شمارهٔ ۱۹۷
مرا گر صاحب دیوان اعلی چرا گوید به خدمت می نیایی چو می دانم قصور پایه خویش خلاف عقل باشد خودنمایی بای فضیلة أسعی الیکم و کل الصید فی جوف الفراء

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
مرا گر صاحب دیوان اعلی چرا گوید به خدمت می نیایی چو می دانم قصور پایه خویش خلاف عقل باشد خودنمایی بای فضیلة أسعی الیکم و کل الصید فی جوف الفراء
بشنو از من سخنی حق پدرفرزندی گر به رآی من و اندیشه ی من خرسندی چیست دانی سر دین داری و دانش مندی آن روا دار که گر بر تو رود بپسندی
رحم الله معشر الماضین که به مردی قدم سپردندی راحت جان بندگان خدای راحت جان خود شمردندی کاش آنان چو زنده می نشوند باری این ناکسان بمردندی
می ندانم چه کنم چاره من این دستان را تا به دست آورم آن دلبر پردستان را او به شمشیر جفا خون دلم می ریزد تا به خون دل من رنگ کند دستان را من بیچاره تهیدستم از آن می ترسم که وصالش نده...
گیسوی عنبرینه گردن تمام بود دلبند مشک بوی چه محتاج لادن است امشب نه وقت بوی نگار است و رنگ عشق هنگام عیش و خنده و بازی و گادن است بر نه حکایت سر دوران روزگار ای ماه مهربان که گه بر...
گفت هر کس امشب دو رکعت نماز بگذارد او را حوری دهند که بالای او از مشرق به مغرب باشد کسی گفت من این نماز نکنم و این حوری را نمی خواهم گفتند چرا گفت زیرا که اگر سرش در کنار من باشد و...
مظلوم دست بسته مغلوب را بگوی تا چشم بر قضا کند و صبر بر جفا کاین دست بسته را بگشایند عاقبت وان گشاده باز ببندند بر قفا
همه را ده چو می دهی موسوم نه یکی راضی و دگر محروم خیر با همگنان بباید کرد تا نیفتد میان ایشان گرد کانچه در کفه ای بیفزاید به دگر بیخلاف درباید
خیری که برآیدت به توفیق از دست در حق کسی کن که درو خیری هست
بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله الکافی حسب الخلایق وحده و الحمدلله علی نعمه و استزید من کرمه و اشهد ان لااله الا هو الموصوف بقدمه و اشهد ان محمدا عبده و رسوله الطاوی السموات بقدمه...
قال الله تعالی یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله ای کسانی که به وحدانیت حق جل و علا اقرار کردید پرهیزگاری کنید ایمان را اثبات کرد و به تقوا فرمود تا بدانی که عروس ایمان با آنکه جمالی ...
دیدی ای دل که دگر باره چه آمد پیشم چه کنم با که بگویم چه خیال اندیشم کاش بر من نرسیدی ستم عشق رخت که فرو مانده به حال دل تنگ خویشم دلبرا نازده در مار سر زلف تو دست چه کند کژدم هجرا...
دوش گفتم ز عشق توبه کنم که گه رفتن از جهان آمد توبه کردم ازین سخن که مرا یاد آن یار دل ستان آمد بر زبان نام کون او بردم کیر را آب بر دهان آمد
هرگز پر طاووس کسی گفت که زشتست یا دیو کسی گفت که رضوان بهشتست نیکی و بدی در گهر خلق سرشتست از نامه نخوانند مگر آنچه نوشتست
همه فرزند آدمند بشر میل بعضی به خیر و بعضی شر این یکی مور ازو نیازارد وان دگر سگ برو شرف دارد
دروغی که حالی دلت خوش کند به از راستی کت مشوش کند
نجس ار پیرهن شبلی و معروف بپوشد همه دانند که از سگ نتوان شست پلیدی گرگ اگر نیز گنهکار نباشد به حقیقت جای آنست که گویند که یوسف تو دریدی
خواستم تا زحلی گویمت از روی قیاس بازگویم نه که صدباره ازو نحس تری ملخ از تخم تو چیزی نتواند که خورد ترسم از گرسنگی تخم ملخ را بخوری
دامن جامه که در خار مغیلان بگرفت گر تو خواهی که به تندی برهانی بدری یار مغلوب که در چنگ بداندیش افتاد یاری آنست که نرمی کنی و لابه گری ور به سختی و درشتی پی او خوای بود تو از ان دش...
غماز را به حضرت سلطان که راه داد هم صحبت تو همچو تو باید هنروری امروز اگر نکوهش من کرد پیش تو فردا نکوهش تو کند پیش دیگری
اگر ممالک روی زمین به دست آری وز آسمان بربایی کلاه جباری وگر خزاین قارون و ملک جم داری نیرزد آنکه وجودی ز خود بیازاری
ای پسندیده حیف بر درویش تا دل پادشه به دست آری تو برای قبول و منصب خویش حیف باشد که حق بیازاری
شنیده ام که فقیهی به دشتوانی گفت که هیچ خربزه داری رسیده گفت آری ازین طرف دو به دانگی گر اختیار کنی وزان چهار به دانگی قیاس کن باری سؤال کرد که چندین تفاوت از پی چیست که فرق نیست م...
گر از خراج رعیت نباشدت باری تو برگ حاشیت و لشکر از کجا آری پس آنکه مملکت از رنج برد او داری روا مدار که بر خویشتن بیازاری