شمارهٔ ۲۰۸
دیگران در ریاضتند و نیاز ای که در کام نعمت و نازی چه خبر دارد از پیاده سوار او همی تیزد و تو می تازی

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
دیگران در ریاضتند و نیاز ای که در کام نعمت و نازی چه خبر دارد از پیاده سوار او همی تیزد و تو می تازی
هر کجا خط مشکلی بکشند جهد کن تا برون خط باشی چون غلط بشنوی شتاب مکن تا نباید که خود غلط باشی خامشی محترم به کنج ادب به که گوینده سقط باشی
بیا بیا که ز عشقت چنان پریشانم که می رود ز غمت بر زبان پریشانم تو فارغ از من و من در غم تو سرگردان بیا ببین که ز غم بر چه سان پریشانم نه روی با تو نشستن نه رای دل کندن من شکسته دل ...
حریف عمر به سر برده در فسق و فجور به وقت مرگ پشیمان همی خورد سوگند که توبه کردم و دیگر گنه نخواهم کرد تو خود دگر نتوانی به ریش خویش مخند
مرکب از بهر راحتی باشد بنده از اسب خویش در رنجست گوشت قطعا بر استخوانش نیست راست خواهی چو اسب شطرنجست
همه دانند لشکر و میران که جوانی نیاید از پیران عذر من بر عذار من پیداست بعد ازینم چه عذر باید خواست
غریب شهر کسان تا نبوده باشد مرد ازو درست نیاید غم غریبان خورد
آن مکن در عمل که در عزلت خوار و مذموم و متهم باشی در همه حال نیک محضر باش تا همه وقت محترم باشی
مکافات بدی کردن حلالست چو بی جرم از کسی آزرده باشی بدی با او روا باشد ولیکن نکویی کن که با خود کرده باشی
دوش در سلک صحبتی بودم گوش و چشمم به مطرب و ساقی پایمال معاشرت کردم هر چه سالوس بود و زراقی گفتم ای دل قرار گیر اکنون که همین بود حد مشتاقی دیگر از بامداد می بینم طلب نفس همچنان باق...
ز لوح روی کودک بر توان خواند که بد یا نیک باشد در بزرگی سرشت نیک و بد پنهان نماند توان دانست ریحان از دو برگی
بس دست دعا بر آسمان بود تا پای برآمدت به سنگی ای گرگ نگفتمت که روزی ناگه به سر افتدت پلنگی
حاجت خلق از در خدای برآید مرد خدایی چکار بر در والی راغب دنیا مشو که هیچ نیرزد هر دو جهان پیش چشم همت عالی
نظر کردم به چشم رای و تدبیر ندیدم به ز خاموشی خصالی نگویم لب ببند و دیده بردوز ولیکن هر مقامی را مقالی زمانی درس علم و بحث تنزیل که باشد نفس انسان را کمالی زمانی شعر و شطرنج و حکای...
بی هنر را دیدن صاحب هنر نیش بر جان می زند چون کژدمی هر که نامردم بود عذرش بنه گر به چشمش درنیاید مردمی راست می خواهی به چشم خارپشت خار پشتی خوشترست از قاقمی
نبایدت که پریشان شود قواعد ملک نگاه دار دل مردم از پریشانی چنانکه طایفه ای در پناه جاه تواند تو در پناه دعا و نماز ایشانی
ای طفل که دفع مگس از خود نتوانی هر چند که بالغ شدی آخر نه تو آنی شکرانه زور آوری روز جوانی آنست که قدر پدر پیر بدانی
من خسته چون ندارم نفسی قرار بی تو به کدام دل صبوری کنم ای نگار بی تو ره صبر چون گزینم من دل به باد داده که به هیچ وجه جانم نکند قرار بی تو صنما به خاک پایت که به کنج بیت احزان به ض...
بر این الحان داوودی عجب نیست که مرغان در هوا حیران بمانند تو آمرزیده ای والله اعلم که اقلیمی به خیرت هم زبانند
پدرم بنده قدیم تو بود عمر در بندگی به سر بردست بنده زاده که در وجود آمد هم به روی تو دیده بر کردست خدمت دیگری نخواهد کرد که مرا نعمت تو پروردست
اگر هوشمندی مکن جمع مال که جمعیتت را کند پایمال مرا پیش ازین کیسه پر سیم بود شب و روزم از کیسه پر بیم بود بیفکندم و روی برتافتم وزان پاسبانی فرج یافتم
سلطان که به منزل گدایان آید گر بر سر بوریا نشیند شاید
خرم تن آنکه نام نیکش ماند پس مرگ جاودانی اینست جزای سنت نیک ور عادت بد نهی تو دانی
مقابلت نکند با حجر به پیشانی مگر کسی که تهور کند به نادانی کس این خطا نپسندد که دفع دشمن خود توانی و نکنی و یا کنی و نتوانی