بخش ۵۴ - جنگ کوش پیلدندان با چینیان و پیروزی آتبین
دگر روز آگاه شد شاه چین شتابان بشد بر پی آتبین به نزدیکی آورد لشکر فرود سواری فرستاد از آن سوی رود بدان پاسبانان بیارد بنه بیابند سالار با یک تنه وز آن سو طلایه فرستاد شاه دلیران چ...

ایرانشان (ایرانشاه) ابن ابی الخیر از شاعران اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم هجری قمری و همعصر با سلطان ملکشاه سلجوقی بود. گویا ایرانشان بیش از سال ۵۱۱ ه. ق. نزیسته باشد. وی داستان بهمن بن اسفندیار را در قالب بحر متقارب در حدود سال ۵۰۰ هجری قمری یا اندکی پس از آن به نظم درآورده است. قدیمیترین اشارات به نام شاعر، در دستنوشتههای مجمل التواریخ و القصص است؛ در مجمل التواریخ و القصص، نسخهٔ کتابخانهٔ فؤاد کورپولو در ترکیه، نام شاعر «انشاه» و در نسخهٔ هایدلبرگ آلمان، نام وی «ایرانشاه» و در دستنوشتههای پاریس و چستربیتی از مجمل التواریخ و القصص، «ایرانشان» ضبط شدهاست. پیرامون زادگاه وی اگرچه جلال متینی مصحح کوشنامه، در مقدمهٔ آن دربارهٔ زادگاه «ایرانشان» سخنی به میان نیاوردهاست؛ اما رحیم عفیفی در پیشگفتار بهمننامه، برپایهٔ شواهدی چنین پنداشتهاست که شاید ایرانشان، برادر «شهمردان بن ابیالخیر» نویسندهٔ نزهتنامهٔ علایی برادر و در نتیجه رازی (اهل ری) بودهباشد. دو اثر منظوم ایرانشان، بهمننامه و کوشنامه است. بهمننامه پیش از کوشنامه سروده شدهاست. کوشنامهٔ وی از روی نسخهٔ آماده شده به همت مرکز تحقیقات رایانهای حوزه علمیه اصفهان در گنجور در دسترس قرار گرفته است. بهمننامهٔ ایرانشان به کوشش آقای سید محمد امین حسینی در گنجور در دسترس قرار گرفته است (آقای محمد امین عبادی حیدر نیز در این راه به ایشان یاری رساندند).
دگر روز آگاه شد شاه چین شتابان بشد بر پی آتبین به نزدیکی آورد لشکر فرود سواری فرستاد از آن سوی رود بدان پاسبانان بیارد بنه بیابند سالار با یک تنه وز آن سو طلایه فرستاد شاه دلیران چ...
شه چین سپه را نکوهش نمود که این سستی و بیمتان از چه بود از این مایه مردم چه دارید باک که کشتن توان این سگان را به خاک سپاهش بدو گفت کای شهریار بترسیم از این دیو چهره سوار که سوزنده...
بر آشفت و با لشکر خویش گفت که درد و غمان با شما باد جفت همه دشمنان را برم سوی کوه چو سوی صف آیم همه همگروه ز دشمن گریزان شما چون رمه همه توده گردیده پیشم همه چو در جنگ زهره چنین دا...
چو از دور خسرو مر او را بدید همی تاخت تا تنگ بر وی رسید نگه کرد در چهر و دندان او در اندام لرزنده شد جان او دلش در تن از بیم لرزنده شد مگر مرده بود آنگهی زنده شد پشیمان شد از تاختن...
ز هر گونه گفتار گوینده گفت شه چین از اندیشه این نخفت روانش همیشه در اندیشه بود از آن بچه کافگنده در بیشه بود دلش ز آن نشان داد هرگه درست ورا راز گردون همی بازجست که این دیو چهره ز ...
چو مهر از سر کوه بنمود چهر نهان گشت ماه از درخشنده مهر بزرگان و دستور را پیش خواند وزاین در فراوان سخنها براند که کاری شگفت آمدستم به روی از آن پیل دندان وارونه خوی بدانید کآن سال ...
یکی داستان گفته بودم ز پیش چنانچون شنیدم ز کم و ز بیش چنان داستانی ز رنگ و ز بوی همه پادشاهی بهمن در اوی به شعرش چو گنجی بیاراستم به نقشش چو باغی بپیراستم به نام شهنشاه والا گهر پد...
چنان دید کز سوی ایرانیان یکی کره ای شد پی مادیان بیامد دوان تا بر تخت اوی نکرد ایچ اندیشه از بخت اوی لگد زد فراوان که نتوان شمرد یکی پایه تخت بشکست خرد ز خواب اندر آمد جهاندیده شاه...
دگر هفته فرمود تا استوان سوی عرض بردند پیر و جوان خود و رستم از شهر بیرون شدند ز دروازه بر راه هامون شدند برآمد ز لشکر دلاور سوار دو ره ده هزار و دگر دو هزار دل پهلوان زان سپه شاد ...
سپهبد پشوتن که دستور بود از آسایش او روز و شب دور بود روان شد سپاه از پسش فوج فوج چو دریا که از باد خیزد به موج چو آگاهی از وی به دستان رسید که بهمن دگر باره لشکر کشید فرامرز پرمای...
بدین باهله شاه تیبال بود خداوند شمشیر و کوپال بود چو بانوگشسب اندر آمد به راه فرستاد کس سوی تیبال شاه که ما دختران جهان پهلوان گریزان به گرد جهان و دوان پدر کشته و دوده گشته تباه ب...
یکی نامور خواهم از انجمن که او را دهم جوشن و اسب من زبان پارسی دارد و پهلوی ندارد سر تندی و بدخوی شود پیش او از میان سپاه بخواهد مر او را به آوردگاه درنگ آورد چون به پیش آیدش به گف...
چو دستور گفتار خسرو شنید برآمد ز جای آفرین گسترید چنین گفت کز دانش و رای شاه چنین زیبد و جز چنین نیست راه شگفتی یکی داستان بینم این کجا چرخ رانده ست بر شاه چین کنون من به فر جهانجو...
ز گفتار او گشت به مرد شاد فرود آمد از اسب مانند باد فراوان ببوسید پیشش زمین چنین گفت کای شاه ایران و چین تو فرزند شاهی و ما کهتریم زمین جز به فرمان تو نسپریم ز راز تو آگه نبودیم کس...
بیا تا برآیی هم اکنون به تخت چنانچون بود مرد فرخنده بخت پدر شاه چین و برادر پدر شهنشاه روی زمین سربسر تو همچون دد و دام در مرغزار خورش کرده همواره خون شکار به پیش کسی کرده خود را ب...
سخن های شیرین و امید بخت جوان را یکایک فرو بست سخت به دستور شاه آن زمان گفت کوش که بر من کنون راز خسرو مپوش نباشم من ایمن ز پاداش شاه که بر دست من شد برادر تباه بترسم کز آن کشته یا...
از آوردگه کوش چون گشت باز سوی آتبین رفت و بردش نماز بدو آتبین زود بر پای خاست بر آورد و بنشاند بر دست راست بدو گفت کامروز با چینیان چه کردی تو ای زنده پیل دمان چنین پاسخ آورد کآن ش...
دل مرد دستور از او گشت شاد برون آمد او سر سوی ره نهاد چنان لشکری برد با خود گزین که خسته شد از نعل اسبان زمین برآمد به جای نشان با سپاه عنان را بپیچید و برتافت راه سپه را به کوه ان...
چو از کارش آگاه شد آتبین بفرمود تا برنهادند زین به اسب اندر آمد برآمد ز جای شمالی شد از زیر او بادپای چو نزدیک کوش آمد آواز داد که ای بدکنش بدرگ دیوزاد چه بودت بهانه چه بر من نهی ک...
ز ره چون یکی میل ببرید بیش سپاه پدرش اندر آمد به پیش پیاده شدش پیش به مرد زود مر او را فروان ستایش نمود زمین را ببوسید پیشش سپاه همی کرد هرکس به رویش نگاه به به مرد داد آن سر ارجمن...
همان گه نویسنده را پیش خواند وزاین داستان چند با او براند چو بر پرنیان بر گذر کرد نی یکی مژده را شادی افگند پی که شاه جهان تا جهان شاه باد از او دست بدخواه کوتاه باد کمرگاه او سخت ...
چو لؤلؤ در آمد بر دخت شاه بدو گفت کاین از تو بینم گناه مرا این فرستاده زشت کیش نخستین قدح دردی آورد پیش چو ایدر مرا پیش تو نیست راه به ایران که راهم دهد پیش گاه ز هر سان که اندیشم ...
زمانه چو کارم دلارای کرد دلم داستانی دگر رای کرد یکی مهتری داشتم من به شهر که از دانش و مردمی داشت بهر جوانی که هر کس که او را بدید همی نام یزدان بر او بر دمید به بالا چو سرو و به ...
وز آنجا سوی شهر باز آمدند به بازی و باده فراز آمدند چو آگاه شد زان سخن شهریار سپه عرضه کردند ششصدهزار روان شد سوی کشور باهله همه دشت و در پر ز شیر یله دو منزل برون رفت با شاه صور ه...