شمارهٔ ۲۹۳
شود بس از نگاهی عارض آن تندخو رنگی نماید در نظرها هر زمان آن ماهرو رنگی تهی گردان دل از خون جگر تا دیده تر سازی که می در جام رنگی دارد و اندر سبو رنگی به درگاه خسیسان التجا کم بر ک...

سعید قصاب کاشانی از شاعران دورهٔ صفویه بود که در سدهٔ یازدهم و دوازدهم قمری میزیست. از زندگی وی اطلاعات دقیقی در دست نیست و خود نیز در اشعارش به امور زندگی اشارتی نکرده است. اما آنچه به طور جسته و گریخته از اشعار او درک میشود این است که مردی کاسب و تهیدست بوده است. بهطور قطع و یقین حرفهٔ او قصابی بوده و به همان جهت تخلص خود را «قصاب» قرار داده است. وی در مقاطع بعضی غزلها از حرفهٔ خود مضامین عالی برآورده است، مانند تشبیه مژهها به قناره (چنگک قصابی) در بیت زیر: «قصاب! دور دیده ز مژگان شوخ او از هر طرف ز بهر دل ما قنارهایست» در تذکرة المعاصرین حزین لاهیجی آمده: سعید قصاب اهل کاشان بود و حرفهاش قصابی. وی شعر بسیاری از مردم را حفظ داشت و به مجلس شعرا رفته و در گفتن غزلها با ایشان همراهی میکردهاست. وی معاصر و معاشر صائب تبریزی بود و مکرر اشعار خود را نزد وی میخواند و نزد او میآموخت. گفتهاند که او سواد نداشته اما معروف بوده که در قوافی و استعمال لفظ اشتباه نمیکرده است. نقل شده که قصاب کاشانی در اواخر عمر ترک پیشهٔ خود کرده و ساکن مشهد شده و تا آخر عمر آنجا ساکن بوده است. وی پس از درگذشت در آنجا دفن شد (در مورد محل دفن و سال درگذشت او اطلاعات دقیقی در در دست نیست اما با توجه به ذکر درگذشت او در تذکرهٔ حزین، میبایست چند سالی قبل از سال تألیف آن کتاب یعنی ۱۱۶۵ هجری قمری درگذشته باشد). دیوان قصاب کاشانی به همت آقای سعید محمدی در گنجور در دسترس قرار گرفته است.
شود بس از نگاهی عارض آن تندخو رنگی نماید در نظرها هر زمان آن ماهرو رنگی تهی گردان دل از خون جگر تا دیده تر سازی که می در جام رنگی دارد و اندر سبو رنگی به درگاه خسیسان التجا کم بر ک...
به قدر دوستی بر حال مشتاقان نظر داری از آن جمع است ما را دل که از دل ها خبر داری در این گلشن ز رنگ لاله و گل گشت معلومم که در هر گوشه چندین چون من خونین جگر داری پریشان زلف و کاکل ...
آنکه رخ بنمود و روشن ساخت جان در تن تویی آنکه آتش زد به من چون برق در خرمن تویی آنکه اندر یک تبسم کرد جان در تن تویی آنکه جان بگرفت از یک زهر چشم از من تویی شعله های آه جان سوز از ...
رخ نمودی عاشقم کردی گذشتی یار هی مردم از درد جدایی رحمی ای دلدار هی ای طبیب من چو انصاف است بی رحمی چرا می توان یک بار آمد بر سر بیمار هی بعد مردن بر مزارم بگذر ای سرو روان زنده ام...
یاد ما هرگز نکردی یار هی رفت کار از دست و دست از کار هی چند سوزم ز آتش دل روز و شب بیش از این طاقت ندارم یار هی از غمت ای ترک آتش خو مرا دیده گریان است و دل خون بار هی چند نالم همچ...
جان من گر شدی از صحبت من سیر بگوی گر شدی از من ماتم زده دلگیر بگوی تو شکار افکن و من صید تو بی مهری چیست گر نداری سر صیادی نخجیر بگوی هرچه گفتم به تو از روی وفا نشنیدی گر ندارد سخن...
می کنم کعبه صفت طوف سر کوی کسی برده از راه دلم را خم ابروی کسی ای نسیم سحر امروز به خود می بالی مگر افتاده رهت بر خم گیسوی کسی سامری کاین همه در سحر به خود می بالید برنخورده است به...
ساقی بیا که باز خراب است حال ما پیش آر باده ای صنم بی زوال ما جامی بده که دست نشاطی بهم زنیم شد خشک در قفس همه اعضا و بال ما ما در غم تو روز شب ای بی وفا و تو در خاطرت نمی رسد اصلا...
به سوی ما گهی دلدار می آید به جنگ اما نوازش می نماید شیشه دل را به سنگ اما ندارد آن نزاکت گل که با یارش کنم نسبت به رخسارش شباهت پاره ای دارد به رنگ اما
بت من به حسن و خوبی به خدا که تا نداری به دلی نظر نکردم که در او تو جا نداری ز تو چون کنم که یک جو غم بینوا نداری به چه دل دهم تسلی که سری به ما نداری به تو با چه رو بگویم که چرا و...
گفتگویت در تبسم می کند شکر در آب خورده بس لعل لبانت غوطه چون گوهر در آب اصل معنی یافت چون عارف ز خط عارضت از بغل آورد بیرون ریخت صد دفتر در آب دل چو در خون می نشیند شوقش افزون می ش...
هرگز به کام دل ننشستیم رو به روی یک لحظه با وصال تو ای ترک تند خوی خضر آن قدر که داشت غم آب زندگی داریم ما به شربت تیغ تو آرزوی بر چشم من خرام و زمانی قرار گیر تا سروت آبخور شود از...
ای مهر دل فروز گل روی کیستی وی ماه نو نمونه ابروی کیستی رم می کنی ز سایه مژگان خویشتن ای از حرم برآمده آهوی کیستی عطر عبیر گرد جهان را گرفته است باز ای صبا روان ز سر کوی کیستی تا ص...
ای تندخو ز چیست که یارم نمی شوی یک لحظه راحت دل زارم نمی شوی هرگز ز دیده مست و خرابم نمی کنی پیمانه وار رفع خمارم نمی شوی یا رب چه وحشی ای تو که در صیدگاه عشق گر چرغ می شوم تو شکار...
نفس در سینه ام چون ناله تار است پنداری بساط عشرتم گرم از دل زار است پنداری برافکن پرده از رخسار و بنما ماه تابان را که بی روی تو روزم چون شب تار است پنداری گرفتم چون سر زلف تو از ک...
در کعبه و بتخانه ز حسن تو صنم های عشق آمده و ریخته دل بر سر هم های تا چند توان ریخت سرشک از مژه بر دل فردا است که ویران شده این خانه ز نم های بر خویشتن از شوق کنم پاره کفن را گر بر...
بس که کردم گریه شد خونابم از اعضا تهی دیده ام شد ز انتظار او ز دیدن ها تهی تا شدی از دیده غایب جان ز جسم آمد به لب مست را پیمان پر شد گشت چون مینا تهی یافتم دیگر که کاری برنمی آید ...
بازآ که ز دل زنگ زدا بلکه تو باشی روشنگر آیینه ما بلکه تو باشی حاجت طلبان را ز کرم آن خم ابروی بنمای که محراب دعا بلکه تو باشی هر سوی که کردی نظرت جانب یار است ای دیده من قبله نما ...
بینا نیم آن لحظه که با ما تو نباشی بی دیده ام آن روز که پیدا تو نباشی ای پادشه کون و مکان در دو جهان نیست یک سر که در آن مایه سودا تو نباشی در ارض و سما کرده بسی سیر و ندیدیم یک ذر...
بگذشت ز حد کار دل زار کجایی مردم ز غم ای مونس غم خوار کجایی بسیار دلم تیره شد از زنگ کدورت روشنگر این آینه تار کجایی بی خار گلی در چمن دهر نچیدیم بنمای جمال ای گل بی خار کجایی خالی...
به خود چند ای دل بی طاقت از افسانه ها پیچی چو موی دیده آتش هر زمان بر شانه ها پیچی گریبان لباس کعبه دل می توان گشتن چرا بر دست و پا چون دامن دیوانه ها پیچی برآید تا ز دستت مجلسی رو...
عمریست در خیال تو از روز تا به شب در آتشم چو خال تو از روز تا به شب می سوزم از فراق تو از شام تا به روز محرومم از جمال تو از روز تا به شب دارم همیشه ای بت دیر آشنای من امید بر وصال...
مگر آن زمان به حال دل من رسیده باشی که حدیث دردناکم ز کسی شنیده باشی شود آن زمان تسلی ز تو دل که بعد قتلم ز جفا کشان کشانم به زمین کشیده باشی ز خودی برآ چو مردان که غزال دل فریبش ب...
بشنوی گر ز من غمزده پندی مردی دل به این دهر ستم پیشه نبندی مردی خنده و شوخی بیجای گل از بی دردی ست گر از این عشرت ده روزه نخندی مردی بید بر خویشتن از بیم بریدن لرزد اگر از حادثه ده...