غزل شمارهٔ ۷۴
شراب از دست خوبان سلسبیل ست و گر خود خون می خواران سبیل ست نمی دانم رطب را چاشنی چیست همی بینم که خرما بر نخیل ست نه وسمست آن به دل بندی خضیب ست نه سرمست آن به جادویی کحیل ست سرانگ...

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
شراب از دست خوبان سلسبیل ست و گر خود خون می خواران سبیل ست نمی دانم رطب را چاشنی چیست همی بینم که خرما بر نخیل ست نه وسمست آن به دل بندی خضیب ست نه سرمست آن به جادویی کحیل ست سرانگ...
کارم چو زلف یار پریشان و درهم است پشتم به سان ابروی دل دار پرخم است غم شربتی ز خون دلم نوش کرد و گفت این شادی کسی که در این دور خرم است تنها دل من ست گرفتار در غمان یا خود در این ز...
یارا بهشت صحبت یاران همدم است دیدار یار نامتناسب جهنم است هر دم که در حضور عزیزی برآوری دریاب کز حیات جهان حاصل آن دم است نه هرکه چشم و گوش و دهان دارد آدمی ست بس دیو را که صورت فر...
بر من که صبوحی زده ام خرقه حرام است ای مجلسیان راه خرابات کدام است هر کس به جهان خرمیی پیش گرفتند ما را غمت ای ماه پری چهره تمام است برخیز که در سایه سروی بنشینیم کانجا که تو بنشین...
امشب به راستی شب ما روز روشن است عید وصال دوست علی رغم دشمن است باد بهشت می گذرد یا نسیم باغ یا نکهت دهان تو یا بوی لادن است هرگز نباشد از تن و جانت عزیزتر چشمم که در سرست و روانم ...
این باد بهار بوستان است یا بوی وصال دوستان است دل می برد این خط نگارین گویی خط روی دلستان است ای مرغ به دام دل گرفتار بازآی که وقت آشیان است شب ها من و شمع می گدازیم این است که سوز...
درد عشق از تندرستی خوشتر است ملک درویشی ز هستی خوشتر است عقل بهتر می نهند از کاینات عارفان گویند مستی خوشتر است خودپرستی خیزد از دنیا و جاه نیستی و حق پرستی خوشتر است چون گرانباران...
ز اندازه بیرون تشنه ام ساقی بیار آن آب را اول مرا سیراب کن وآنگه بده اصحاب را من نیز چشم از خواب خوش بر می نکردم پیش از این روز فراق دوستان شب خوش بگفتم خواب را هر پارسا را کآن صنم...
این خط شریف از آن بنان است وین نقل حدیث از آن دهان است این بوی عبیر آشنایی از ساحت یار مهربان است مهر از سر نامه برگرفتم گفتی که سر گلابدان است قاصد مگر آهوی ختن بود کش نافه مشک در...
چه روی است آن که پیش کاروان است مگر شمعی به دست ساروان است سلیمان است گویی در عماری که بر باد صبا تختش روان است جمال ماه پیکر بر بلندی بدان ماند که ماه آسمان است بهشتی صورتی در جوف...
هزار سختی اگر بر من آید آسان است که دوستی و ارادت هزار چندان است سفر دراز نباشد به پای طالب دوست که خار دشت محبت گل است و ریحان است اگر تو جور کنی جور نیست تربیت ست وگر تو داغ نهی ...
مگر نسیم سحر بوی زلف یار منست که راحت دل رنجور بی قرار منست به خواب در نرود چشم بخت من همه عمر گرش به خواب ببینم که در کنار منست اگر معاینه بینم که قصد جان دارد به جان مضایقه با دو...
ز من مپرس که در دست او دلت چون است ازو بپرس که انگشت هاش در خون است وگر حدیث کنم تن درست را چه خبر که اندرون جراحت رسیدگان چون است به حسن طلعت لیلی نگاه می نکند فتاده در پی بی چاره...
با همه مهر و با منش کین ست چه کنم حظ بخت من این ست شاید ای نفس تا دگر نکنی پنجه با ساعدی که سیمین ست ننهد پای تا نبیند جای هر که را چشم مصلحت بین ست مثل زیرکان و چنبر عشق طفل نادان...
بخت جوان دارد آن که با تو قرین است پیر نگردد که در بهشت برین است دیگر از آن جانبم نماز نباشد گر تو اشارت کنی که قبله چنین است آینه ای پیش آفتاب نهادست بر در آن خیمه یا شعاع جبین اس...
گر کسی سرو شنیده ست که رفته ست این است یا صنوبر که بناگوش و برش سیمین است نه بلندیست به صورت که تو معلوم کنی که بلند از نظر مردم کوته بین است خواب در عهد تو در چشم من آید هیهات عاش...
با خردمندی و خوبی پارسا و نیکخوست صورتی هرگز ندیدم کاین همه معنی در اوست گر خیال یاری اندیشند باری چون تو یار یا هوای دوستی ورزند باری چون تو دوست خاک پایش بوسه خواهم داد آبم گو بب...
بتا هلاک شود دوست در محبت دوست که زندگانی او در هلاک بودن اوست مرا جفا و وفای تو پیش یکسان است که هر چه دوست پسندد به جای دوست نکوست مرا و عشق تو گیتی به یک شکم زاده ست دو روح در ب...
منزل عشق از جهانی دیگر است مرد عاشق را نشانی دیگر است بر سر بازار سربازان عشق زیر هر داری جوانی دیگر است عقل می گوید که این رمز از کجاست کاین جماعت را نشانی دیگر است بر دل مسکین هر...
سرمست درآمد از درم دوست لب خنده زنان چو غنچه در پوست چون دیدمش آن رخ نگارین در خود به غلط شدم که این اوست رضوان در خلد باز کردند کز عطر مشام روح خوش بوست پیش قدمش به سر دویدم در پا...
سفر دراز نباشد به پای طالب دوست که زنده ابدست آدمی که کشته اوست شراب خورده معنی چو در سماع آید چه جای جامه که بر خویشتن بدرد پوست هر آن که با رخ منظور ما نظر دارد به ترک خویش بگوید...
کس به چشمم در نمی آید که گویم مثل اوست خود به چشم عاشقان صورت نبندد مثل دوست هر که با مستان نشیند ترک مستوری کند آبروی نیکنامان در خرابات آب جوست جز خداوندان معنی را نغلطاند سماع ا...
یار من آن که لطف خداوند یار اوست بیداد و داد و رد و قبول اختیار اوست دریای عشق را به حقیقت کنار نیست ور هست پیش اهل حقیقت کنار اوست در عهد لیلی این همه مجنون نبوده اند وین فتنه برن...
خورشید زیر سایه زلف چو شام اوست طوبی غلام قد صنوبرخرام اوست آن قامتست نی به حقیقت قیامتست زیرا که رستخیز من اندر قیام اوست بر مرگ دل خوشست در این واقعه مرا کآب حیات در لب یاقوت فام...