شمارهٔ ۲۲۲
نظر به چشم ارادت مکن به صورت دنیا که التفات نکردند بر وی اهل معانی پیاده رفتن و ماندن به از سوار بر اسپی که ناگهت به زمین برزند چنانکه نمانی

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
نظر به چشم ارادت مکن به صورت دنیا که التفات نکردند بر وی اهل معانی پیاده رفتن و ماندن به از سوار بر اسپی که ناگهت به زمین برزند چنانکه نمانی
یاران کجاوه غم ندارند از منقطعان کاروانی ای ماه محفه سر فرود آر تا حال پیادگان بدانی
چو بندگان کمر بسته شرط خدمت را روا بود که به کمترگناه بند کنی تو نیز بنده ای آخر ستیز نتوان برد خلاف امر خداوندگار چند کنی
ای که گر هر سر موییت زبانی دارد شکر یک نعمت از انعام خدایی نکنی حق چندین کرم و رحمت و رأفت شرطست که به جای آوری و سست وفایی نکنی پادشاهیت میسر نشود روز به خلق تا به شب بر در معبود ...
از من بگوی شاه رعیت نواز را منت منه که ملک خود آباد می کنی و ابله که تیشه بر قدم خویش می زند بدبخت گو ز دست که فریاد می کنی
هر دم زبان مرده همی گوید این سخن لیکن تو گوش هوش نداری که بشنوی دل در جهان مبند که دوران روزگار هر روز بر سری نهد این تاج خسروی
چو دوستان تو را بر تو دل بیازارم چه حسن عهد بود پیش نیکمردانم بلی حقیقت دعوی دوستی آنست که دشمنان تو را بر تو دوست گردانم
ای یار ناسامان من از من چرا رنجیده ای وی درد و ای درمان من از من چرا رنجیده ای ای سرو خوش بالای من ای دل بر رعنای من لعل لبت حلوای من از من چرا رنجیده ای بنگر ز هجرت چون شدم سرگشته...
چون دید که پیریم سپیدی بفزود برگشت و ارادتی زیادت ننمود گفتم که اگر سپید شد مویم زود شکر است که دل همان سیاه است که بود
در چشمت ار حقیر بود صورت فقیر کوته نظر مباش که در سنگ گوهرست کیمخت نافه را که حقیرست و شوخگن قیمت بدان کنند که پر مشک اذفرست
این دغل دوستان که می بینی مگسان اند دور شیرینی تا حطامی که هست می نوشند همچو زنبور بر تو می جوشند باز وقتی که ده خراب شود کیسه چون کاسه رباب شود ترک صحبت کنند و دلداری معرفت خود نب...
در طالع من نیست که نزدیک تو باشم می گویمت از دور دعا گر برسانند
چنان خوب رویی بدان دلربایی دریغت نیاید به هر کس نمایی مرا مصلحت نیست لیکن همان به که در پرده باشی و بیرون نیایی وفا را به عهد تو دشمن گرفتم چو دیدم مرا فتنه تو بی وفایی چنین دور از...
خلق از تو به رنجند و خدا ناخشنود لعنت به تو می بارد و بر گبر و جهود سر زخم نگوید که چرا می زایید آن خایه که نه مه به تو آبستن بود
کسی گفت عزت به مال اندرست که دنیا و دین را درم یاورست چه مردی کند زور بازوی جاه که بی مال سلطان بی لشکرست تهیدست با هیبت و بانگ و نام زن زشتروی نکو چادرست بدان مرغ ماند که بر جسم ا...
هر که را باشد از تو بیم گزند صورت امن ازو خیال مبند کژدمان خلق را که نیش زنند اغلب از بیم جان خویش زنند
نیافرید خدایت به خلق حاجتمند به شکر نعمت حق در به روی خلق مبند
هر شبی با دلی و صد زاری منم و آب چشم و بیداری بنماندست آب در جگرم بس که چشمم کند گهرباری دل تو از کجا و غم ز کجا تو چه دانی که چیست غمخواری آگه از حال من شوی آنگاه که چو من یک شبی ...
این ریش تو سخت دیر بر می آید موی زنخت به زیر بر می آید با این همه چون کون تو می آرم یاد آبم به دهان کیر بر می آید
دست بر پشت مار مالیدن به تلطف نه کار هشیارست کان بداخلاق بی مروت را سنگ بر سر زدن سزاوار است
هر که بی مشورت کند تدبیر غالبش بر غرض نیاید تیر بیخ بی مشورت که بنشانی بر نیارد به جز پشیمانی
گر ز هفت آسمان گزند آید راست بر عضو مستمند آید
مردکی صافی از غرض باید تا گواهی ازو درست آید
گر سفیهی زبان دراز کند که فلانی به فسق ممتازست فسق ما بی بیان یقین نشود و او به اقرار خویش غمازست