غزل شمارهٔ ۴۷۲
ای به دیدار تو روشن چشم عالم بین من آخرت رحمی نیاید بر دل مسکین من سوزناک افتاده چون پروانه ام در پای تو خود نمی سوزد دلت چون شمع بر بالین من تا تو را دیدم که داری سنبله بر آفتاب آ...

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
ای به دیدار تو روشن چشم عالم بین من آخرت رحمی نیاید بر دل مسکین من سوزناک افتاده چون پروانه ام در پای تو خود نمی سوزد دلت چون شمع بر بالین من تا تو را دیدم که داری سنبله بر آفتاب آ...
دی به چمن برگذشت سرو سخنگوی من تا نکند گل غرور رنگ من و بوی من برگ گل لعل بود شاهد بزم بهار آب گلستان ببرد شاهد گلروی من شد سپر از دست عقل تا ز کمین عتاب تیغ جفا برکشید ترک زره موی...
نشان بخت بلند است و طالع میمون علی الصباح نظر بر جمال روزافزون علی الخصوص کسی را که طبع موزون است چگونه دوست ندارد شمایل موزون گر آبروی بریزد میان انجمنت به دست دوست حلال است اگر ب...
به است آن یا زنخ یا سیب سیمین لب است آن یا شکر یا جان شیرین بتی دارم که چین ابروانش حکایت می کند بتخانه چین از آن ساعت که دیدم گوشوارش ز چشمانم بیفتاده ست پروین هر آن وقتی که دیدار...
صبحم از مشرق برآمد باد نوروز از یمین عقل و طبعم خیره گشت از صنع رب العالمین با جوانان راه صحرا برگرفتم بامداد کودکی گفتا تو پیری با خردمندان نشین گفتم ای غافل نبینی کوه با چندین وق...
چه روی و موی و بناگوش و خط و خال است این چه قد و قامت و رفتار و اعتدال است این کسی که در همه عمر این صفت مطالعه کرد به دیگری نگرد یا به خود محال است این کمال حسن وجودت ز هر که پرسی...
ای چشم تو دل فریب و جادو در چشم تو خیره چشم آهو در چشم منی و غایب از چشم زآن چشم همی کنم به هر سو صد چشمه ز چشم من گشاید چون چشم برافکنم بر آن رو چشمم بستی به زلف دلبند هوشم بردی ب...
من از دست کمانداران ابرو نمی یارم گذر کردن به هر سو دو چشمم خیره ماند از روشنایی ندانم قرص خورشید است یا رو بهشت است این که من دیدم نه رخسار کمند است آن که وی دارد نه گیسو لبان لعل...
خداوندی چنین بخشنده داریم که با چندین گنه امیدواریم که بگشاید دری کایزد ببندد بیا تا هم بدین درگه بزاریم خدایا گر بخوانی ور برانی جز انعامت دری دیگر نداریم سر افرازیم اگر بر بنده ب...
صبر کن ای دل که صبر سیرت اهل صفاست چاره عشق احتمال شرط محبت وفاست مالک رد و قبول هر چه کند پادشاست گر بزند حاکم است ور بنوازد رواست گر چه بخواند هنوز دست جزع بر دعاست ور چه براند ه...
گفتم به عقل پای برآرم ز بند او روی خلاص نیست به جهد از کمند او مستوجب ملامتی ای دل که چند بار عقلت بگفت و گوش نکردی به پند او آن بوستان میوه شیرین که دست جهد دشوار می رسد به درخت ب...
صید بیابان عشق چون بخورد تیر او سر نتواند کشید پای ز زنجیر او گو به سنانم بدوز یا به خدنگم بزن گر به شکار آمده ست دولت نخجیر او گفتم از آسیب عشق روی به عالم نهم عرصه عالم گرفت حسن ...
هر که به خویشتن رود ره نبرد به سوی او بینش ما نیاورد طاقت حسن روی او باغ بنفشه و سمن بوی ندارد ای صبا غالیه ای بساز از آن طره مشکبوی او هر کس از او به قدر خویش آرزویی همی کنند همت ...
راستی گویم به سروی ماند این بالای تو در عبارت می نیاید چهره زیبای تو چون تو حاضر می شوی من غایب از خود می شوم بس که حیران می بماندم وهم در سیمای تو کاشکی صد چشم از این بی خوابتر بو...
بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو شب از فراق تو می نالم ای پری رخسار چو روز گردد گویی در آتشم بی تو دمی تو شربت وصلم نداده ای جانا همیشه زهر فراقت...
ای طراوت برده از فردوس اعلی روی تو نادر است اندر نگارستان دنیی روی تو دختران مصر را کاسد شود بازار حسن گر چو یوسف پرده بردارد به دعوی روی تو گر چه از انگشت مانی بر نیاید چون تو نقش...
آن سرو ناز بین که چه خوش می رود به راه وآن چشم آهوانه که چون می کند نگاه تو سرو دیده ای که کمر بست بر میان یا ماه چارده که به سر برنهد کلاه گل با وجود او چو گیاه است پیش گل مه پیش ...
پنجه با ساعد سیمین که نیندازی به با توانای معربد نکنی بازی به چون دلش دادی و مهرش ستدی چاره نماند اگر او با تو نسازد تو در او سازی به جز غم یار مخور تا غم کارت بخورد تو که با مصلحت...
ای که شمشیر جفا بر سر ما آخته ای دشمن از دوست ندانسته و نشناخته ای من ز فکر تو به خود نیز نمی پردازم نازنینا تو دل از من به که پرداخته ای چند شب ها به غم روی تو روز آوردم که تو یک ...
ای رخ چون آینه افروخته الحذر از آه من سوخته غیرت سلطان جمالت چو باز چشم من از هر که جهان دوخته عقل کهن بار جفا می کشد دم به دم از عشق نوآموخته وه که به یک بار پراکنده شد آنچه به عم...
تو پس پرده و ما خون جگر می ریزیم وه که گر پرده برافتد که چه شور انگیزیم دیگران را غم جان دارد و ما جامه دران که بفرمایی و ما از سر جان برخیزیم مردم از فتنه گریزند و ندانند که ما به...
خرم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست راحت جان و شفای دل بیمار آنجاست من در این جای همین صورت بی جانم و بس دلم آنجاست که آن دلبر عیار آنجاست تنم اینجاست سقیم و دلم آنجاست مقیم فلک اینجا...
ای که ز دیده غایبی در دل ما نشسته ای حسن تو جلوه می کند وین همه پرده بسته ای خاطر عام برده ای خون خواص خورده ای ما همه صید کرده ای خود ز کمند جسته ای از دگری چه حاصلم تا ز تو مهر ب...
حناست آن که ناخن دلبند رشته ای یا خون بی دلیست که در بند کشته ای من آدمی به لطف تو دیگر ندیده ام این صورت و صفت که تو داری فرشته ای وین طرفه تر که تا دل من دردمند توست حاضر نبوده ی...