غزل شمارهٔ ۲۵۶
نفسی وقت بهارم هوس صحرا بود با رفیقی دو که دایم نتوان تنها بود خاک شیراز چو دیبای منقش دیدم وان همه صورت شاهد که بر آن دیبا بود پارس در سایه اقبال اتابک ایمن لیکن از ناله مرغان چمن...

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
نفسی وقت بهارم هوس صحرا بود با رفیقی دو که دایم نتوان تنها بود خاک شیراز چو دیبای منقش دیدم وان همه صورت شاهد که بر آن دیبا بود پارس در سایه اقبال اتابک ایمن لیکن از ناله مرغان چمن...
از دست دوست هر چه ستانی شکر بود وز دست غیر دوست تبرزد تبر بود دشمن گر آستین گل افشاندت به روی از تیر چرخ و سنگ فلاخن بتر بود گر خاک پای دوست خداوند شوق را در دیدگان کشند جلای بصر ب...
مرا راحت از زندگی دوش بود که آن ماهرویم در آغوش بود چنان مست دیدار و حیران عشق که دنیا و دینم فراموش بود نگویم می لعل شیرین گوار که زهر از کف دست او نوش بود ندانستم از غایت لطف و ح...
ناچار هر که صاحب روی نکو بود هر جا که بگذرد همه چشمی در او بود ای گل تو نیز شوخی بلبل معاف دار کان جا که رنگ و بوی بود گفت و گو بود نفس آرزو کند که تو لب بر لبش نهی بعد از هزار سال...
شرف نفس به جود است و کرامت به سجود هر که این هر دو ندارد عدمش به که وجود ای که در نعمت و نازی به جهان غره مباش که محال است در این مرحله امکان خلود وی که در شدت فقری و پریشانی حال ص...
ما را همه شب نمی برد خواب ای خفته روزگار دریاب در بادیه تشنگان بمردند وز حله به کوفه می رود آب ای سخت کمان سست پیمان این بود وفای عهد اصحاب خار است به زیر پهلوانم بی روی تو خوابگاه...
من چه در پای تو ریزم که خورای تو بود سر نه چیزی ست که شایسته پای تو بود خرم آن روی که در روی تو باشد همه عمر وین نباشد مگر آن وقت که رای تو بود ذره ای در همه اجزای من مسکین نیست که...
یا رب شب دوشین چه مبارک سحری بود کاو را به سر کشته هجران گذری بود آن دوست که ما را به ارادت نظری هست با او مگر او را به عنایت نظری بود من بعد حکایت نکنم تلخی هجران کآن میوه که از ص...
عیبی نباشد از تو که بر ما جفا رود مجنون از آستانه لیلی کجا رود گر من فدای جان تو گردم دریغ نیست بسیار سر که در سر مهر و وفا رود ور من گدای کوی تو باشم غریب نیست قارون اگر به خیل تو...
گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود وآن چنان پای گرفته ست که مشکل برود دلی از سنگ بباید به سر راه وداع تا تحمل کند آن روز که محمل برود چشم حسرت به سر اشک فرو می گیرم که اگر راه دهم قافل...
هر که مجموع نباشد به تماشا نرود یار با یار سفرکرده به تنها نرود باد آسایش گیتی نزند بر دل ریش صبح صادق ندمد تا شب یلدا نرود بر دل آویختگان عرصه عالم تنگ ست کآن که جایی به گل افتاد ...
هر که را باغچه ای هست به بستان نرود هر که مجموع نشسته ست پریشان نرود آن که در دامنش آویخته باشد خاری هرگزش گوشه خاطر به گلستان نرود سفر قبله دراز است و مجاور با دوست روی در قبله مع...
در من این عیب قدیم است و به در می نرود که مرا بی می و معشوق به سر می نرود صبرم از دوست مفرمای و تعنت بگذار کاین بلایی ست که از طبع بشر می نرود مرغ مألوف که با خانه خدا انس گرفت گر ...
سروبالایی به صحرا می رود رفتنش بین تا چه زیبا می رود تا کدامین باغ از او خرمترست کاو به رامش کردن آنجا می رود می رود در راه و در اجزای خاک مرده می گوید مسیحا می رود این چنین بیخود ...
ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می رود وآن دل که با خود داشتم با دل ستانم می رود من مانده ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او گویی که نیشی دور از او در استخوانم می رود گفتم به نیرنگ ...
آن که مرا آرزوست دیر میسر شود وین چه مرا در سرست عمر در این سر شود تا تو نیایی به فضل رفتن ما باطلست ور به مثل پای سعی در طلبت سر شود برق جمالی بجست خرمن خلقی بسوخت زان همه آتش نگف...
بسیار سالها به سر خاک ما رود کاین آب چشمه آید و باد صبا رود این پنج روزه مهلت ایام آدمی بر خاک دیگران به تکبر چرا رود ای دوست بر جنازه دشمن چو بگذری شادی مکن که با تو همین ماجرا رو...
ماه رویا روی خوب از من متاب بی خطا کشتن چه می بینی صواب دوش در خوابم در آغوش آمدی وین نپندارم که بینم جز به خواب از درون سوزناک و چشم تر نیمه ای در آتشم نیمی در آب هر که باز آید ز ...
هر لحظه در برم دل از اندیشه خون شود تا منتهای کار من از عشق چون شود دل بر قرار نیست که گویم نصیحتی از راه عقل و معرفتش رهنمون شود یار آن حریف نیست که از در درآیدم عشق آن حدیث نیست ...
بخت این کند که رای تو با ما یکی شود تا بشنود حسود و بر او ناوکی شود خونم بریز و بر سر خاکم گذار کن کاین رنج و سختیم همه پیش اندکی شود آن را مسلم است تماشای نوبهار کز عشق بوستان گل ...
آن که نقشی دیگرش جایی مصور می شود نقش او در چشم ما هر روز خوش تر می شود عشق دانی چیست سلطانی که هر جا خیمه زد بی خلاف آن مملکت بر وی مقرر می شود دیگران را تلخ می آید شراب جور عشق م...
هفته ای می رود از عمر و به ده روز کشید کز گلستان صفا بوی وفایی ندمید آن که برگشت و جفا کرد و به هیچم بفروخت به همه عالمش از من نتوانند خرید هر چه زان تلخ تر اندر همه عالم نبود گو ب...
چه سرو است آن که بالا می نماید عنان از دست دل ها می رباید که زاد این صورت منظور محبوب از این صورت ندانم تا چه زاید اگر صد نوبتش چون قرص خورشید ببینم آب در چشم من آید کس اندر عهد ما...
نگفتم روزه بسیاری نپاید ریاضت بگذرد سختی سر آید پس از دشواری آسانیست ناچار ولیکن آدمی را صبر باید رخ از ما تا به کی پنهان کند عید هلال آنک به ابرو می نماید سرابستان در این موسم چه ...