شمارهٔ ۹۹
آدمی سان و نیک محضر باش تا تو را بر دواب فضل نهند تو به عقل از دواب ممتازی ورنه ایشان به قوت از تو بهند

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
آدمی سان و نیک محضر باش تا تو را بر دواب فضل نهند تو به عقل از دواب ممتازی ورنه ایشان به قوت از تو بهند
ثنا و حمد بی پایان خدا را که صنعش در وجود آورد ما را الها قادرا پروردگارا کریما منعما آمرزگارا چه باشد پادشاه پادشاهان اگر رحمت کنی مشتی گدا را خداوندا تو ایمان و شهادت عطا دادی به...
اول دفتر به نام ایزد دانا صانع پروردگار حی توانا اکبر و اعظم خدای عالم و آدم صورت خوب آفرید و سیرت زیبا از در بخشندگی و بنده نوازی مرغ هوا را نصیب و ماهی دریا قسمت خود می خورند منع...
فلک با بخت من دایم به کین است که با من بخت و دوران هم به کین است گهم خواند جهان گاهی براند جهان گاهی چنان گاهی چنین است که می داند که خشت هر سرایی کدامین سروقد نازنین است ز خاک شاه...
با جوانی سر خوش است این پیر بی تدبیر را جهل باشد با جوانان پنجه کردن پیر را من که با مویی به قوت برنیایم ای عجب با یکی افتاده ام کو بگسلد زنجیر را چون کمان در بازو آرد سروقد سیم تن...
این مطرب از کجاست که برگفت نام دوست تا جان و جامه بذل کنم بر پیام دوست دل زنده می شود به امید وفای یار جان رقص می کند به سماع کلام دوست تا نفخ صور بازنیاید به خویشتن هر کاو فتاد مس...
ای پیک پی خجسته که داری نشان دوست با ما مگو به جز سخن دل نشان دوست حال از دهان دوست شنیدن چه خوش بود یا از دهان آن که شنید از دهان دوست ای یار آشنا علم کاروان کجاست تا سر نهیم بر ق...
تا دست ها کمر نکنی بر میان دوست بوسی به کام دل ندهی بر دهان دوست دانی حیات کشته شمشیر عشق چیست سیبی گزیدن از رخ چون بوستان دوست بر ماجرای خسرو و شیرین قلم کشید شوری که در میان من ا...
ز حد گذشت جدایی میان ما ای دوست بیا بیا که غلام توام بیا ای دوست اگر جهان همه دشمن شود ز دامن تو به تیغ مرگ شود دست من رها ای دوست سرم فدای قفای ملامتست چه باک گرم بود سخن دشمن از ...
مرا تو غایت مقصودی از جهان ای دوست هزار جان عزیزت فدای جان ای دوست چنان به دام تو الفت گرفت مرغ دلم که یاد می نکند عهد آشیان ای دوست گرم تو در نگشایی کجا توانم رفت به راستان که بمی...
آب حیات من است خاک سر کوی دوست گر دو جهان خرمیست ما و غم روی دوست ولوله در شهر نیست جز شکن زلف یار فتنه در آفاق نیست جز خم ابروی دوست داروی مشتاق چیست زهر ز دست نگار مرهم عشاق چیست...
شادی به روزگار گدایان کوی دوست بر خاک ره نشسته به امید روی دوست گفتم به گوشه ای بنشینم ولی دلم ننشیند از کشیدن خاطر به سوی دوست صبرم ز روی دوست میسر نمی شود دانی طریق چیست تحمل ز خ...
صبحدم خاکی به صحرا برد باد از کوی دوست بوستان در عنبر سارا گرفت از بوی دوست دوست گر با ما بسازد دولتی باشد عظیم ور نسازد می بباید ساختن با خوی دوست گر قبولم می کند مملوک خود می پرو...
مرا خود با تو چیزی در میان هست و گر نه روی زیبا در جهان هست وجودی دارم از مهرت گدازان وجودم رفت و مهرت همچنان هست مبر ظن کز سرم سودای عشقت رود تا بر زمینم استخوان هست اگر پیشم نشین...
بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست بگوی اگر گنهی رفت و گر خطایی هست روا بود که چنین بی حساب دل ببری مکن که مظلمه خلق را جزایی هست توانگران را عیبی نباشد ار وقتی نظر کنند که در کوی ما...
آن را که جای نیست همه شهر جای اوست درویش هر کجا که شب آید سرای اوست بی خانمان که هیچ ندارد به جز خدای او را گدا مگوی که سلطان گدای اوست مرد خدا به مشرق و مغرب غریب نیست چندان که می...
وقت طرب خوش یافتم آن دلبر طناز را ساقی بیار آن جام می مطرب بزن آن ساز را امشب که بزم عارفان از شمع رویت روشن است آهسته تا نبود خبر رندان شاهدباز را دوش ای پسر می خورده ای چشمت گواه...
هر چه در روی تو گویند به زیبایی هست وان چه در چشم تو از شوخی و رعنایی هست سروها دیدم در باغ و تأمل کردم قامتی نیست که چون تو به دلآرایی هست ای که مانند تو بلبل به سخن دانی نیست نتو...
مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست یا شب و روز به جز فکر توام کاری هست به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس که به هر حلقه موییت گرفتاری هست گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست در...
زهی رفیق که با چون تو سروبالایی است که از خدای بر او نعمتی و آلایی است هر آن که با تو دمی یافته است در همه عمر نیافته است اگرش بعد از آن تمنایی است هر آن که رای تو معلوم کرد و دیگر...
مرا از آن چه که بیرون شهر صحرایی ست قرین دوست به هرجا که هست خوش جایی ست کسی که روی تو دیده ست از او عجب دارم که باز در همه عمرش سر تماشایی ست امید وصل مدار و خیال دوست مبند گرت به...
دردی ست درد عشق که هیچش طبیب نیست گر دردمند عشق بنالد غریب نیست دانند عاقلان که مجانین عشق را پروای قول ناصح و پند ادیب نیست هر کو شراب عشق نخورده ست و درد درد آن ست کز حیات جهانش ...
کیست آن کش سر پیوند تو در خاطر نیست یا نظر با تو ندارد مگرش ناظر نیست نه حلال ست که دیدار تو بیند هر کس که حرام ست بر آن کش نظری طاهر نیست همه کس را مگر این ذوق نباشد که مرا کآن چه...
گر صبر دل از تو هست و گر نیست هم صبر که چاره دگر نیست ای خواجه به کوی دل ستانان زنهار مرو که ره به در نیست دانند جهانیان که در عشق اندیشه عقل معتبر نیست گویند به جانبی دگر رو وز جا...