غزل شمارهٔ ۴۹۲
ای باغ حسن چون تو نهالی نیافته رخساره زمین چو تو خالی نیافته تابنده تر ز روی تو ماهی ندیده چرخ خوشتر ز ابروی تو هلالی نیافته بر دور عارض تو نظر کرده آفتاب خود را لطافتی و جمالی نیا...

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
ای باغ حسن چون تو نهالی نیافته رخساره زمین چو تو خالی نیافته تابنده تر ز روی تو ماهی ندیده چرخ خوشتر ز ابروی تو هلالی نیافته بر دور عارض تو نظر کرده آفتاب خود را لطافتی و جمالی نیا...
سرمست بتی لطیف ساده در دست گرفته جام باده در مجلس بزم باده نوشان بسته کمر و قبا گشاده افتاده زمین به حضرت او گردونش به خدمت ایستاده خورشید و مهش ز خوبرویی سر بر خط بندگی نهاده خورش...
ای یار جفا کرده پیوند بریده این بود وفاداری و عهد تو ندیده در کوی تو معروفم و از روی تو محروم گرگ دهن آلوده یوسف ندریده ما هیچ ندیدیم و همه شهر بگفتند افسانه مجنون به لیلی نرسیده د...
می برزند ز مشرق شمع فلک زبانه ای ساقی صبوحی در ده می شبانه عقلم بدزد لختی چند اختیار دانش هوشم ببر زمانی تا کی غم زمانه گر سنگ فتنه بارد فرق منش سپر کن ور تیر طعنه آید جان منش نشان...
ای صورتت ز گوهر معنی خزینه ای ما را ز داغ عشق تو در دل دفینه ای دانی که آه سوختگان را اثر بود مگذار ناله ای که برآید ز سینه ای زیور همان دو رشته مرجان کفایت است وز موی در کنار و بر...
خلاف سرو را روزی خرامان سوی بستان آی دهان چون غنچه بگشای و چو گلبن در گلستان آی دمادم حوریان از خلد رضوان می فرستندت که ای حوری انسانی دمی در باغ رضوان آی گرت اندیشه می باشد ز بدگو...
قیمت گل برود چون تو به گلزار آیی و آب شیرین چو تو در خنده و گفتار آیی این همه جلوه طاووس و خرامیدن او بار دیگر نکند گر تو به رفتار آیی چند بار آخرت ای دل به نصیحت گفتم دیده بردوز ن...
خرم آن روز که چون گل به چمن بازآیی یا به بستان به در حجره من بازآیی گلبن عیش من آن روز شکفتن گیرد که تو چون سرو خرامان به چمن بازآیی شمع من روز نیامد که شبم بفروزی جان من وقت نیامد...
دریغ صحبت دیرین و حق دید و شناخت که سنگ تفرقه ایام در میان انداخت دو دوست یک نفس از عمر برنیاسودند که آسمان به سر وقتشان دو اسبه نتاخت چو دل به قهر بباید گسست و مهر برید خنک تنی که...
شب فراق نخواهم دواج دیبا را که شب دراز بود خوابگاه تنها را ز دست رفتن دیوانه عاقلان دانند که احتمال نماندست ناشکیبا را گرش ببینی و دست از ترنج بشناسی روا بود که ملامت کنی زلیخا را ...
برخیز تا به عهد امانت وفا کنیم تقصیرهای رفته به خدمت قضا کنیم بی مغز بود سر که نهادیم پیش خلق دیگر فروتنی به در کبریا کنیم دارالفنا کرای مرمت نمی کند بشتاب تا عمارت دارالبقا کنیم د...
عشق ورزیدم و عقلم به ملامت برخاست کان که عاشق شد از او حکم سلامت برخاست هر که با شاهد گل روی به خلوت بنشست نتواند ز سر راه ملامت برخاست که شنیدی که برانگیخت سمند غم عشق که نه اندر ...
تا کی ام انتظار فرمایی وقت نامد که روی بنمایی اگرم زنده باز خواهی دید رنجه شو پیش تر چرا نایی عمر کوته تر است از آن که تو نیز در درازی وعده افزایی از تو کی برخورم که در وعده سپری گ...
تو از هر در که بازآیی بدین خوبی و زیبایی دری باشد که از رحمت به روی خلق بگشایی ملامت گوی بی حاصل ترنج از دست نشناسد در آن معرض که چون یوسف جمال از پرده بنمایی به زیورها بیآرایند وق...
تو با این لطف طبع و دل ربایی چنین سنگین دل و سرکش چرایی به یک بار از جهان دل در تو بستم ندانستم که پیمانم نپایی شب تاریک هجرانم بفرسود یکی از در درآی ای روشنایی سری دارم مهیا بر کف...
تو پری زاده ندانم ز کجا می آیی کآدمیزاده نباشد به چنین زیبایی راست خواهی نه حلال است که پنهان دارند مثل این روی و نشاید که به کس بنمایی سرو با قامت زیبای تو در مجلس باغ نتواند که ک...
چه روی است آن که دیدارش ببرد از من شکیبایی گواهی می دهد صورت بر اخلاقش به زیبایی نگارینا به هر تندی که می خواهی جوابم ده اگر تلخ اتفاق افتد به شیرینی بیندایی دگر چون ناشکیبایی ببین...
خبرت خراب تر کرد جراحت جدایی چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیایی بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی شب و ...
دریچه ای ز بهشتش به روی بگشایی که بامداد پگاهش تو روی بنمایی جهان شب است و تو خورشید عالم آرایی صباح مقبل آن کز درش تو بازآیی به از تو مادر گیتی به عمر خود فرزند نیاورد که همین بود...
گرم راحت رسانی ور گزایی محبت بر محبت می فزایی به شمشیر از تو بیگانه نگردم که هست از دیرگه باز آشنایی همه مرغان خلاص از بند خواهند من از قیدت نمی خواهم رهایی عقوبت هرچ از آن دشوارتر...
مشتاق توام با همه جوری و جفایی محبوب منی با همه جرمی و خطایی من خود به چه ارزم که تمنای تو ورزم در حضرت سلطان که برد نام گدایی صاحب نظران لاف محبت نپسندند وان گه سپر انداختن از تیر...
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی ای که گفتی مرو اندر پی خوبان...
برخیز تا طریق تکلف رها کنیم دکان معرفت به دو جو بر بها کنیم گر دیگر آن نگار قباپوش بگذرد ما نیز جامه های تصوف قبا کنیم هفتاد زلت از نظر خلق در حجاب بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنی...
آن نه زلف است و بناگوش که روز است و شب است وآن نه بالای صنوبر که درخت رطب است نه دهانی است که در وهم سخندان آید مگر اندر سخن آیی و بداند که لب است آتش روی تو زین گونه که در خلق گرف...