شمارهٔ ۷۶
ای گرگ نگفتمت که روزی بیچاره شوی به دست یوزی

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
ای گرگ نگفتمت که روزی بیچاره شوی به دست یوزی
حریف عمر به سر برده در فسوق و فجور به وقت مرگ پشیمان همی خورد سوگند که توبه کردم و دیگر گنه نخواهم کرد تو خود دگر نتوانی به ریش خویش مخند
کدام قوت و مردانگی و برنایی که خشم گیری و با نفس خویش برنایی
یاد دارم ز پیر دانش مند تو هم از من به یاد دار این پند هرچه بر نفس خویش نپسندی نیز بر نفس دیگری مپسند
خدا را در فراخی خوان و در عیش و تن آسانی نه چون کارت به جان آید خدا از جان و دل خوانی
بسا بساط خداوند ملک دولت را که آب دیده مظلوم در نورداند چو قطره قطره باران خرد بر کهسار که سنگ های درشت از کمر بگرداند
گهی کاندر بلا مانی ز جان و دل خدا خوانی چو بازت عافیت بخشد سر از طاعت بگردانی
می روم با درد و حسرت از دیارت خیر باد می گذارم جان به خدمت یادگارت خیر باد سر ز پیشت برنمی آرم ز دستور طلب شرم می دارم ز روی گلعذارت خیر باد هر کجا باشم دعا گویم همی بر دولتت از خد...
قلتبان تا به یاد دارد جفت خیر در حق او تواند گفت
مباش غره به گفتار مادح طماع که دام مکر نهاد از برای صید نصیب امیر ظالم جاهل که خون خلق خورد چگونه عالم و عادل شود به قول خطیب
چه سرپوشیدگان مرد بودند که گوی نخوت از مردان ربودند تو با این مردی و زورآزمایی همی ترسم که از زن کمتر آیی
هر که گوید کلاغ چون باز است نشنوندش که دیده ها باز است
وفا با هیچکس کردست گیتی که با ما بر قرار خود بماند چو می دانی که جاویدان نمانی روا داری که نام بد بماند
می میرم و همچنان نظر بر چپ و راست تا آنکه نظر در او توان کرد کجاست
از روی نکو صبر نمی شاید کرد لیکن نه به اختیار می باید کرد
نه سام و نریمان و افراسیاب نه کسری و دارا و جمشید ماند تو هم دل مبند ای خداوند ملک چو کس را ندانی که جاوید ماند چو دور جوانی خلل می کند به پایان پیری چه امید ماند
می شنیدم به حسن چون قمری چون بدیدم از آن تو خوبتری
هرکه مقصود و مرادش خور و خواب ست از عمر حیوانی ست که بالاش به انسان ماند هرچه داری بده و دولت معنی بستان تا چو این نعمت ظاهر برود آن ماند
و رب غلام صایم بطنه خلا و میزانه من سؤ فعلته امتلا
چو دولت خواهد آمد بنده ای را همه بیگانگانش خویش گردند چو برگردید روز نیکبختی در و دیوار بر وی نیش گردند
علیک سلام الله ما لاح کوکب و ما طلعت زهر النجوم و تغرب
بسیار برفتند و به جایی نرسیدند ارباب فنون با همه علمی که بخواندند توفیق سعادت چو نباشد چه توان کرد ابلیس براندند و برو کفر براندند
و کل بلیغ بالغ السعی فی دمی اذا کان فی حی الحبیب حبیب
تا سگان را وجود پیدا نیست مشفق و مهربان یکدگرند لقمه ای در میانشان انداز که تهیگاه یکدگر بدرند