بخش ۳۱۵ - گفتگوی قارن با سلم در بسیاری سپاه کوش
وزآن روی قارن برآمد دمان سوی خیمه سلم شد شادمان بدو گفت کای شاه فرخ نژاد بدیدی کنون لشکر دیوزاد براندیش خود تا چه افزون کنیم که اندیشه آن به که اکنون کنیم فزون است لشکر ز مور و ملخ
۳۶۹ شعر از ایرانشان ابن ابی الخیر
وزآن روی قارن برآمد دمان سوی خیمه سلم شد شادمان بدو گفت کای شاه فرخ نژاد بدیدی کنون لشکر دیوزاد براندیش خود تا چه افزون کنیم که اندیشه آن به که اکنون کنیم فزون است لشکر ز مور و ملخ
سپیده دمان قارن رزمخواه بفرمود تا صف کشید آن سپاه غو کوس برخاست و آواز نای چو دریا سپاه اندر آمد ز جای بفرمود تا شد به جایش قباد چو سالار بر میمنه بایستاد گزین کرد برگستوان ور هزار
چو خورشید رزم شباهنگ کرد سپیده دم از کینه آهنگ کرد جهان باز پرجنگ و پرجوش گشت دو لشکر ز کینه زره پوش گشت دو خسرو کشیدند لشکر به دشت خروش از ستاره همی برگذشت بیاورد قارن کمر بست کوش
وز آن روی چون سلم برگشت رفت سوی پهلوان شد همان گاه تفت ورا دید پژمرده و ناتوان ز بس خون که از زخم او شد روان سخن گفتنی نرم و رخساره زرد پر از درد دل لب پر از باد سرد بیاورد سلم از