غزل شمارهٔ ۳۹۴
به خدا اگر بمیرم که دل از تو برنگیرم برو ای طبیبم از سر که دوا نمی پذیرم همه عمر با حریفان بنشستمی و خوبان تو بخاستی و نقشت بنشست در ضمیرم مده ای حکیم پندم که به کار در نبندم که ز ...

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
به خدا اگر بمیرم که دل از تو برنگیرم برو ای طبیبم از سر که دوا نمی پذیرم همه عمر با حریفان بنشستمی و خوبان تو بخاستی و نقشت بنشست در ضمیرم مده ای حکیم پندم که به کار در نبندم که ز ...
گر من ز محبتت بمیرم دامن به قیامتت بگیرم از دنیی و آخرت گزیر است وز صحبت دوست ناگزیرم ای مرهم ریش دردمندان درمان دگر نمی پذیرم آن کس که به جز تو کس ندارد در هر دو جهان من آن فقیرم ...
من این طمع نکنم کز تو کام برگیرم مگر ببینمت از دور و گام برگیرم من این خیال نبندم که دانه ای به مراد میان این همه تشویش دام برگیرم ستاده ام به غلامی گرم قبول کنی و گر نخواهی کفش غل...
از تو با مصلحت خویش نمی پردازم همچو پروانه که می سوزم و در پروازم گر توانی که بجویی دلم امروز بجوی ور نه بسیار بجویی و نیابی بازم نه چنان معتقدم که م نظری سیر کند یا چنان تشنه که ج...
نظر از مدعیان بر تو نمی اندازم تا نگویند که من با تو نظر می بازم آرزو می کندم در همه عالم صیدی که نباشند رفیقان حسود انبازم درد پنهان فراقم ز تحمل بگذشت ور نه از دل نرسیدی به زبان ...
خنک آن روز که در پای تو جان اندازم عقل در دمدمه خلق جهان اندازم نامه حسن تو بر عالم و جاهل خوانم نامت اندر دهن پیر و جوان اندازم تا کی این پرده جان سوز پس پرده زنم تا کی این ناوک د...
غافلند از زندگی مستان خواب زندگانی چیست مستی از شراب تا نپنداری شرابی گفتمت خانه آبادان و عقل از وی خراب از شراب شوق جانان مست شو کآنچه عقلت می برد شر است و آب قرب خواهی گردن از طا...
اگر تو فارغی از حال دوستان یارا فراغت از تو میسر نمی شود ما را تو را در آینه دیدن جمال طلعت خویش بیان کند که چه بوده ست ناشکیبا را بیا که وقت بهار است تا من و تو به هم به دیگران بگ...
عمرها در سینه پنهان داشتیم اسرار دل نقطه سر عاقبت بیرون شد از پرگار دل گر مسلمانی رفیقا دیر و زنارت کجاست شهوت آتشگاه جان است و هوا زنار دل آخر ای آیینه جوهر دیده ای بر خود گمار صو...
چنان به موی تو آشفته ام به بوی تو مست که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست دگر به روی کسم دیده بر نمی باشد خلیل من همه بت های آزری بشکست مجال خواب نمی باشدم ز دست خیال در سرای نشای...
وه که در عشق چنان می سوزم که به یک شعله جهان می سوزم شمع وش پیش رخ شاهد یار دم به دم شعله زنان می سوزم سوختم گر چه نمی یارم گفت که من از عشق فلان می سوزم رحمتی کن که به سر می گردم ...
یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم زان دو لب شیرینت صد شور برانگیزم گر قصد جفا داری اینک من و اینک سر ور راه وفا داری جان در قدمت ریزم بس توبه و پرهیزم کز عشق تو باطل شد من بعد بدان ...
من بی مایه که باشم که خریدار تو باشم حیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم تو مگر سایه لطفی به سر وقت من آری که من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشم خویشتن بر تو نبندم که من از خو...
در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم به گفت و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم به مجمعی که درآیند شاهدان دو ع...
غم زمانه خورم یا فراق یار کشم به طاقتی که ندارم کدام بار کشم نه قوتی که توانم کناره جستن از او نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم نه دست صبر که در آستین عقل برم نه پای عقل که در دامن...
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم بهوش بودم از اول که دل به کس نسپارم شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد دگر نصیحت مرد...
بار فراق دوستان بس که نشست بر دلم می روم و نمی رود ناقه به زیر محملم بار بیفکند شتر چون برسد به منزلی بار دل است همچنان ور به هزار منزلم ای که مهار می کشی صبر کن و سبک مرو کز طرفی ...
تا تو به خاطر منی کس نگذشت بر دلم مثل تو کیست در جهان تا ز تو مهر بگسلم من چو به آخرت روم رفته به داغ دوستی داروی دوستی بود هر چه بروید از گلم میرم و همچنان رود نام تو بر زبان من ر...
امروز مبارک است فالم کافتاد نظر بر آن جمالم الحمد خدای آسمان را کاختر به درآمد از وبالم خواب است مگر که می نماید یا عشوه همی دهد خیالم کاین بخت نبود هیچ روزم وین گل نشکفت هیچ سالم ...
تا خبر دارم از او بی خبر از خویشتنم با وجودش ز من آواز نیاید که منم پیرهن می بدرم دم به دم از غایت شوق که وجودم همه او گشت و من این پیرهنم ای رقیب این همه سودا مکن و جنگ مجوی برکنم...
دوش در صحرای خلوت گوی تنهایی زدم خیمه بر بالای منظوران بالایی زدم خرقه پوشان صوامع را دوتایی چاک شد چون من اندر کوی وحدت گوی تنهایی زدم عقل کل را آبگینه ریزه در پای اوفتاد بس که سن...
دیر آمدی ای نگار سرمست زودت ندهیم دامن از دست بر آتش عشقت آب تدبیر چندان که زدیم باز ننشست از رای تو سر نمی توان تافت وز روی تو در نمی توان بست از پیش تو راه رفتنم نیست چون ماهی او...
چشم که بر تو می کنم چشم حسود می کنم شکر خدا که باز شد دیده بخت روشنم هرگزم این گمان نبد با تو که دوستی کنم باورم این نمی شود با تو نشسته کاین منم دامن خیمه برفکن دشمن و دوست گو ببی...
گر تیغ برکشد که محبان همی زنم اول کسی که لاف محبت زند منم گویند پای دار اگرت سر دریغ نیست گو سر قبول کن که به پایش درافکنم امکان دیده بستنم از روی دوست نیست اولیتر آن که گوش نصیحت ...