بخش ۲ - حکایت
سیه چرده ای را کسی زشت خواند جوابی بگفتش که حیران بماند نه من صورت خویش خود کرده ام که عیبم شماری که بد کرده ام تو را با من ار زشت رویم چه کار نه آخر منم زشت و زیبانگار از آنم که ب...

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
سیه چرده ای را کسی زشت خواند جوابی بگفتش که حیران بماند نه من صورت خویش خود کرده ام که عیبم شماری که بد کرده ام تو را با من ار زشت رویم چه کار نه آخر منم زشت و زیبانگار از آنم که ب...
یکی قطره باران ز ابری چکید خجل شد چو پهنای دریا بدید که جایی که دریاست من کیستم گر او هست حقا که من نیستم چو خود را به چشم حقارت بدید صدف در کنارش به جان پرورید سپهرش به جایی رسانی...
ز دریای عمان برآمد کسی سفر کرده هامون و دریا بسی عرب دیده و ترک و تاجیک و روم ز هر جنس در نفس پاکش علوم جهان گشته و دانش اندوخته سفر کرده و صحبت آموخته به هیکل قوی چون تناور درخت و...
شبی در جوانی و طیب نعم جوانان نشستیم چندی بهم چو بلبل سرایان چو گل تازه روی ز شوخی در افکنده غلغل به کوی جهاندیده پیری ز ما بر کنار ز دور فلک لیل مویش نهار چو فندق دهان از سخن بسته...
کریم السجایا جمیل الشیم نبی البرایا شفیع الامم امام رسل پیشوای سبیل امین خدا مهبط جبرییل شفیع الوری خواجه بعث و نشر امام الهدی صدر دیوان حشر کلیمی که چرخ فلک طور اوست همه نورها پرت...
اگر پای در دامن آری چو کوه سرت ز آسمان بگذرد در شکوه زبان درکش ای مرد بسیار دان که فردا قلم نیست بر بی زبان صدف وار گوهرشناسان راز دهان جز به لؤلؤ نکردند باز فراوان سخن باشد آکنده ...
پدرمرده را سایه بر سر فکن غبارش بیفشان و خارش بکن ندانی چه بودش فرو مانده سخت بود تازه بی بیخ هرگز درخت چو بینی یتیمی سر افکنده پیش مده بوسه بر روی فرزند خویش یتیم ار بگرید که نازش...
ثنا گفت بر سعد زنگی کسی که بر تربتش باد رحمت بسی درم داد و تشریف و بنواختش به مقدار خود منزلت ساختش چو الله و بس دید بر نقش زر بشورید و برکند خلعت ز بر ز سوزش چنان شعله در جان گرفت...
ندانم که گفت این حکایت به من که بوده ست فرماندهی در یمن ز نام آور ان گوی دولت ربود که در گنج بخشی نظیر ش نبود توان گفت او را سحاب کرم که دستش چو باران فشاندی درم کسی نام حاتم نبردی...
یکی را چو سعدی دلی ساده بود که با ساده رویی در افتاده بود جفا بردی از دشمن سختگوی ز چوگان سختی بخستی چو گوی ز کس چین بر ابرو نینداختی ز یاری به تندی نپرداختی یکی گفتش آخر تو را ننگ...
غریب آمدم در سواد حبش دل از دهر فارغ سر از عیش خوش به ره بر یکی دکه دیدم بلند تنی چند مسکین بر او پای بند بسیج سفر کردم اندر نفس بیابان گرفتم چو مرغ از قفس یکی گفت کاین بندیان شبرو...
گزیری به چاهی در افتاده بود که از هول او شیر نر ماده بود بداندیش مردم به جز بد ندید بیافتاد و عاجزتر از خود ندید همه شب ز فریاد و زاری نخفت یکی بر سرش کوفت سنگی و گفت تو هرگز رسیدی...
فریدون وزیری پسندیده داشت که روشن دل و دوربین دیده داشت رضای حق اول نگه داشتی دگر پاس فرمان شه داشتی نهد عامل سفله بر خلق رنج که تدبیر ملک است و توفیر گنج اگر جانب حق نداری نگاه گز...
یکی را به چوگان مه دامغان بزد تا چو طبلش بر آمد فغان شب از بی قراری نیارست خفت بر او پارسایی گذر کرد و گفت به شب گر ببردی بر شحنه سوز گناه آبرویش نبردی به روز کسی روز محشر نگردد خج...
حکایت کنند از یکی نیکمرد که اکرام حجاج یوسف نکرد به سرهنگ دیوان نگه کرد تیز که نطعش بیانداز و خونش بریز چو حجت نماند جفا جوی را به پرخاش در هم کشد روی را بخندید و بگریست مرد خدای ع...
شنیدم که طی در زمان رسول نکردند منشور ایمان قبول فرستاد لشکر بشیر نذیر گرفتند از ایشان گروهی اسیر بفرمود کشتن به شمشیر کین که ناپاک بودند و ناپاک دین زنی گفت من دختر حاتمم بخواهید ...
یکی را چو من دل به دست کسی گرو بود و می برد خواری بسی پس از هوشمندی و فرزانگی به دف بر زدندش به دیوانگی ز دشمن جفا بردی از بهر دوست که تریاک اکبر بود زهر دوست قفا خوردی از دست یارا...
شنیدم که لقمان سیه فام بود نه تن پرور و نازک اندام بود یکی بنده خویش پنداشتش زبون دید و در کار گل داشتش جفا دید و با جور و قهرش بساخت به سالی سرایی ز بهرش بساخت چو پیش آمدش بنده رف...
زن خوب فرمانبر پارسا کند مرد درویش را پادشا برو پنج نوبت بزن بر درت چو یاری موافق بود در برت همه روز اگر غم خوری غم مدار چو شب غمگسارت بود در کنار کرا خانه آباد و همخوابه دوست خدا ...
جوانی ز ناسازگاری جفت بر پیرمردی بنالید و گفت گران باری از دست این خصم چیر چنان می برم کآسیاسنگ زیر به سختی بنه گفتش ای خواجه دل کس از صبر کردن نگردد خجل به شب سنگ بالایی ای خانه س...
به صنعا درم طفلی اندر گذشت چه گویم کز آنم چه بر سر گذشت قضا نقش یوسف جمالی نکرد که ماهی گورش چو یونس نخورد در این باغ سروی نیامد بلند که باد اجل بیخش از بن نکند نهالی به سی سال گرد...
ز بنگاه حاتم یکی پیرمرد طلب ده درم سنگ فانید کرد ز راوی چنان یاد دارم خبر که پیشش فرستاد تنگی شکر زن از خیمه گفت این چه تدبیر بود همان ده درم حاجت پیر بود شنید این سخن نامبردار طی ...
شنیدم که در دشت صنعا جنید سگی دید برکنده دندان صید ز نیروی سر پنجه شیر گیر فرومانده عاجز چو روباه پیر پس از غرم و آهو گرفتن به پی لگد خوردی از گوسفندان حی چو مسکین و بی طاقتش دید و...
مدر پرده کس به هنگام جنگ که باشد تو را نیز در پرده ننگ مزن بانگ بر شیرمردان درشت چو با کودکان برنیایی به مشت یکی پند می داد فرزند را نگه دار پند خردمند را مکن جور بر خردکان ای پسر ...