غزل شمارهٔ ۴۱۲
آن دوست که من دارم وآن یار که من دانم شیرین دهنی دارد دور از لب و دندانم بخت این نکند با من کآن شاخ صنوبر را بنشینم و بنشانم گل بر سرش افشانم ای روی دلارایت مجموعه زیبایی مجموع چه ...

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
آن دوست که من دارم وآن یار که من دانم شیرین دهنی دارد دور از لب و دندانم بخت این نکند با من کآن شاخ صنوبر را بنشینم و بنشانم گل بر سرش افشانم ای روی دلارایت مجموعه زیبایی مجموع چه ...
آن نه روی است که من وصف جمالش دانم این حدیث از دگری پرس که من حیرانم همه بینند نه این صنع که من می بینم همه خوانند نه این نقش که من می خوانم آن عجب نیست که سرگشته بود طالب دوست عجب...
اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم چنانت دوست می دارم که گر روزی فراق افتد تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم دلم صد بار می گوید ک...
ای مرهم ریش و مونس جانم چندین به مفارقت مرنجانم ای راحت اندرون مجروحم جمعیت خاطر پریشانم گویند بدار دستش از دامن تا دست بدارد از گریبانم آن کس که مرا به باغ می خواند بی روی تو می ب...
بس که در منظر تو حیرانم صورتت را صفت نمی دانم پارسایان ملامتم مکنید که من از عشق توبه نتوانم هر که بینی به جسم و جان زنده ست من به امید وصل جانانم به چه کار آید این بقیت جان که به ...
سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم رنگ رخساره خبر می دهد از حال نهانم گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم بازگویم که عیان است چه حاجت به بیانم هیچم از دنیی و عقبیٰ نبرد گوشه خاطر که ب...
گر دست دهد هزار جانم در پای مبارکت فشانم آخر به سرم گذر کن ای دوست انگار که خاک آستانم هر حکم که بر سرم برانی سهل است ز خویشتن مرانم تو خود سر وصل ما نداری من عادت بخت خویش دانم هی...
مرا تا نقره باشد می فشانم تو را تا بوسه باشد می ستانم و گر فردا به زندان می برندم به نقد این ساعت اندر بوستانم جهان بگذار تا بر من سر آید که کام دل تو بودی از جهانم چه دامن های گل ...
بر سر آنم که پای صبر در دامن کشم نفس را چون مار خط نهی پیرامن کشم بس که بودم چون گل و نرگس دو روی و شوخ چشم باز یکچندی زبان در کام چون سوسن کشم بس که دنیا را کمر بستم چو مور دانه ک...
نشاید گفتن آن کس را دلی هست که ندهد بر چنین صورت دل از دست نه منظوری که با او می توان گفت نه خصمی کز کمندش می توان رست به دل گفتم ز چشمانش بپرهیز که هشیاران نیاویزند با مست سرانگشت...
ما همه چشمیم و تو نور ای صنم چشم بد از روی تو دور ای صنم روی مپوشان که بهشتی بود هر که ببیند چو تو حور ای صنم حور خطا گفتم اگر خواندمت ترک ادب رفت و قصور ای صنم تا به کرم خرده نگیر...
چون من به نفس خویشتن این کار می کنم بر فعل دیگران به چه انکار می کنم بلبل سماع بر گل بستان همی کند من بر گل شقایق رخسار می کنم هر جا که سرو قامتی و موی دلبریست خود را بدان کمند گرف...
آن کس که از او صبر محال است و سکونم بگذشت ده انگشت فروبرده به خونم پرسید که چونی ز غم و درد جدایی گفتم نه چنانم که توان گفت که چونم زان گه که مرا روی تو محراب نظر شد از دست زبان ها...
ز دستم بر نمی خیزد که یک دم بی تو بنشینم به جز رویت نمی خواهم که روی هیچ کس بینم من اول روز دانستم که با شیرین درافتادم که چون فرهاد باید شست دست از جان شیرینم تو را من دوست می دار...
من از تو صبر ندارم که بی تو بنشینم کسی دگر نتوانم که بر تو بگزینم بپرس حال من آخر چو بگذری روزی که چون همی گذرد روزگار مسکینم من اهل دوزخم ار بی تو زنده خواهم شد که در بهشت نیارد خ...
منم یا رب در این دولت که روی یار می بینم فراز سرو سیمینش گلی بر بار می بینم مگر طوبی برآمد در سرابستان جان من که بر هر شعبه ای مرغی شکرگفتار می بینم مگر دنیا سر آمد کاین چنین آزاد ...
دلم تا عشق باز آمد در او جز غم نمی بینم دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمی بینم دمی با هم دمی خرم ز جانم بر نمی آید دمم با جان برآید چون که یک هم دم نمی بینم مرا رازی ست اندر دل به ...
من از این جا به ملامت نروم که من این جا به امیدی گروم گر به عقلم سخنی می گویند بیم آن است که دیوانه شوم گوش دل رفته به آواز سماع نتوانم که نصیحت شنوم همه گو باد ببر خرمن عمر دو جها...
نه از چینم حکایت کن نه از روم که من دل با یکی دارم در این بوم هر آن ساعت که با یاد من آید فراموشم شود موجود و معدوم ز دنیا بخش ما غم خوردن آمد نشاید خوردن الا رزق مقسوم رطب شیرین و...
تو مپندار کز این در به ملامت بروم دلم اینجاست بده تا به سلامت بروم ترک سر گفتم از آن پیش که بنهادم پای نه به زرق آمده ام تا به ملامت بروم من هوادار قدیمم بدهم جان عزیز نو ارادت نه ...
در میان صومعه سالوس پر دعوی منم خرقه پوش جوفروش خالی از معنی منم بت پرست صورتی در خانه مکر و حیل با منات و با سواع و لات و با عزی منم می زنم لاف از رجولیت ز بی شرمی ولیک نفس خود را...
اگر مراد تو ای دوست بی مرادی ماست مراد خویش دگرباره من نخواهم خواست اگر قبول کنی ور برانی از بر خویش خلاف رای تو کردن خلاف مذهب ماست میان عیب و هنر پیش دوستان کریم تفاوتی نکند چون ...
به تو مشغول و با تو همراهم وز تو بخشایش تو می خواهم همه بیگانگان چنین دانند که منت آشنای درگاهم ترسم ای میوه درخت بلند که نیایی به دست کوتاهم تا مرا از تو آگهی دادند به وجودت گر از...
امشب آن نیست که در خواب رود چشم ندیم خواب در روضه رضوان نکند اهل نعیم خاک را زنده کند تربیت باد بهار سنگ باشد که دلش زنده نگردد به نسیم بوی پیراهن گم کرده خود می شنوم گر بگویم همه ...