شمارهٔ ۶۷
این باد و بروت و نخوت اندر بینی آن روز که از عمل بیفتی بینی

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
این باد و بروت و نخوت اندر بینی آن روز که از عمل بیفتی بینی
کسی به حمد و ثنای برادران عزیز ز عیب خویش نباید که بیخبر باشد ز دشمنان شنو ای دوست تا چه می گویند که عیب در نظر دوستان هنر باشد
آن گوی که طاقت جوابش داری گندم نبری به خانه چون جو کاری
گر جهان فتنه گیرد از چپ و راست و آتش و صعقه پیش و پس باشد تو پریشان نکرده ای کس را چه پریشانیت ز کس باشد خونیان را بود ز شحنه هراس شبروان را غم از عسس باشد راستی پیشه گیر و ایمن با...
مردی نه به قوتست و شمشیرزنی آنست که جوری که توانی نکنی
خسته تیغ فراقم سخت مشتاقم به غایت ای صبا آخر چه گردد گر کنی یکدم عنایت بگذری در کوی یارم تا کنی حال دلم را همچنان کز من شنیدی پیش آن دلبر روایت یک حکایت سر گذشتم پیش آن جان بازگویی...
تتری گر کشد مخنث را تتری را دگر نباید کشت چند باشد چو جسر بغدادش آب در زیر و آدمی در پشت
فقیری در مستحم تیز بلند می داد طبلی به پسرکی داد که چون من به مستحم روم تو طبل بزن تا آواز تیز من نیاید پس هرگاه که آواز تیز بلندتر بودی پسرک را بزدی که طبل را چنان زن که آواز تیز ...
یکی را دیدم اندر جایگاهی که می کاوید قبر پادشاهی به دست از بارگاهش خاک می رفت سرشک از دیده می بارید و می گفت ندانم پادشه یا پاسبانی همی بینم که مشتی استخوانی
رفتن چو ضرورت است و منزل به گذاشت من خود ننهم دلی که بر باید داشت
تو آن نکرده ای از فعل خیر با من و غیر که دست فضل کند دامن امید رها جز آستانه فضلت که مقصد اممست کجاست در همه عالم وثوق اهل بها متاع خویشتنم در نظر حقیر آمد که پرتوی ندهد پیش آفتاب ...
کاملانند در لباس حقیر همچو لؤلؤ که در صدف باشد ای که در بند آب حیوانی کوزه بگذار تا خزف باشد
به پارسایی و رندی و فسق و مستوری چو اختیار به دست تو نیست معذوری
سخن گفته دگر باز نیاید به دهن اول اندیشه کند مرد که عاقل باشد تا زمانی دگر اندیشه نباید کردن که چرا گفتم و اندیشه باطل باشد
چو نفس آرام می گیرد چه در قصری چه در غاری چو خواب آمد چه بر تختی چه در پایان دیواری
اگر صد دفتر شیرین بخوانی گرانجان لایق تحسین نباشد مزاح و خنده کار کودکانست چو ریش آمد زنخ شیرین نباشد
شمع کز حد به در بیفروزی بیم باشد که خانمان سوزی
خر به سعی آدمی نخواهد شد گرچه در پای منبری باشد و آدمی را که تربیت نکنند تا به صد سالگی خری باشد
تو با این لطف دلبندی چرا با ما نپیوندی نقاب از بهر آن باشد که روی زشت بربندی
تشنه سوخته در چشمه روشن چو رسید تو مپندار که از سیل دمان اندیشد ملحد گرسنه و خانه خالی و طعام عقل باور نکند کز رمضان اندیشد
نقاب از بهر آن باشد که بربندند روی زشت تو زیبایی بنام ایزد چرا باید که بربندی
هیچ دانی که آب دیده پیر از دو چشم جوان چرا نچکد برف بر بام سالخورده ماست آب در خانه شما نچکد
از دست کسی بستده هر روز عطایی معذور بدارندش یک روز جفایی
دوستان سخت پیمان را ز دشمن باک نیست شرط یار آنست کز پیوند یارش نگسلد صد هزاران خیط یکتو را نباشد قوتی چون به هم برتافتی اسفندیارش نگسلد