شمارهٔ ۸۶
دع الجواری فی الدماء ماخرة ان الرواکد تحتاج المقاذیفا

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
دع الجواری فی الدماء ماخرة ان الرواکد تحتاج المقاذیفا
اگر خونی نریزد شاه عالم بسا خونا که در عالم بریزند بباید کشت هر یکچند گرگی به زاری تا دگر گرگان گریزند
سلام علیکم اهل بیت کرامة و مقصد محتاج و مأمن خایف
نکنی دفع ظالم از مظلوم تا دل خلق نیک بخراشند تا تو با صید گرگ پردازی گوسفندان هلاک می باشند
و لو ان حبا بالملام یزول لسمعت افکا یفتریه عذول
هر کجا دردمندی از سر شوق گوش بر ناله حمام کند چارپایی برآورد آواز وان تلذذ برو حرام کند حیف باشد صفیر بلبل را که زفیر خر ازدحام کند کاش بلبل خموش بنشستی تا خر آواز خود تمام کند
تبعته العیون حیث تمشی و علی مثله من العین یخشی
حاکم ظالم به سنان قلم دزدی بی تیروکمان می کند گله ما را گله از گرگ نیست این همه بی داد شبان می کند آن که زیان می رسد از وی به خلق فهم ندارد که زیان می کند چون نکند رخنه به دیوار با...
ما ترک سر بگفتیم تا دردسر نباشد غیر از خیال جانان در جان و سر نباشد در روی هر سپیدی خالی سیاه دیدم بالاتر از سیاهی رنگی دگر نباشد رنگ قبول مردان سبز و سفید باشد نقش خیال رویش در هر...
مردکی را که زن طلاق افتاد شوهری دیگر اتفاق افتاد دست آن بر سر از جفای زنش کیر این در میان طاق افتاد
احدا سامع المناجات صمدا کافی المهمات هیچ پوشیده از تو پنهان نیست عالم السر و الخفیات زیر و بالا نمی توانم گفت خالق الارض والسموات شکر و حمد تو چون توانم گفت حافظ فی جمیع حالات هر د...
نکویی گرچه با ناکس نشاید برای مصلحت گه گه بباید سگ درنده چون دندان کند تیز تو در حال استخوانی پیش او ریز به عرف اندر جهان از سگ بتر نیست نکویی با وی از حکمت به در نیست که گر سنگش ز...
گر راه نمایی همه عالم راه است ور دست نگیری همه عالم چاه است
تلتقی ارضا بأرض و بدیلا عن بدیل انما یثقلنی من فضلکم قید الجمیل
ز دور چرخ چه نالی ز فعل خویش بنال که از گزند تو مردم هنوز می نالند نگفتمت که چو زنبور زشت خوی مباش که چون پرت نبود پای در سرت مالند
کتبت لیبقی الذکر امم بعدی فیاذا الجلال اغفر لکاتبه السعدی
نفس ظالم مثال زنبورست که جهانش ز دست می نالند صبر کن تا بیوفتد روزی که همه پای بر سرش مالند
آسیا سنگ ده هزار منی به دور مرد از کمر بگردانند لیکن از زیر به زبر بردن به هزار آدمیش نتوانند
بدین الحان داودی عجب نیست که مرغان هوا حیران بمانند خدای این حافظان ناخوش آواز بیامرزاد اگر ساکن بخوانند
چو نیکبخت شدی ایمن از حسود مباش که خار دیده بدبخت نیکبختانند چو دستشان نرسد لاجرم به نیکی خویش بدی کنند به جای تو هر چه بتوانند
رسم و آیین پادشاهانست که خردمند را عزیز کنند وز پس عهد او وفاداری با خردمندزاده نیز کنند
نشان آخر عهد و زوال ملک ویست که در مصالح بیچارگان نظر نکند به دست خویش مکن خانگاه خود ویران که دشمنان تو با تو ازین بتر نکند
آنکه در حضرت بیچون تو قربی دارد گر جهانی به هم آید به بعیدش نکنند وآنکه در نامه او خامه بدبختی تست گر همه خلق بکوشند سعیدش نکنند
دامن آلوده اگر خود همه حکمت گوید به سخن گفتن زیباش بدان به نشوند وآن که پاکیزه رود گر بنشیند خاموش همه از سیرت زیباش نصیحت شنوند