غزل شمارهٔ ۲۹۶
دولت جان پرورست صحبت آمیزگار خلوت بی مدعی سفره بی انتظار آخر عهد شب ست اول صبح ای ندیم صبح دوم بایدت سر ز گریبان برآر دور نباشد که خلق روز تصور کنند گر بنمایی به شب طلعت خورشیدوار ...

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
دولت جان پرورست صحبت آمیزگار خلوت بی مدعی سفره بی انتظار آخر عهد شب ست اول صبح ای ندیم صبح دوم بایدت سر ز گریبان برآر دور نباشد که خلق روز تصور کنند گر بنمایی به شب طلعت خورشیدوار ...
زنده کدام است بر هوشیار آن که بمیرد به سر کوی یار عاشق دیوانه سرمست را پند خردمند نیاید به کار سر که به کشتن بنهی پیش دوست به که به گشتن بنهی در دیار ای که دلم بردی و جان سوختی در ...
شرط است جفا کشیدن از یار خمر است و خمار و گلبن و خار من معتقدم که هر چه گویی شیرین بود از لب شکربار پیش دگری نمی توان رفت از تو به تو آمدم به زنهار عیبت نکنم اگر بخندی بر من چو بگر...
ای صبر پای دار که پیمان شکست یار کارم ز دست رفت و نیامد به دست یار برخاست آهم از دل و در خون نشست چشم یا رب ز من چه خاست که بی من نشست یار در عشق یار نیست مرا صبر و سیم و زر لیک آب...
ای که انکار کنی عالم درویشان را تو ندانی که چه سودا و سر است ایشان را گنج آزادگی و کنج قناعت ملکیست که به شمشیر میسر نشود سلطان را طلب منصب فانی نکند صاحب عقل عاقل آن است که اندیشه...
روی تو خوش می نماید آینه ما کآینه پاکیزه است و روی تو زیبا چون می روشن در آبگینه صافی خوی جمیل از جمال روی تو پیدا هر که دمی با تو بود یا قدمی رفت از تو نباشد به هیچ روی شکیبا صید ...
هر کسی در حرم عشق تو محرم نشود هر براهیم به درگاه تو ادهم نشود بایزیدی و جنیدیش بباید تجرید ترک و تجرید مشایخ به تو معلم نشود آنچه در سر ضمایر بودش شیخ کبیر هر کسی در سر اسرار مفهم...
هر که خصم اندر او کمند انداخت به مراد ویش بباید ساخت هر که عاشق نبود مرد نشد نقره فایق نگشت تا نگداخت هیچ مصلح به کوی عشق نرفت که نه دنیا و آخرت درباخت آن چنانش به ذکر مشغولم که ند...
یار آن بود که صبر کند بر جفای یار ترک رضای خویش کند در رضای یار گر بر وجود عاشق صادق نهند تیغ بیند خطای خویش و نبیند خطای یار یار از برای نفس گرفتن طریق نیست ما نفس خویشتن بکشیم از...
هر شب اندیشه دیگر کنم و رای دگر که من از دست تو فردا بروم جای دگر بامدادان که برون می نهم از منزل پای حسن عهدم نگذارد که نهم پای دگر هر کسی را سر چیزی و تمنای کسیست ما به غیر از تو...
به فلک می رسد از روی چو خورشید تو نور قل هو الله احد چشم بد از روی تو دور آدمی چون تو در آفاق نشان نتوان داد بلکه در جنت فردوس نباشد چو تو حور حور فردا که چنین روی بهشتی بیند گرش ا...
پروانه نمی شکیبد از دور ور قصد کند بسوزدش نور هر کس به تعلقی گرفتار صاحب نظران به عشق منظور آن روز که روز حشر باشد دیوان حساب و عرض منشور ما زنده به ذکر دوست باشیم دیگر حیوان به نف...
آن کیست که می رود به نخجیر پای دل دوستان به زنجیر همشیره جادوان بابل همسایه لعبتان کشمیر این است بهشت اگر شنیدی کز دیدن آن جوان شود پیر از عشق کمان دست و بازوش افتاده خبر ندارد از ...
از همه باشد به حقیقت گزیر وز تو نباشد که نداری نظیر مشرب شیرین نبود بی زحام دعوت منعم نبود بی فقیر آن عرق است از بدنت یا گلاب آن نفس است از دهنت یا عبیر بذل تو کردم تن و هوش و روان...
ای پسر دلربا وی قمر دلپذیر از همه باشد گریز وز تو نباشد گزیر تا تو مصور شدی در دل یکتای من جای تصور نماند دیگرم اندر ضمیر عیب کنندم که چند در پی خوبان روی چون نرود بنده وار هر که ب...
دل برگرفتی از برم ای دوست دست گیر کز دست می رود سرم ای دوست دست گیر شرط است دستگیری درمندگان و من هر روز ناتوان ترم ای دوست دست گیر پایاب نیست بحر غمت را و من غریق خواهم که سر برآو...
فتنه ام بر زلف و بالای تو ای بدر منیر قامت است آن یا قیامت عنبر است آن یا عبیر گم شدم در راه سودا رهنمایا ره نمای شخصم از پای اندر آمد دستگیرا دست گیر گر ز پیش خود برانی چون سگ از ...
ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر به کمند تو گرفتار و به دام تو اسیر در آفاق گشاده ست ولیکن بسته ست از سر زلف تو در پای دل ما زنجیر من نظر بازگرفتن نتوانم همه عمر از من ای خسر...
از صومعه رختم به خرابات برآرید گرد از من و سجاده طامات برآرید تا خلوتیان سحر از خواب درآیند مستان صبوحی به مناجات برآرید آنان که ریاضت کش و سجاده نشینند گو همچو ملک سر به سماوات بر...
چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت که یک دم از تو نظر بر نمی توان انداخت بلای غمزه نامهربان خون خوارت چه خون که در دل یاران مهربان انداخت ز عقل و عافیت آن روز بر کران ماندم که رو...
ای به خلق از جهانیان ممتاز چشم خلقی به روی خوب تو باز لازم است آن که دارد این همه لطف که تحمل کنندش این همه ناز ای به عشق درخت بالایت مرغ جان رمیده در پرواز آن نه صاحب نظر بود که ک...
متقلب درون جامه ناز چه خبر دارد از شبان دراز عاقل انجام عشق می بیند تا هم اول نمی کند آغاز جهد کردم که دل به کس ندهم چه توان کرد با دو دیده باز زینهار از بلای تیر نظر که چو رفت از ...
بزرگ دولت آن کز درش تو آیی باز بیا بیا که به خیر آمدی کجایی باز رخی کز او متصور نمی شود آرام چرا نمودی و دیگر نمی نمایی باز در دو لختی چشمان شوخ دلبندت چه کرده ام که به رویم نمی گش...
برآمد باد صبح و بوی نوروز به کام دوستان و بخت پیروز مبارک بادت این سال و همه سال همایون بادت این روز و همه روز چو آتش در درخت افکند گلنار دگر منقل منه آتش میفروز چو نرگس چشم بخت از...