غزل شمارهٔ ۳۱۴
مبارک تر شب و خرم ترین روز به استقبالم آمد بخت پیروز دهل زن گو دو نوبت زن بشارت که دوشم قدر بود امروز نوروز مه است این یا ملک یا آدمی زاد پری یا آفتاب عالم افروز ندانستی که ضدان در...

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
مبارک تر شب و خرم ترین روز به استقبالم آمد بخت پیروز دهل زن گو دو نوبت زن بشارت که دوشم قدر بود امروز نوروز مه است این یا ملک یا آدمی زاد پری یا آفتاب عالم افروز ندانستی که ضدان در...
پیوند روح می کند این باد مشک بیز هنگام نوبت سحرست ای ندیم خیز شاهد بخوان و شمع بیفروز و می بنه عنبر بسای و عود بسوزان و گل بریز ور دوست دست می دهدت هیچ گو مباش خوشتر بود عروس نکورو...
ساقی سیم تن چه خسبی خیز آب شادی بر آتش غم ریز بوسه ای بر کنار ساغر نه پس بگردان شراب شهدآمیز کابر آذار و باد نوروزی درفشان می کنند و عنبربیز جهد کردیم تا نیالاید به خرابات دامن پره...
بوی بهار آمد بنال ای بلبل شیرین نفس ور پایبندی همچو من فریاد می خوان از قفس گیرند مردم دوستان نامهربان و مهربان هر روز خاطر با یکی ما خود یکی داریم و بس محمول پیش آهنگ را از من بگو...
امشب مگر به وقت نمی خواند این خروس عشاق بس نکرده هنوز از کنار و بوس پستان یار در خم گیسوی تابدار چون گوی عاج در خم چوگان آبنوس یک شب که دوست فتنه خفته ست زینهار بیدار باش تا نرود ع...
هر که بی دوست می برد خوابش همچنان صبر هست و پایابش خواب از آن چشم چشم نتوان داشت که ز سر برگذشت سیلابش نه به خود می رود گرفته عشق دیگری می برد به قلابش چه کند پای بند مهر کسی که نب...
تا بدین غایت که رفت از من نیامد هیچ کار راستی باید به بازی صرف کردم روزگار هیچ دست آویزم آن ساعت که ساعت در رسد نیست الا آن که بخشایش کند پروردگار بس ملامتها که خواهد برد جان نازنی...
معلمت همه شوخی و دلبری آموخت جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت غلام آن لب ضحاک و چشم فتانم که کید سحر به ضحاک و سامری آموخت تو بت چرا به معلم روی که بتگر چین به چین زلف تو آید به بتگ...
یاری به دست کن که به امید راحتش واجب کند که صبر کنی بر جراحتش ما را که ره دهد به سراپرده وصال ای باد صبح دم خبری ده ز ساحتش باران چون ستاره ام از دیدگان بریخت رویی که صبح خیره شود ...
آن که هلاک من همی خواهد و من سلامتش هر چه کند ز شاهدی کس نکند ملامتش میوه نمی دهد به کس باغ تفرج است و بس جز به نظر نمی رسد سیب درخت قامتش داروی دل نمی کنم کان که مریض عشق شد هیچ د...
خجل است سرو بستان بر قامت بلندش همه صید عقل گیرد خم زلف چون کمندش چو درخت قامتش دید صبا به هم برآمد ز چمن نرست سروی که ز بیخ برنکندش اگر آفتاب با او زند از گزاف لافی مه نو چه زهره ...
هر که نازک بود تن یارش گو دل نازنین نگه دارش عاشق گل دروغ می گوید که تحمل نمی کند خارش نیکخواها در آتشم بگذار وین نصیحت مکن که بگذارش کاش با دل هزار جان بودی تا فدا کردمی به دیدارش...
هر که نامهربان بود یارش واجب است احتمال آزارش طاقت رفتنم نمی ماند چون نظر می کنم به رفتارش وز سخن گفتنش چنان مستم که ندانم جواب گفتارش کشته تیر عشق زنده کند گر به سر بگذرد دگربارش ...
کس ندیده ست به شیرینی و لطف و نازش کس نبیند که نخواهد که ببیند بازش مطرب ما را دردی ست که خوش می نالد مرغ عاشق طرب انگیز بود آوازش بارها در دلم آمد که بپوشم غم عشق آبگینه نتواند که...
دست به جان نمی رسد تا به تو برفشانمش بر که توان نهاد دل تا ز تو واستانمش قوت شرح عشق تو نیست زبان خامه را گرد در امید تو چند به سر دوانمش ایمنی از خروش من گر به جهان دراوفتد فارغی ...
چون برآمد ماه روی از مطلع پیراهنش چشم بد را گفتم الحمدی بدم پیرامنش تا چه خواهد کرد با من دور گیتی زین دو کار دست او در گردنم یا خون من در گردنش هر که معلومش نمی گردد که زاهد را که...
رها نمی کند ایام در کنار منش که داد خود بستانم به بوسه از دهنش همان کمند بگیرم که صید خاطر خلق بدان همی کند و درکشم به خویشتنش ولیک دست نیارم زدن در آن سر زلف که مبلغی دل خلق است ز...
خوش است درد که باشد امید درمانش دراز نیست بیابان که هست پایانش نه شرط عشق بود با کمان ابروی دوست که جان سپر نکنی پیش تیربارانش عدیم را که تمنای بوستان باشد ضرورت است تحمل ز بوستانب...
ره به خرابات برد عابد پرهیزگار سفره یکروزه کرد نقد همه روزگار ترسمت ای نیکنام پای برآید به سنگ شیشه پنهان بیار تا بخوریم آشکار گر به قیامت رویم بی خر و بار عمل به که خجالت بریم چون...
کهن شود همه کس را به روزگار ارادت مگر مرا که همان عشق اولست و زیادت گرم جواز نباشد به پیشگاه قبولت کجا روم که نمیرم بر آستان عبادت مرا به روز قیامت مگر حساب نباشد که هجر و وصل تو د...
زینهار از دهان خندانش و آتش لعل و آب دندانش مگر آن دایه کاین صنم پرورد شهد بوده ست شیر پستانش باغبان گر ببیند این رفتار سرو بیرون کند ز بستانش ور چنین حور در بهشت آید همه خادم شوند...
هر که هست التفات بر جانش گو مزن لاف مهر جانانش درد من بر من از طبیب من است از که جویم دوا و درمانش آن که سر در کمند وی دارد نتوان رفت جز به فرمانش چه کند بنده حقیر فقیر که نباشد به...
هر که سودای تو دارد چه غم از هر که جهانش نگران تو چه اندیشه و بیم از دگرانش آن پی مهر تو گیرد که نگیرد پی خویشش وان سر وصل تو دارد که ندارد غم جانش هر که از یار تحمل نکند یار مگویش...
خطا کردی به قول دشمنان گوش که عهد دوستان کردی فراموش که گفت آن روی شهرآرای بنمای دگربارش که بنمودی فراپوش دل سنگینت آگاهی ندارد که من چون دیگ رویین می زنم جوش نمی بینم خلاص از دست ...