غزل شمارهٔ ۹۵
آن که دل من چو گوی در خم چوگان اوست موقف آزادگان بر سر میدان اوست ره به در از کوی دوست نیست که بیرون برند سلسله پای جمع زلف پریشان اوست چند نصیحت کنند بی خبرانم به صبر درد مرا ای ح...

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
آن که دل من چو گوی در خم چوگان اوست موقف آزادگان بر سر میدان اوست ره به در از کوی دوست نیست که بیرون برند سلسله پای جمع زلف پریشان اوست چند نصیحت کنند بی خبرانم به صبر درد مرا ای ح...
ز هر چه هست گزیرست و ناگزیر از دوست به قول هر که جهان مهر برمگیر از دوست به بندگی و صغیری گرت قبول کند سپاس دار که فضلی بود کبیر از دوست به جای دوست گرت هر چه در جهان بخشند رضا مده...
صبحی مبارکست نظر بر جمال دوست بر خوردن از درخت امید وصال دوست بختم نخفته بود که از خواب بامداد برخاستم به طالع فرخنده فال دوست از دل برون شو ای غم دنیا و آخرت یا خانه جای رخت بود ی...
گفتم مگر به خواب ببینم خیال دوست اینک علی الصباح نظر بر جمال دوست مردم هلال عید ندیدند و پیش ما عیدست و آنک ابروی همچون هلال دوست ما را دگر به سرو بلند التفات نیست از دوستی قامت با...
صبح می خندد و من گریه کنان از غم دوست ای دم صبح چه داری خبر از مقدم دوست بر خودم گریه همی آید و بر خنده تو تا تبسم چه کنی بی خبر از مبسم دوست ای نسیم سحر از من به دلارام بگوی که کس...
جان ندارد هر که جانانیش نیست تنگ عیش ست آن که بستانیش نیست هر که را صورت نبندد سر عشق صورتی دارد ولی جانیش نیست گر دلی داری به دل بندی بده ضایع آن کشور که سلطانیش نیست کامران آن دل...
گر ماه من برافکند از رخ نقاب را برقع فروهلد به جمال آفتاب را گویی دو چشم جادوی عابدفریب او بر چشم من به سحر ببستند خواب را اول نظر ز دست برفتم عنان عقل وان را که عقل رفت چه داند صو...
شکر و سپاس و منت و عزت خدای را پروردگار خلق و خداوند کبریا دادار غیب دان و نگهدار آسمان رزاق بنده پرور و خلاق رهنما اقرار می کند دو جهان بر یگانگیش یکتا و پشت عالمیان بر درش دو تا ...
جهان بر آب نهاده ست و زندگی بر باد غلام همت آنم که دل بر او ننهاد جهان نماند و خرم روان آدمیی که باز ماند از او در جهان به نیکی یاد سرای دولت باقی نعیم آخرت است زمین سخت نگه کن چو ...
چو مرد رهرو اندر راه حق ثابت قدم گردد وجود غیر حق در چشم توحیدش عدم گردد کمر بندد قلم کردار سر در پیش و لب بر هم به هر حرفی که پیش آید به تارک چون قلم گردد ز چوگان ملامت نادر آن کس...
فضل خدای را که تواند شمار کرد یا کیست آنکه شکر یکی از هزار کرد آن صانع قدیم که بر فرش کاینات چندین هزار صورت الوان نگار کرد ترکیب آسمان و طلوع ستارگان از بهر عبرت نظر هوشیار کرد بح...
هر چیز کزان بتر نباشد از مصلحتی به در نباشد شری که به خیر باز گردد آن خیر بود که شر نباشد احوال برادرم شنیدی فی الجمله تو را خبر نباشد خرمای به طرح داده بودند جرم بد از این بتر نبا...
فلک را این همه تمکین نباشد فروغ مهر و مه چندین نباشد صبا گر بگذرد بر خاک پایت عجب گر دامنش مشکین نباشد ز مروارید تاج خسروانیت یکی در خوشه پروین نباشد بقای ملک باد این خاندان را که ...
سعدی اینک به قدم رفت و به سر باز آمد مفتی ملت اصحاب نظر باز آمد فتنه شاهد و سودازده باد بهار عاشق نغمه مرغان سحر باز آمد تا نپنداری کآشفتگی از سر بنهاد تا نگویی که ز مستی به خبر با...
ماه فروماند از جمال محمد سرو نباشد به اعتدال محمد قدر فلک را کمال و منزلتی نیست در نظر قدر با کمال محمد وعده دیدار هر کسی به قیامت لیله اسری شب وصال محمد آدم و نوح و خلیل و موسی و ...
بسا نفس خردمندان که در بند هوا ماند در آن صورت که عشق آید خردمندی کجا ماند قضای لازمست آن را که بر خورشید عشق آرد که همچون ذره در مهرش گرفتار هوا ماند تحمل چاره عشقست اگر طاقت بری ...
کدام باغ به دیدار دوستان ماند کسی بهشت نگوید به بوستان ماند درخت قامت سیمین برت مگر طوبی ست که هیچ سرو ندیدم که این بدان ماند گل دو روی به یک روی با تو دعوی کرد دگر رخش ز خجالت به ...
چه نیکبخت کسانی که اهل شیرازند که زیر بال همای بلندپروازند به روزگار همایون خسرو عادل که گرگ و میش به توفیق او هم آوازند مظفرالدین سلجوقشاه کز عدلش روان تکله و بوبکر سعد می نازند خ...
اگر مطالعه خواهد کسی بهشت برین را بیا مطالعه کن گو به نوبهار زمین را شگفت نیست گر از طین به در کند گل و نسرین همانکه صورت آدم کند سلاله طین را حکیم بار خدایی که صورت گل خندان درون ...
کسی که او نظر مهر در زمانه کند چنان سزد که همه کار عاقلانه کند هر آنچه خاطر موری ازو بیازارد اگرچه آب حیاتست از آن کرانه کند قناعتست و مروت نشان آزادی نخست خانه دل وقف این دوگانه ک...
احمدالله تعالی که به ارغام حسود خیل بازآمد و خیرش به نواصی معقود مطرب از مشغله کوس بشارت چه زند زهره بایستی امروز که بنوازد عود صبح امروز خدایا چه مبارک بدمید که همی از نفسش بوی عب...
مطرب مجلس بساز زمزمه عود خادم ایوان بسوز مجمره عود قرعه همت برآمد آیت رحمت یار درآمد ز در به طالع مسعود دوست به دنیا و آخرت نتوان داد صحبت یوسف به از دراهم معدود وه که ازو جور و تن...
تو را ز دست اجل کی فرار خواهد بود فرارگاه تو دارالقرار خواهد بود اگر تو ملک جهان را به دست آوردی مباش غره که ناپایدار خواهد بود به مال غره چه باشی که یک دو روزی بعد همه نصیبه میراث...
روزی که زیر خاک تن ما نهان شود وانها که کرده ایم یکایک عیان شود یارب به فضل خویش ببخشای بنده را آن دم که عازم سفر آن جهان شود بیچاره آدمی که اگر خود هزار سال مهلت بیابد از اجل و کا...