بخش ۳۵۹ - خواهش شاه جابلق از کوش برای دور ساختن گزند موران آدمخوار
مگر شاه جابلق کاو نامه ای فرستاد بر دست خودکامه ای که شادان شدم زآنک شاه جهان به یزدان رسید و بدیدش نهان چو دریافت فرمان و دیدار اوی همه خوبکاری بود کار اوی به مردم رسد زو بسی نیکو
۳۶۹ شعر از ایرانشان ابن ابی الخیر
مگر شاه جابلق کاو نامه ای فرستاد بر دست خودکامه ای که شادان شدم زآنک شاه جهان به یزدان رسید و بدیدش نهان چو دریافت فرمان و دیدار اوی همه خوبکاری بود کار اوی به مردم رسد زو بسی نیکو
ز بیم بداندیش کوش آن گروه گریزان همه ساله در دشت و کوه گهی چون پلنگان به که در دوان گهی چون نهنگان به دریا روان بدین رنج و سختی همی زیستند زمان تا زمان زار بگریستند چو بگذشت ششصد ب
چو کوش جهاندیده نامه بخواند همانگه سپه را بدان مرز راند یکی کشوری دید چون یک جهان درخت برومند و آب روان ز موران بپرداخته سربسر ز خاکش گسسته پی جانور دژم گشت وز روم وز خاوران بیاورد
چو برگشتن آراست شاه و سپاه زمین را ببوسید جابلق شاه ورا گفت کای شاه آزاده خوی نمانده ست کاری جز این آرزوی که در کشورم روستایی ست خوش در او مردمانی همه شیرفش همه ساله از آب تنگی دژم