غزل شمارهٔ ۵۳۰
ندیدمت که بکردی وفا بدان چه بگفتی طریق وصل گشادی من آمدم تو برفتی وفای عهد نمودی دل سلیم ربودی چو خویشتن به تو دادم تو میل باز گرفتی نه دست عهد گرفتی که پای وصل بدارم به چشم خویش ب...

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
ندیدمت که بکردی وفا بدان چه بگفتی طریق وصل گشادی من آمدم تو برفتی وفای عهد نمودی دل سلیم ربودی چو خویشتن به تو دادم تو میل باز گرفتی نه دست عهد گرفتی که پای وصل بدارم به چشم خویش ب...
ای از بهشت جزوی و از رحمت آیتی حق را به روزگار تو با ما عنایتی گفتم نهایتی بود این درد عشق را هر بامداد می کند از نو بدایتی معروف شد حکایتم اندر جهان و نیست با تو مجال آن که بگویم ...
چون خراباتی نباشد زاهدی که ش به شب از در درآید شاهدی محتسب گو تا ببیند روی دوست همچو محرابی و من چون عابدی چون من آب زندگانی یافتم غم نباشد گر بمیرد حاسدی آنچه ما را در دل است از س...
ای باد بامدادی خوش می روی به شادی پیوند روح کردی پیغام دوست دادی بر بوستان گذشتی یا در بهشت بودی شاد آمدی و خرم فرخنده بخت بادی تا من در این سرایم این در ندیده بودم کامروز پیش چشمم...
دیدی که وفا به جا نیاوردی رفتی و خلاف دوستی کردی بیچارگیم به چیز نگرفتی درماندگیم به هیچ نشمردی من با همه جوری از تو خشنودم تو بی گنهی ز من بیازردی خود کردن و جرم دوستان دیدن رسمیس...
مپرس از من که هیچم یاد کردی که خود هیچم فرامش می نگردی چه نیکو روی و بدعهدی که شهری غمت خوردند و کس را غم نخوردی چرا ما با تو ای معشوق طناز به صلحیم و تو با ما در نبردی نصیحت می کن...
مکن سرگشته آن دل را که دست آموز غم کردی به زیر پای هجرانش لگدکوب ستم کردی قلم بر بی دلان گفتی نخواهم راند و هم راندی جفا بر عاشقان گفتی نخواهم کرد و هم کردی بدم گفتی و خرسندم عفاک ...
چه باز در دلت آمد که مهر برکندی چه شد که یار قدیم از نظر بیفکندی ز حد گذشت جدایی میان ما ای دوست هنوز وقت نیامد که بازپیوندی بود که پیش تو میرم اگر مجال بود وگرنه بر سر کویت به آرز...
گفتم آهن دلی کنم چندی ندهم دل به هیچ دل بندی وآن که را دیده در دهان تو رفت هرگزش گوش نشنود پندی خاصه ما را که در ازل بوده است با تو آمیزشی و پیوندی به دلت کز دلت به در نکنم سخت تر ...
نگارا وقت آن آمد که دل با مهر پیوندی که ما را بیش از این طاقت نمانده ست آرزومندی غریب از خوی مطبوعت که روی از بندگان پوشی بدیع از طبع موزونت که در بر دوستان بندی تو خرسند و شکیبایی...
ای به باد هوس در افتاده بادت اندر سر است یا باده یک قدم بر خلاف نفس بنه در خیال خدای ننهاده راه گم کرده از طریق صلاح در بیابان غفلت افتاده خود به یک بار از تو بستاند چرخ انصافهای ن...
سرو چمن پیش اعتدال تو پست است روی تو بازار آفتاب شکسته ست شمع فلک با هزار مشعل انجم پیش وجودت چراغ بازنشسته ست توبه کند مردم از گناه به شعبان در رمضان نیز چشم های تو مست است این هم...
خلاف شرط محبت چه مصلحت دیدی که برگذشتی و از دوستان نپرسیدی گرفتمت که نیآمد ز روی خلق آزرم که بی گنه بکشی از خدا نترسیدی بپوش روی نگارین و موی مشکین را که حسن طلعت خورشید را بپوشیدی...
مگر دگر سخن دشمنان نیوشیدی که روی چون قمر از دوستان بپوشیدی من از جفای زمان بلبلا نخفتم دوش تو را چه بود که تا صبح می خروشیدی قضا به ناله مظلوم و لابه محروم دگر نمی شود ای نفس بس ک...
آخر نگاهی باز کن وقتی که بر ما بگذری یا کبر منعت می کند کز دوستان یاد آوری هرگز نبود اندر ختن بر صورتی چندین فتن هرگز نباشد در چمن سروی بدین خوش منظری صورتگر دیبای چین گو صورت رویش...
ای برق اگر به گوشه آن بام بگذری آنجا که باد زهره ندارد خبر بری ای مرغ اگر پری به سر کوی آن صنم پیغام دوستان برسانی بدان پری آن مشتری خصال گر از ما حکایتی پرسد جواب ده که به جانند م...
ای که بر دوستان همی گذری تا به هر غمزه ای دلی ببری دردمندی تمام خواهی کشت یا به رحمت به کشته می نگری ما خود از کوی عشقبازانیم نه تماشاکنان رهگذری هیچم اندر نظر نمی آید تا تو خورشید...
بخت آیینه ندارم که در او می نگری خاک بازار نیرزم که بر او می گذری من چنان عاشق رویت که ز خود بی خبرم تو چنان فتنه خویشی که ز ما بی خبری به چه ماننده کنم در همه آفاق تو را کآنچه در ...
جور بر من می پسندد دلبری زور با من می کند زورآوری بار خصمی می کشم کز جور او می نشاید رفت پیش داوری عقل بیچاره ست در زندان عشق چون مسلمانی به دست کافری بارها گفتم بگریم پیش خلق تا م...
خانه صاحب نظران می بری پرده پرهیزکنان می دری گر تو پری چهره نپوشی نقاب توبه صوفی به زیان آوری این چه وجود است نمی دانمت آدمیی یا ملکی یا پری گر همه سرمایه زیان می کند سود بود دیدن ...
دانی چه گفت مرا آن بلبل سحری تو خود چه آدمیی کز عشق بی خبری اشتر به شعر عرب در حالت است و طرب گر ذوق نیست تو را کژطبع جانوری من هرگز از تو نظر با خویشتن نکنم بیننده تن ندهد هرگز به...
دانمت آستین چرا پیش جمال می بری رسم بود کز آدمی روی نهان کند پری معتقدان و دوستان از چپ و راست منتظر کبر رها نمی کند کز پس و پیش بنگری آمدمت که بنگرم باز نظر به خود کنم سیر نمی شود...
شبی در خرقه رندآسا گذر کردم به میخانه ز عشرت می پرستان را منور بود کاشانه ز خلوتگاه ربانی وثاقی در سرای دل که تا قصر دماغ ایمن بود ز آواز بیگانه چو ساقی در شراب آمد به نوشانوش در م...
مجنون عشق را دگر امروز حالت است کاسلام دین لیلی و دیگر ضلالت است فرهاد را از آن چه که شیرین ترش کند این را شکیب نیست گر آن را ملالت است عذرا که نانوشته بخواند حدیث عشق داند که آب د...