غزل شمارهٔ ۶۳
از هرچه می رود سخن دوست خوش تر است پیغام آشنا نفس روح پرور است هرگز وجود حاضر غایب شنیده ای من در میان جمع و دلم جای دیگر است شاهد که در میان نبود شمع گو بمیر چون هست اگر چراغ نباش...

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
از هرچه می رود سخن دوست خوش تر است پیغام آشنا نفس روح پرور است هرگز وجود حاضر غایب شنیده ای من در میان جمع و دلم جای دیگر است شاهد که در میان نبود شمع گو بمیر چون هست اگر چراغ نباش...
بربود دلم در چمنی سرو روانی زرین کمری سیمبری موی میانی خورشیدوشی ماهرخی زهره جبینی یاقوت لبی سنگدلی تنگ دهانی عیسی نفسی خضر رهی یوسف عهدی جم مرتبه ای تاجوری شاه نشانی شنگی شکرینی چ...
مرحبا ای نسیم عنبربوی خبری زآن به خشم رفته بگوی دلبر سست مهر سخت کمان صاحب دوست روی دشمن خوی گو دگر گر هلاک من خواهی بی گناهم بکش بهانه مجوی تشنه ترسم که منقطع گردد ور نه باز آید آ...
وقت آن آمد که خوش باشد کنار سبزه جوی گر سر صحرات باشد سروبالایی بجوی ور به خلوت با دلارامت میسر می شود در سرایت خود گل افشان است سبزی گو مروی ای نسیم کوی معشوق این چه باد خرم است ت...
سرو سیمینا به صحرا می روی نیک بدعهدی که بی ما می روی کس بدین شوخی و رعنایی نرفت خود چنینی یا به عمدا می روی روی پنهان دارد از مردم پری تو پری روی آشکارا می روی گر تماشا می کنی در خ...
ای باد صبحدم خبر دلستان بگوی وصف جمال آن بت نامهربان بگوی بگذار مشک و بوی سر زلف او بیار یاد شکر مکن سخنی زآن دهان بگوی بستم به عشق موی میانش کمر چو مور گر وقت بینی این سخن اندر می...
ای که به حسن قامتت سرو ندیده ام سهی گر همه دشمنی کنی از همه دوستان بهی جور بکن که حاکمان جور کنند بر رهی شیر که پایبند شد تن بدهد به روبهی از نظرت کجا رود ور برود تو همرهی رفت و ره...
اگرم حیات بخشی وگرم هلاک خواهی سر بندگی به حکمت بنهم که پادشاهی من اگر هزار خدمت بکنم گناهکارم تو هزار خون ناحق بکنی و بی گناهی به کسی نمی توانم که شکایت از تو خوانم همه جانب تو خو...
نشنیده ام که ماهی بر سر نهد کلاهی یا سرو با جوانان هرگز رود به راهی سرو بلند بستان با این همه لطافت هر روزش از گریبان سر برنکرد ماهی گر من سخن نگویم در حسن اعتدالت بالات خود بگوید ...
ندانم از من خسته جگر چه می خواهی دلم به غمزه ربودی دگر چه می خواهی اگر تو بر دل آشفتگان ببخشایی ز روزگار من آشفته تر چه می خواهی به هرزه عمر من اندر سر هوای تو شد جفا ز حد بگذشت ای...
یاری آن است که زهر از قبلش نوش کنی نه چو رنجی رسدت یار فراموش کنی هاون از یار جفا بیند و تسلیم شود تو چه یاری که چو دیگ از غم دل جوش کنی علم از دوش بنه ور عسلی فرماید شرط آزادگی آن...
این بوی روح پرور از آن خوی دلبر است وین آب زندگانی از آن حوض کوثر است ای باد بوستان مگرت نافه در میان وی مرغ آشنا مگرت نامه در پر است بوی بهشت می گذرد یا نسیم دوست یا کاروان صبح که...
مبارک ساعتی باشد که با منظور بنشینی به نزدیکت بسوزاند مگر کز دور بنشینی عقابان می درد چنگال باز آهنین پنجه تو را بازی همین باشد که چون عصفور بنشینی نباید گر بسوزندت که فریاد از تو ...
عیب یاران و دوستان هنر است سخن دشمنان نه معتبر است مهر مهر از درون ما نرود ای برادر که نقش بر حجر است چه توان گفت در لطافت دوست هر چه گویم از آن لطیف تر است آن که منظور دیده و دل م...
هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظر است عشقبازی دگر و نفس پرستی دگر است نه هر آن چشم که بینند سیاه است و سپید یا سپیدی ز سیاهی بشناسد بصر است هر که در آتش عشقش نبود طاقت سوز گو به نزدی...
فریاد من از فراق یار است وافغان من از غم نگار است بی روی چو ماه آن نگارین رخساره من به خون نگار است خون جگرم ز فرقت تو از دیده روانه در کنار است درد دل من ز حد گذشته ست جانم ز فراق...
چشمت خوش است و بر اثر خواب خوش تر است طعم دهانت از شکر ناب خوش تر است زنهار از آن تبسم شیرین که می کنی کز خنده شکوفه سیراب خوش تر است شمعی به پیش روی تو گفتم که برکنم حاجت به شمع ن...
عشرت خوش است و بر طرف جوی خوشترست می بر سماع بلبل خوشگوی خوشترست عیش است بر کنار سمن زار خواب صبح نی در کنار یار سمن بوی خوشترست خواب از خمار باده نوشین بامداد بر بستر شقایق خودروی...
مقصود عاشقان دو عالم لقای توست مطلوب طالبان به حقیقت رضای توست هر جا که شهریاری و سلطان و سروریست محکوم حکم و حلقه به گوش گدای توست بودم بر آن که عشق تو پنهان کنم ولیک شهری تمام غل...
مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا گر تو شکیب داری طاقت نماند ما را باری به چشم احسان در حال ما نظر کن کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را سلطان که خشم گیرد بر بندگان حضرت حکمش رسد ولیکن ...
ای که از سرو روان قد تو چالاک ترست دل به روی تو ز روی تو طربناک ترست دگر از حربه خون خوار اجل نندیشم که نه از غمزه خون ریز تو ناباک ترست چست بوده ست مرا کسوت معنی همه وقت باز بر قا...
دلی که عاشق و صابر بود مگر سنگ است ز عشق تا به صبوری هزار فرسنگ است برادران طریقت نصیحتم مکنید که توبه در ره عشق آبگینه بر سنگ است دگر به خفیه نمی بایدم شراب و سماع که نیکنامی در د...
پای سرو بوستانی در گل است سرو ما را پای معنی در دل است هر که چشمش بر چنان روی اوفتاد طالعش میمون و فالش مقبل است نیک خواهانم نصیحت می کنند خشت بر دریا زدن بی حاصل است ای برادر ما ب...
دیده از دیدار خوبان برگرفتن مشکل ست هر که ما را این نصیحت می کند بی حاصل ست یار زیبا گر هزارت وحشت از وی در دل ست بامدادان روی او دیدن صباح مقبل ست آن که در چاه زنخدانش دل بیچارگان...