شمارهٔ ۵۹
دیو اگر صومعه داری کند اندر ملکوت همچو ابلیس همان طینت ماضی دارد ناکسست آنکه به دراعه و دستار کسست دزد دزدست وگر جامه قاضی دارد

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
دیو اگر صومعه داری کند اندر ملکوت همچو ابلیس همان طینت ماضی دارد ناکسست آنکه به دراعه و دستار کسست دزد دزدست وگر جامه قاضی دارد
به نیکی و بدی آوازه در بسیط جهان سه کس برند رسول و غریب و بازرگان
حالم از شرح غمت افسانهایست چشمم از عکس رخت بتخانهایست هر کجا بدگوهری در عالمست در کنار آنچنان دردانهایست بر امید زلف چون زنجیر تو ای بسا عاقل که چون دیوانه ایست گفتم او را این چه ز...
دی مردکی آب پشت می ریخت به دشت می گفت و از این حدیث می درنگذشت باری چو گناهکار می باید بود هم در کف پاک به که در کون پلشت
وقتی شخصی را کیر پیدا شد سیاه بود پسرش پرسید که چرا چنین سیاه است گفت از بس که در کس مادرت نهاده ام روز دگر دست به ریش فرود آورد که ریشم سفید شده پسرش گفت این را نیز در کس مادرم نه...
چه نیکو گفت ابراهیم ادهم چو ترک ملک و دولت کرد و خاتم نباید بستن اندر چیز و کس دل که دل برداشتن کاری ست مشکل
گوینده را چه غم که نصیحت قبول نیست گر نامه رد کنند گناه رسول نیست
۱ سؤال خواجه شمس الدین صاحبدیوان صاحب صاحبقران خواجه زمان نیکوسیرت و صورت جهان شمس الدنیا و الدین صاحب دیوان الماضی علیه الرحمة الواسعه کاغذی به خدمت شیخ عارفان سالک قدوة المحققین ...
هر که در بند تو شد بسته جاوید بماند پای رفتن به حقیقت نبود بندی را بندگان شکر خداوند بگویند ولیک چه توان گفت کرمهای خداوندی را
طمع خام که سودی بکنم سود سرمایه به یک بار ببرد خر دعا کرد که بارش ببرند سیل بگرفت و خر و بار ببرد
الهی عاقبت محمود گردان به حق صالحان و نیکمردان
شد غلامی به جوی کآب آرد آب جوی آمد و غلام ببرد دام هر بار ماهی آوردی ماهی این بار رفت و دام ببرد
هر که با من بدست و با تو نکو دل منه بر وفای صحبت او
من هرگز آب چاه ندیدم چنین مداد بر یک ورق نویس که بر هفت بگذرد نی نی ورق چه باشد و کیمخت گوسفند از چرم گاو از سپر جفت بگذرد
صاحبدل نیک سیرت علامه گو کفش دریده باش و خلقان جامه
مر تو را چون دو کار پیش آید که ندانی کدام باید کرد هر چه در وی مظنه خطرست آنت بر خود حرام باید کرد وانکه بی خوف و بی خطر باشد به همانت قیام باید کرد
کرم به جای فروماندگان چو نتوانی مروتست نه چندانکه خود فرومانی
دانی که بر نگین سلیمان چه نقش بود دل در جهان مبند که با کس وفا نکرد خرم تنی که حاصل عمر عزیز را با دوستان بخورد و به دشمن رها نکرد
ز خیرت خیر پیش آید بکن چندانکه بتوانی مکافات بدی کردن نمی گویم تو خود دانی
ز دست ترشروی خوردن تبرزد چنان تلخ باشد که گویی تبر زد گرم روی با پشت گردد از آن به که رویی ببینم که پشتم بلرزد گدا طبع اگر در تموز آب حیوان به دستت دهد جور سقا نیرزد کسی را فراغ از...
اگر بریان کند بهرام گوری نه چون پای ملخ باشد ز موری
روزی به سرش نبشته بودند کاین دولت و منصب آن نیرزد سی ساله توانگری و فرمان یک روزه هلاک جان نیرزد دیدی که چه کرد عیش و چون مرد آن عاقبت آن فلان نیرزد صد دور بقا چنانکه دیدی مردن به ...
نداند آنکه درآورد دوستان از پای که بی خلاف بجنبند دشمنان از جای
از دست تهی کرم نیاید هر چند دلش جواد باشد مسکین چه کند سوار چالاک چون اسب نه بر مراد باشد