شمارهٔ ۱۸
غم نه بر دل که گر نهی بر کوه کوه گردد ز بار غصه ستوه جان شیرین که رنج کش باشد تن مسکین چگونه خوش باشد

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
غم نه بر دل که گر نهی بر کوه کوه گردد ز بار غصه ستوه جان شیرین که رنج کش باشد تن مسکین چگونه خوش باشد
وقتی دل دوستان به جنگ آزارند چندانکه نه جای آشتی بگذارند
خدایا فضل کن گنج قناعت چو بخشیدی و دادی ملک ایمان گرم روزی نماید تا بمیرم به از نان خوردن از دست لییمان
گدایان بینی اندر روز محشر به تخت ملک بر چون پادشاهان چنان نورانی از فر عبادت که گویی آفتابانند و ماهان تو خود چون از خجالت سر برآری که بر دوشت بود بار گناهان اگر دانی که بد کردی و ...
چو می دانستی افتادن به ناچار نبایستی چنین بالا نشستن به پای خویش رفتن به نبودی کز اسب افتادن و گردن شکستن
صبر بر قسمت خدا کردن به که حاجت به ناسزا بردن تشنه بر خاک گرم مردن به کاب سقای بی صفا خوردن
هر بد که به خود نمی پسندی با کس مکن ای برادر من گر مادر خویش دوست داری دشنام مده به مادر من
هان ای نهاده تیر جفا در کمان حکم اندیشه کن ز ناوک دلدوز در کمین گر تیر تو ز جوشن فولاد بگذرد پیکان آه بگذرد از کوه آهنین
دوران ملک ظالم و فرمان قاطعش چندان روان بود که برآید روان او هرگز کسی که خانه مردم خراب کرد آباد بعد از آن نبود خاندان او
نه نیکان را بد افتادست هرگز نه بدکردار را فرجام نیکو بدان رفتند و نیکان هم نماندند چه ماند نام زشت و نام نیکو
زمان ضایع مکن در علم صورت مگر چندان که در معنی بری راه چو معنی یافتی صورت رها کن که این تخمست و آنها سر به سر کاه اگر بقراط جولاهی نداند نیفزاید برو بر قدر جولاه
جامع هفت چیز در یک روز عجبست ار نمیرد آن دابه سیر بریان و جوز و ماهی و ماست تخم مرغ و جماع و گرمابه
من این نامه که اکنون می نویسم به آب چشم پر خون می نویسم ازین در بر نوشتم نامه لیکن نه آن سوزست کاکنون می نویسم به عذرا درد وامق می نمایم به لیلی حال مجنون می نویسم نگارا قصه خود را...
ندیدم امرد سی ساله چون تو در عالم عجوبه ای چنین آخرالزمان باشد اگر دو دست تو یک هفته در قفا بندند به هفته دگرت ریش تا میان باشد
امید خلق برآور چنانکه بتوانی به حکم آنکه تو را هم امید مغفرتست که گر ز پای درآیی بدانی این معنی که دستگیری درماندگان چه مصلحتست
سخن زید نشنوی بر عمرو تا ندانی نخست باطن امر گر خلافی میان ایشانست بی خلاف این سخن پریشانست
گفتم که برآید آبی از چاه امید افسوس که دلو نیز در چاه افتاد
تا تو فرمان نبری خلق به فرمان نروند هرگزش نیک نباشد بد نیکی فرمای ملک و دولت را تدبیر بقا دانی چیست کو به فرمان تو باشد تو به فرمان خدای
چنان زندگانی کن ای نیکرای به وقتی که اقبال دادت خدای که خایند از بهرت انگشت دست گرت بر زمین آید انگشت پای
نخواهی کز بزرگان جور بینی عزیز من به خردان برببخشای اگر طاقت نداری صدمت پیل چرا باید که بر موران نهی پای
امید عافیت آنگه بود موافق عقل که نبض را به طبیعت شناس بنمایی بپرس هر چه ندانی که ذل پرسیدن دلیل راه تو باشد به عز دانایی
خداوندان نعمت را کرم هست ولیکن صبر به بر بینوایی اگر بیگانگان تشریف بخشند هنوز از دوستان خوشتر گدایی
طبیبی را حکایت کرد پیری که می گردد سرم چون آسیایی نه گوشی ماند فهمم را نه هوشی نه دستی ماند جهدم را نه پایی نه دیدن می توانم بی تأمل نه رفتن می توانم بی عصایی روان دردمندم را بیندی...
ضمیر مصلحت اندیش هر چه پیش آید به تجربت بزند بر محک دانایی اگر چه رای تو در کارها بلند بود بود بلندتر از رای هر کسی رایی