غزل شمارهٔ ۵۱۰
نه من تنها گرفتارم به دام زلف زیبایی که هر کس با دلآرامی سری دارند و سودایی قرین یار زیبا را چه پروای چمن باشد هزاران سرو بستانی فدای سروبالایی مرا نسبت به شیدایی کند ماه پری پیکر ...

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
نه من تنها گرفتارم به دام زلف زیبایی که هر کس با دلآرامی سری دارند و سودایی قرین یار زیبا را چه پروای چمن باشد هزاران سرو بستانی فدای سروبالایی مرا نسبت به شیدایی کند ماه پری پیکر ...
هر کس به تماشایی رفتند به صحرایی ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی یا چشم نمی بیند یا راه نمی داند هر کاو به وجود خود دارد ز تو پروایی دیوانه عشقت را جایی نظر افتاده ست کآن جا نتوا...
همه چشمیم تا برون آیی همه گوشیم تا چه فرمایی تو نه آن صورتی که بی رویت متصور شود شکیبایی من ز دست تو خویشتن بکشم تا تو دستم به خون نیآلایی گفته بودی قیامتم بینند این گروهی محب سودا...
ای ولوله عشق تو بر هر سر کویی روی تو ببرد از دل ما هر غم رویی آخر سر مویی به ترحم نگر آن را کآهی بودش تعبیه بر هر بن مویی کم می نشود تشنگی دیده شوخم با آن که روان کرده ام از هر مژه...
ای خسته دلم در خم چوگان تو گویی بی فایده ام پیش تو چون بیهده گویی ای تیر غم عشق تو هر جا که رسیده افتاده به زخمش چو کمان پشت دوتویی هم طرفه ندارم اگرم بازنوازی زیرا که عجب نیست نکو...
چه جرم رفت که با ما سخن نمی گویی جنایت از طرف ماست یا تو بدخویی تو از نبات گرو برده ای به شیرینی به اتفاق ولیکن نبات خودرویی هزار جان به ارادت تو را همی جویند تو سنگدل به لطافت دلی...
کدام کس به تو ماند که گویمت که چون اویی ز هر که در نظر آید گذشته ای به نکویی لطیف جوهر و جانی غریب قامت و شکلی نظیف جامه و جسمی بدیع صورت و خویی هزار دیده چو پروانه بر جمال تو عاشق...
ای حسن خط از دفتر اخلاق تو بابی شیرینی از اوصاف تو حرفی ز کتابی از بوی تو در تاب شود آهوی مشکین گر باز کنند از شکن زلف تو تابی بر دیده صاحب نظران خواب ببستی ترسی که ببینند خیال تو ...
تو خون خلق بریزی و روی درتابی ندانمت چه مکافات این گنه یابی تصد عنی فی الجور و النویٰ لٰکن إلیک قلبی یا غایة المنیٰ صاب چو عندلیب چه فریادها که می دارم تو از غرور جوانی همیشه در خو...
سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی به چه دیر ماندی ای صبح که جان من برآمد بزه کردی و نکردند مؤذنان ثوابی نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند همه بلبلان...
خلاف راستی باشد خلاف رای درویشان بنه گر همتی داری سری در پای درویشان گرت آیینه ای باید که نور حق در او بینی نبینی در همه عالم مگر سیمای درویشان قبا بر قد سلطانان چنان زیبا نمی آید ...
آن ماه دو هفته در نقاب است یا حوری دست در خضاب است وان وسمه بر ابروان دلبند یا قوس قزح بر آفتاب است سیلاب ز سر گذشت یارا ز اندازه به در مبر جفا را بازآی که از غم تو ما را چشمی و هز...
که دست تشنه می گیرد به آبی خداوندان فضل آخر ثوابی توقع دارم از شیرین زبانت اگر تلخ است و گر شیرین جوابی تو خود نایی و گر آیی بر من بدان ماند که گنجی در خرابی به چشمانت که گر زهرم ف...
سل المصانع رکبا تهیم في الفلوات تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی شبم به روی تو روز است و دیده ها به تو روشن و إن هجرت سواء عشیتي و غداتي اگر چه دیر بماندم امید برنگرفتم مضی الزما...
تو هیچ عهد نبستی که عاقبت نشکستی مرا بر آتش سوزان نشاندی و ننشستی بنای مهر نمودی که پایدار نماند مرا به بند ببستی خود از کمند بجستی دلم شکستی و رفتی خلاف شرط مودت به احتیاط رو اکنو...
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن...
یارا قدحی پر کن از آن داروی مستی تا از سر صوفی برود علت هستی عاقل متفکر بود و مصلحت اندیش در مذهب عشق آی و از این جمله برستی ای فتنه نوخاسته از عالم قدرت غایب مشو از دیده که در دل ...
اگر مانند رخسارت گلی در بوستانستی زمین را از کمالیت شرف بر آسمانستی چو سرو بوستانستی وجود مجلس آرایت اگر در بوستان سروی سخنگوی و روانستی نگارین روی و شیرین خوی و عنبربوی و سیمین تن...
تعالی الله چه روی است آن که گویی آفتابستی و گر مه را حیا بودی ز شرمش در نقابستی اگر گل را نظر بودی چو نرگس تا جهان بیند ز شرم رنگ رخسارش چو نیلوفر در آبستی شبان خوابم نمی گیرد نه ر...
ای باد که بر خاک در دوست گذشتی پندارمت از روضه بستان بهشتی دور از سببی نیست که شوریده سودا هر لحظه چو دیوانه دوان بر در و دشتی باری مگرت بر رخ جانان نظر افتاد سرگشته چو من در همه آ...
یاد می داری که با من جنگ در سر داشتی رای رای توست خواهی جنگ خواهی آشتی نیک بد کردی شکستن عهد یار مهربان این بتر کردی که بد کردی و نیک انگاشتی دوستان دشمن گرفتن هرگزت عادت نبود جز د...
سست پیمانا به یک ره دل ز ما برداشتی آخر ای بد عهد سنگین دل چرا برداشتی نوع تقصیری تواند بود ای سلطان عشق تا به یک ره سایه لطف از گدا برداشتی گفته بودی با تو در خواهم کشیدن جام وصل ...
عشقبازی چیست سر در پای جانان باختن با سر اندر کوی دلبر عشق نتوان باختن آتشم در جان گرفت از عود خلوت سوختن توبه کارم توبه کار از عشق پنهان باختن اسب در میدان رسوایی جهانم مردوار بیش...
دیدار تو حل مشکلات است صبر از تو خلاف ممکنات است دیباچه صورت بدیعت عنوان کمال حسن ذات است لب های تو خضر اگر بدیدی گفتی لب چشمه حیات است بر کوزه آب نه دهانت بردار که کوزه نبات است ت...