بخش ۲۲ - گفتار اندر سماع اهل دل و تقریر حق و باطل آن
اگر مرد عشقی کم خویش گیر و گر نه ره عافیت پیش گیر مترس از محبت که خاکت کند که باقی شوی گر هلاکت کند نروید نبات از حبوب درست مگر حال بر وی بگردد نخست تو را با حق آن آشنایی دهد که از...

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
اگر مرد عشقی کم خویش گیر و گر نه ره عافیت پیش گیر مترس از محبت که خاکت کند که باقی شوی گر هلاکت کند نروید نبات از حبوب درست مگر حال بر وی بگردد نخست تو را با حق آن آشنایی دهد که از...
یکی را خری در گل افتاده بود ز سوداش خون در دل افتاده بود بیابان و باران و سرما و سیل فرو هشته ظلمت بر آفاق ذیل همه شب در این غصه تا بامداد سقط گفت و نفرین و دشنام داد نه دشمن برست ...
شکر لب جوانی نی آموختی که دلها در آتش چو نی سوختی پدر بارها بانگ بر وی زدی به تندی و آتش در آن نی زدی شبی بر ادای پسر گوش کرد سماعش پریشان و مدهوش کرد همی گفت و بر چهره افکنده خوی ...
یکی را حکایت کنند از ملوک که بیماری رشته کردش چو دوک چنانش در انداخت ضعف جسد که می برد بر زیردستان حسد که شاه ار چه بر عرصه نام آور است چو ضعف آمد از بیدقی کمتر است ندیمی زمین ملک ...
یکی بربطی در بغل داشت مست به شب در سر پارسایی شکست چو روز آمد آن نیک مرد سلیم بر سنگدل برد یک مشت سیم که دوشینه معذور بودی و مست تو را و مرا بربط و سر شکست مرا به شد آن زخم و برخاس...
پسر چون ز ده بر گذشتش سنین ز نامحرمان گو فراتر نشین بر پنبه آتش نشاید فروخت که تا چشم بر هم زنی خانه سوخت چو خواهی که نامت بماند به جای پسر را خردمندی آموز و رای که گر عقل و طبعش ن...
شنیدم که مغروری از کبر مست در خانه بر روی سایل ببست به کنجی فرو ماند و بنشست مرد جگر گرم و آه از تف سینه سرد شنیدش یکی مرد پوشیده چشم بپرسیدش از موجب کین و خشم فرو گفت و بگریست بر ...
شبی دعوتی بود در کوی من ز هر جنس مردم در او انجمن چو آواز مطرب در آمد ز کوی به گردون شد از عاشقان های و هوی پریچهره ای بود محبوب من بدو گفتم ای لعبت خوب من چرا با رفیقان نیایی به ج...
کسی گفت پروانه را کای حقیر برو دوستی در خور خویش گیر رهی رو که بینی طریق رجا تو و مهر شمع از کجا تا کجا سمندر نه ای گرد آتش مگرد که مردانگی باید آنگه نبرد ز خورشید پنهان شود موش کو...
شنیدم که در خاک وخش از مهان یکی بود در کنج خلوت نهان مجرد به معنی نه عارف به دلق که بیرون کند دست حاجت به خلق سعادت گشاده دری سوی او در از دیگران بسته بر روی او زبان آوری بی خرد سع...
جهان ای پسر ملک جاوید نیست ز دنیا وفاداری امید نیست نه بر باد رفتی سحرگاه و شام سریر سلیمان علیه السلام به آخر ندیدی که بر باد رفت خنک آن که با دانش و داد رفت کسی زین میان گوی دولت...
یکی را پسر گم شد از راحله شبانگه بگردید در قافله ز هر خیمه پرسید و هر سو شتافت به تاریکی آن روشنایی بیافت چو آمد بر مردم کاروان شنیدم که می گفت با ساروان ندانی که چون راه بردم به د...
کسی مشکلی برد پیش علی مگر مشکلش را کند منجلی امیر عدوبند کشور گشای جوابش بگفت از سر علم و رای شنیدم که شخصی در آن انجمن بگفتا چنین نیست یا باالحسن نرنجید از او حیدر نامجوی بگفت ار ...
شنیدم که در مصر میری اجل سپه تاخت بر روزگارش اجل جمالش برفت از رخ دل فروز چو خور زرد شد بس نماند ز روز گزیدند فرزانگان دست فوت که در طب ندیدند داروی موت همه تخت و ملکی پذیرد زوال ب...
شبی یاد دارم که چشمم نخفت شنیدم که پروانه با شمع گفت که من عاشقم گر بسوزم رواست تو را گریه و سوز باری چراست بگفت ای هوادار مسکین من برفت انگبین یار شیرین من چو شیرینی از من به در م...
خرابت کند شاهد خانه کن برو خانه آباد گردان به زن نشاید هوس باختن با گلی که هر بامدادش بود بلبلی چو خود را به هر مجلسی شمع کرد تو دیگر چو پروانه گردش مگرد زن خوب خوش خوی آراسته چه م...
ز تاج ملک زاده ای در مناخ شبی لعلی افتاد در سنگلاخ پدر گفتش اندر شب تیره رنگ چه دانی که گوهر کدام است و سنگ همه سنگ ها پاس دار ای پسر که لعل از میانش نباشد به در در اوباش پاکان شور...
گدایی شنیدم که در تنگ جای نهادش عمر پای بر پشت پای ندانست درویش بیچاره کاوست که رنجیده دشمن نداند ز دوست برآشفت بر وی که کوری مگر بدو گفت سالار عادل عمر نه کورم ولیکن خطا رفت کار ن...
در این شهر باری به سمعم رسید که بازارگانی غلامی خرید شبانگه مگر دست بردش به سیب که سیمین زنخ بود و خاطر فریب پریچهره هرچ اوفتادش به دست یکی در سر و مغز خواجه شکست نه هر جا که بینی ...
قزل ارسلان قلعه ای سخت داشت که گردن به الوند بر می فراشت نه اندیشه از کس نه حاجت به هیچ چو زلف عروسان رهش پیچ پیچ چنان نادر افتاده در روضه ای که بر لاجوردی طبق بیضه ای شنیدم که مرد...
چو الب ارسلان جان به جان بخش داد پسر تاج شاهی به سر برنهاد به تربت سپردندش از تاجگاه نه جای نشستن بد آماجگاه چنین گفت دیوانه ای هوشیار چو دیدش پسر روز دیگر سوار زهی ملک و دوران سر ...
یکی خوب کردار خوش خوی بود که بد سیرتان را نکو گوی بود به خوابش کسی دید چون در گذشت که باری حکایت کن از سرگذشت دهانی به خنده چو گل باز کرد چو بلبل به صوتی خوش آغاز کرد که بر من نکرد...
یکی صورتی دید صاحب جمال بگردیدش از شورش عشق حال بر انداخت بیچاره چندان عرق که شبنم بر اردیبهشتی ورق گذر کرد بقراط بر وی سوار بپرسید کاین را چه افتاده کار کسی گفتش این عابد ی پارسا ...
یکی زهره خرج کردن نداشت زرش بود و یارای خوردن نداشت نه خوردی که خاطر بر آسایدش نه دادی که فردا بکار آیدش شب و روز در بند زر بود و سیم زر و سیم در بند مرد لییم بدانست روزی پسر در کم...