شمارهٔ ۴۵
خواستم تا زحلی گویم و منحوس تو را باز گویم نه که صد بار از او نحس تری ملخ از تخم تو چیزی نتواند که خورد که تو از گرسنگی تخم ملخ را بخوری

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
خواستم تا زحلی گویم و منحوس تو را باز گویم نه که صد بار از او نحس تری ملخ از تخم تو چیزی نتواند که خورد که تو از گرسنگی تخم ملخ را بخوری
ای خداوندان طاق و طمطراق صحبت دنیا نمی ارزد فراق اندک اندک خان و مان آراستن پس به یک بار از سرش برخاستن
زنده دل از مرده نصیحت نیوش مرده دل از زنده نگیرد به گوش
یارب کمال عافیتت بر دوام باد اقبال و دولت و شرفت مستدام باد سال و مهت مبارک و روز و شبت به خیر بختت بلند و گردش گیتی به کام باد فردا که هر کسی به شفیعی زنند دست حشر تو با رسول علیه...
می رفت و هزار دیده با او همچون شکری لبی و پوزی باز آمد و عارضش دمیده مانند شبی به روی روزی چندان که نشاط کرد و بازی در من اثری ندید و سوزی گفتا شکرم بیار و بادام گفتم نخرم سرت به گ...
مرا از بهر دیناری ثنا گفت که بختت با سعادت مقترن باد چو دینارش ندادم لعنتم کرد که شرم از روی مردانت چو زن باد بیا تا هر دو با هم هیچ گیریم دعا و لعنتش بر خویشتن باد
به یک سال در جادویی ارمنی میان دو شخص افکند دشمنی سخن چین بدبخت در یک نفس خلاف افکند در میان دو کس
یار بیگانه نگیرد هر که دارد یار خویش ای که دستی چرب داری پیشتر دیوار خویش
تو را من دوست می دارم که یک شب در آغوشت کشم تا نیمروزی مراد از عاشق و معشوقی این است وگرنه مادری دارم چو یوزی
بر تربت دوستان ماضی بگذشت بسی ز بوستان باد گر بر سر خاک ما رود نیز سهلست بقای دوستان باد
کوته نظران را نبود جز غم خویش صاحبنظران را غم بیگانه و خویش
خوش بود عیش با شکر دهنی ارغوان روی و یاسمن بدنی روز و شب هم سرای و هم دکان در دکان مرد و در سرای زنی گاه بر هم نهاده دست ادب همچو سرو ایستاده در چمنی گه چنان تنگ خفته در آغوش که دو...
ای بلند اختر خدایت عمر جاویدان دهاد وآنچه پیروزی و بهروزی در آنست آن دهاد جاودان نفس شریفت بنده فرمان حق بعد از آن بر جمله فرماندهان فرمان دهاد من بدانم دولت عقبی به نان دادن درست ...
به کین دشمنان باطل میندیش که این حیفست ظاهر بر تن خویش
ای فتنه دلبران یغما وی طیره لعبتان چینی خوبان جهان درخت بیدند تو سرو روان راستینی بر پشت زمین مقابلت نیست هرگاه که روی بر زمینی ای بر همه مهربان و مشفق با ما به چه جرم خشمگینی هر گ...
پسر نورسیده شاید بود که نود ساله چون پدر گردد پیر فانی طمع مدار که باز چارده ساله چون پسر گردد سبزه گر احتمال آن دارد که ز خردی بزرگتر گردد غله چون زرد شد امید نماند که دگر باره سب...
گر خود همه عالم بگشایی تو به تیغ چه سود که باز می گذاری به دریغ
چشم تو طلسم جاودانست یا فتنه آخرالزمانست تا چشم بدی به زیر بنهد دیگر به کرشمه در نهانست ما را به کرشمه صید کردست چشمت که چو چشم آهوانست با لشکر غمزه تو در شهر الامانست پیکان خدنگ غ...
زر به امرد کسی دهد به گزاف که نداند طریقت زردشت هر کجا سرو قامتی بینی چشم در روی کن خیو در مشت چون نه کونش دری و نه شلوار بی گناهت کسی نخواهد کشت ور جماع آرزوت می باشد تا به خاتم ف...
شخصی نشسته بود و کیرش پیدا بود پسر گفت بابا این چیست گفت پای بابای توست گفت این پای را کفش کجاست گفت مادرت کهنه طرطوسی دارد که گاه گاه به این پای می کشم
طریق و رسم صاحبدولتانست که بنوازند مردان نکو را دگر چون با خداوندان بقا داد نکو دارند فرزندان او را
نخست اندیشه کن آنگاه گفتار که نامحکم بود بی اصل دیوار چو بد کردی مشو ایمن ز بدگوی که بد را کس نخواهد گفت نیکوی
دولت جاوید به طاعت درست سود مسافر به بضاعت درست
معلوم شد که خسرو عادل دام دولته قابل تربیت است و مستعد نصیحت بدان که مالک رعیت را و صاحب ملک و دولت را لازم است از سیرت ملوک چندی دانستن و در مهمات کار بستن طلب نیکنامی و امید نیک ...