم که بی وجود رعیت سری ست بی اندام

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
ضرورت است که آحاد را سری باشد وگرنه ملک نگیرد به هیچ روی نظام به شرط آن که بداند سر اکابر قوم که بی وجود رعیت سری ست بی اندام
مراد و مطلب دنیا و آخرت نبرد مگر کسی که جوانمرد باشد و بسام تو نیکنام شوی در زمانه ورنه بسست خدای عز وجل رزق خلق را قسام
طبیب و تجربت سودی ندارد چو خواهد رفت جان از جسم مردم خر مرده نخواهد خاست بر پا اگر گوشش بگیری خواجه ور دم
مردکی غرقه بود در جیحون در سمرقند بود پندارم بانگ می کرد و زار می نالید که دریغا کلاه و دستارم
سگی شکایت ایام با کسی می کرد نبینی ام که چه برگشته حال و مسکینم نه آشیانه چو مرغان نه غله چون موران قناعتم صفت و بردباری آیینم هزار سنگ پریشان به یک نگه بخورم که اوفتاده نبینی بر ا...
لحا الله بعض الناس یأتی جهالة الی ساق محبوب یشبه بالبرد و ساق حبیبی حین شمر ذیله کردن حریر ممتل ورق الورد
چه درد دلست اینچه من درفتادم که در دام مهر تو دلبر فتادم چه بد کرده بودم که ناگه ازینسان به دست تو شوخ ستمگر فتادم مرا با چنین دل سر عشقبازی نبود اختیاری ولی درفتادم به میدان عشق ت...
دیوار چه حاجت که منقش باشد یا عود و شکر بر سر آتش باشد دانی که به عیش ما چه در می باید این مطرب اگر نمی زند خوش باشد
عیب آنان مکن که پیش ملوک پشت خم می کنند و بالا راست هر که را بر سماط بنشستی واجب آمد به خدمتش برخاست چون مکافات فضل نتوان کرد عذر بیچارگان بباید خواست
سگ بر آن آدمی شرف دارد کاو دل دوستان بیازارد این سخن را حقیقتی باید تا معانی به دل فرود آید آدمی با تو دست در مطعوم سگ ز بیرون آستان محروم حیف باشد که سگ وفا دارد و آدمی دشمنی روا ...
چه کندمالک مختار که فرمان ندهد چه کند بنده که سر بر خط فرمان ننهد
مثل وقوفک عندالله فی ملاء یوم التغابن و استیقظ لمزدجر یا فاعل الذنب هل ترضی لنفسک فی قید الاساری و اخوان علی سرر
یا اسعد الناس جدا ما سعی قدم الیک الا اراد الله اسعاده لا یطلب الخیر الا من معادنه و انت صاحب خیر الزم العاده
نظر که با همه داری به چشم بخشایش درر که بر همه باری ز ابر کف کریم مرا دوبار نوازش کن و کرم فرما یکی به موجب خدمت یکی به حق قدیم
آن ستمدیده ندیدی که به خونخواره چه گفت ملکا جور مکن چون به جوار تو دریم گله از دست ستمکار به سلطان گویند چون ستمکار تو باشی گله پیش که بریم
خلق در ملک خدای از همه جنسی باشد حاکمان خرده نگیرند که ما رندانیم گر کسی را عملی هست و امیدی دارد ما گداییم درین ملک نه بازرگانیم
گر بدانستی که خواهد مرد ناگه در میان جامه چندین کی تنیدی پیله گرد خویشتن خرم آنکو خورد و بخشید و پریشان کرد و رفت تا چنین افسون ندانی دست بر افعی مزن
اگر گویندش اندر نار جاوید بخواهی ماند با فرعون و هامان چنان سختش نیاید صاحب جاه که گویندش مرو فردا به دیوان دو بهر از دینش ار معدوم گردد نیاید در ضمیرش هیچ نقصان برآید جانش از محنت...
نکویی بابدان کردن وبالست ندانند این سخن جز هوشمندان ز بهر آنکه با گرگان نکویی بدی باشد به حال گوسفندان
یارب تو هرچه بهتر و نیکوترش بده این شهریار عادل و سالار سروران توفیق طاعتش ده و پرهیز معصیت هرچ آن تو را پسند نیاید بر او مران از شر نفس و فتنه خلقش نگاه دار یارب به حق سیرت پاک پی...
پسران فلان سه بدبختند که چهارم نزاد مادرشان این بدست آن بتر به نام ایزد وان بتر تر که خاک بر سرشان
من از تو هیچ نبریدم که هستی یار دلبندم تو را چون بنده ای گشتم به فرمانت کمر بندم سواری چست و چالاکی دلم بستی به فتراکی خوشا و خرما آن دل که باشد صید دلبندم بدین خوبی بدین پاکی که ر...
زر به خر کنده ای نباید داد که مزاجش نه معتدل باشد دوستی تا به خایه نیک بود ورنه تیمار و درد دل باشد
گر اهل معرفتی هر چه بنگری خوبست که هر چه دوست کند همچو دوست محبوبست کدام برگ درختست اگر نظر داری که سر صنع الهی برو نه مکتوبست