شمارهٔ ۲۶
ای پسندیده حیف بر درویش از برای قبول و منصب خویش تا دل پادشه به دست آری حیف باشد که حق بیازاری

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
ای پسندیده حیف بر درویش از برای قبول و منصب خویش تا دل پادشه به دست آری حیف باشد که حق بیازاری
در گرگ نگه مکن که بزغاله برد یک روز ببینی که پلنگش بدرد
در عهد تو ای نگار دلبند بس عهد که بشکنند و سوگند بر جان ضعیف آرزومند زین بیش جفا و جور مپسند من چون تو دگر ندیده ام خوب منظور جهانیان و محبوب دیگر نرود به هیچ مطلوب خاطر که گرفت با...
می میرم و همچنان نظر بر چپ و راست تا آن که نظر در او توان کرد کجاست
سرو قد تو خمیده کی خواهم دید لعل لب تو مکیده کی خواهم دید پیراهن تو به تن خیالی دیدم شلوار تو را کشیده کی خواهم دید
هرگز به مال و جاه نگردد بزرگ نام بدگوهری که خبث طبیعیش در رگست قارون گرفتمت که شوی در توانگری سگ نیز با قلاده زرین همان سگست
برگزیدندت ای گل خرم از گلستان اصطفی آدم حلقه ای از عبادی اندر گوش خلعتی از یحبهم بر دوش دامن این قباه بالایی تا به خاشاک در نیالایی ای پریروی احسن التقویم حذر از اتباع دیو رجیم کاد...
بشنو که من نصیحت پیران شنیده ام پیش از تو خلق بوده و بعد از تو بوده اند
از روی نکو صبر نمی شاید کرد لیکن نه به اختیار می باید کرد
قلم به یاد تو در مشت من نمی گنجد که دیر شد که نرفته ست در دوات امید تو را دوات سیه کرد روزگار و هنوز مرا ز چشم قلم می رود مداد سپید
قیمت عمر اگر بداند مرد بس بگرید بر آنچه ضایع کرد طفل را سیبکی دهند به نقش بستانند ازو نگین بدخش جوهری را که این بصیرت هست ندهد بی بهای خویش از دست پند سعدی به دل شنو نه به گوش مزد ...
مرغ جایی رود که چینه بود نه به جایی رود که چی نبود
گویند سعدیا به چه بطال مانده ای سختی مبر که وجه کفافت معینست این دست سلطنت که تو داری به ملک شعر پای ریاضتت به چه در قید دامنست یکچند اگر مدیح کنی کامران شوی صاحب هنر که مال ندارد ...
خفتی و به خفتنت پراکنده شدیم برخاستی و به دیدنت زنده شدیم
ای معشر یاران که رفیقان منید عیش خوش خویشتن منقص نکنید این مطرب ما نیک نمی داند زد زین جاش برون کنید و نیکش بزنید
ره نمودن به خیر ناکس را پیش اعمی چراغ داشتنست نیکویی با بدان و بی ادبان تخم در شوره بوم کاشتنست
خری از روستاییی بگریخت جل بیفکند و پاردم بگسیخت در بیابان چو گور خر می تاخت بانگ می کرد و جفته می انداخت که به جان آمده ز محنت و بند داغ و بیطار و بار و پشماگند شادمانا و خرما که م...
خورشید که بر جامه درویش افتد از بخت نگونش ابر در پیش افتد
ای مسلمانان فغان زان نرگس جادو فریب کو به یک ره برد از من صبر و آرام و شکیب رومیانه روی دارد زنگیانه زلف و خال چون کمان چاچیان ابروی دارد پرعتیب از عجایب های عالم سی و دو چیز عجیب ...
آن که سروش به قد و بالا نیست با همه راست است و با ما نیست جامه دان فراخ و سیمینش همه را جای هست ما را نیست بوالعجب طاعتی که من دارم که نصیبم ز خوان یغما نیست بخت ماهی من چنان شور ا...
شخصی با شیر جنگ می کرد شیر نعره می زد و تیز می داد و دم می جنبانید پرسیدند چرا نعره می زنی گفت تا آدمی بترسد گفتند چرا تیز می دهی گفت من می ترسم گفتند دنباله چرا می جنبانی گفت میان...
سپاس دار خدای لطیف دانا را که لطف کرد و به هم برگماشت اعدا را همیشه باد خصومت جهود و ترسا را که مرگ هر دو طرف تهنیت بود ما را
عدل و انصاف و راستی باید ور خزینه تهی بود شاید نکند هرگز اهل دانش و داد دل مردم خراب و گنج آباد پادشاهی که یار درویشست پاسبان ممالک خویشست
گر سفله به مال و جاه از آزاده به است سگ نیز به صید از آدمیزاده به است