قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳۸
ای شده مشغول به ناکردنی گرد جهان بیهده تا کی دنی آهن اگر چند گران شد تورا سلسله بایدت ازو ده منی چونکه نشویی به خرد روی جهل برنکشی از سرت آهرمنی آنچه نه خوش است و نه نیکو برش تخمش ...

حکیم ابومعین ناصر بن خسرو قبادیانی بلخی در سال ۳۹۴ هجری قمری در بلخ تولد یافت. از اوایل جوانی به تحصیل علوم و تحقیق ادیان و مطالعهٔ اشعار شعرای ایران و عرب پرداخت. در دورهٔ جوانی به دربار غزنویان و سپس به دربار سلجوقیان راه یافت. در سال ۴۳۷ هجری قمری خوابی دید و به قول خود از خواب چهل ساله بیدار شد، کارهای دیوانی را رها کرد و به سیر آفاق و انفس پرداخت. پس از پیوستن به فرقهٔ اسماعیلیه و تبلیغ عقاید آنان، امرای سلجوقی در صدد کشتن وی برآمدند، سپس به ناچار به بدخشان گریخت و سرانجام در سال ۴۸۱ هجری قمری در یمگان وفات یافت. از آثار او می توان به سفرنامه، زادالمسافرین، وجه دین، خوان الاخوان، جامعالحکمتین، روشنایینامه، سعادتنامه و دیوان اشعار اشاره کرد.
ای شده مشغول به ناکردنی گرد جهان بیهده تا کی دنی آهن اگر چند گران شد تورا سلسله بایدت ازو ده منی چونکه نشویی به خرد روی جهل برنکشی از سرت آهرمنی آنچه نه خوش است و نه نیکو برش تخمش ...
ای مانده به کوری و تنگ حالی بر من ز چه همواره بد سگالی از کار تو دانی که بی گناهم هرچند تو بدبخت و تنگ حالی دانی که تو چون خوار و من عزیزم زیرا که منم زر و تو سفالی از جهل که آن مل...
ای باز کرده چشم و دل خفته را ز خواب بشنو سؤال خوب و جوابی بده صواب بنگر به چشم دل که دو چشم سرت هگرز دیده است چشمه ای که درو نیست هیچ آب چشمه ست و آب نیست پس این چشمه چون بود این ن...
تمییز و هوش و فکرت و بیداری چون داد خیره خیره تو را باری تا کار بندی این همه آلت را در غدر و مکر و حیلت و طراری تا همچو مور بی خور و بی پوشش کوشش کنی و مال فراز آری از خال و عم به ...
این چه خیمه است این که گویی پر گهر دریاستی یا هزاران شمع در پنگان از میناستی باغ اگر بر چرخ بودی لاله بودی مشتری چرخ اگر در باغ بودی گلبنش جوزاستی از گل سوری ندانستی کسی عیوق را ای...
دگر ره باز با هر کوهساری بخار آورد پیدا خارخاری همان شخ که ش حریرین بود قرطه همی از خز بربندد ازاری به ابر اندر حصاری گشت کهسار شنوده ستی حصاری در حصاری همی فرش پرندین برنوردد شمال...
پیشه این چرخ چیست مفتعلی نایدش از خلق شرم و نه خجلی یک هنرستش که عیب او ببرد آنکه زوالی است فعلش و بدلی صبر کنم با جهان ازانکه همی کار نیاید نکو به تنگ دلی از تو جهان رنج خویش چون ...
جهان بازیگری داند مکن با این جهان بازی که در مانی به دام او اگرچه تیز پر بازی برآوردم چو کاخی خوب و اکنون می فرود آرد برآورده فرود آری نباشد کار جز بازی چه باشد بازی آن باشد که نای...
ای به خطاها بصیر و جلد وملی نایدت از کار خویش خود خجلی هیچ نیابی مرا ز پند و قران وز غزل و می به طبع در بشلی حاصل ناید به جسم و جان تو در از غزل و می مگر که مفتعلی چون عسلی شد زخان...
شادی و جوانی و پیشگاهی خواهی و ضعیفی و غم نخواهی لیکن به مراد تو نیست گردون زین است به کار اندرون تباهی خواهی که بمانی و هم نمانی خواهی که نکاهی و هم بکاهی چونان که فزودی بکاهی ایر...
ای آدمی به صورت و بی هیچ مردمی چونی به فعل دیو چو فرزند آدمی گر اسپ نیست استر و نه خر تو هم چون او نه مردمی نه دیو یکی دیو مردمی کم دید چشم من چو تو زیرا که چون کمند همواره پر ز پی...
گرت باید که تن خویش به زندان ندهی آن به آید که دل خویش به شیطان ندهی دیو مهمان دل توست نگر تا به گزاف این گزین خانه بدان بیهده مهمان ندهی آرزو را و حسد را مده اندر دل جا گر همی خوا...
چه چیز بهتر و نیکوتر است در دنیی سپاه نی ملکی نی ضیاع نی رمه نی سخن شریف تر و بهتر است سوی حکیم ز هرچه هست در این رهگذار بی معنی بدین سخن شده ای تو رییس جانوران بدین فتادند ایشان ب...
بر تو این خوردن و این رفتن و این خفتن و خاست نیک بنگر که که افگند وز این کار چه خواست گر به ناکام تو بود این همه تقدیر چرا به همه عمر چنین خواب و خورت کام و هواست چون شدی فتنه ناخو...
شبی تاری چو بی ساحل دمان پر قیر دریایی فلک چون پر ز نسرین برگ نیل اندوده صحرایی نشیب و توده و بالا همه خاموش و بی جنبش چو قومی هر یکی مدهوش و درمانده به سودایی زمانه رخ به قطران شس...
آسایشت نبینم ای چرخ آسیایی خود سوده می نگردی ما را همی بسایی ما را همی فریبد گشت دمادم تو من در تو چون بپایم گر تو همی نپایی بس بی وفا و مهری کز دوستان یکدل نور جمال و رونق خوش خوش...
این کهن گیتی ببرد از تازه فرزندان اوی ما کهن گشتیم و او نو اینت زیبا جادوی مادری دیدی که فرزندش کهن گردد هگرز چون کهن مادرش را بسیار باز آید نوی هرکه را نو گشت مادر او کهن گردد بلی...
ای طمع کرده ز نادانی به عمر هرگزی با فزونی و کمی مر هرگزی را کی سزی در میان آتشی و اندر میانت آتش است آب را چندین همی از بیم آتش چون مزی گر همی خواهی که جاویدان بمانی ای پسر در میا...
آمد و پیغام حجت گوش دار ای ناصبی پاسخش ده گر توانی سر مخار ای ناصبی هرچه گویی نغز حجت گوی لیکن قول نغز کی پدید آید ز مغز پربخار ای ناصبی علم ناموزی و لشکرسازی از غوغا همی چون چنینی...
آن جنگی مرد شایگانی معروف شده به پاسبانی در گردنش از عقیق تعویذ بر سرش کلاه ارغوانی بر روی نکوش چشم رنگین چون بر گل زرد خون چکانی بر پشت فگنده چون عروسان زربفت ردای پرنیانی بسیار ن...
دیوی است جهان پیر و غداری که ش نیست به مکر و جادوی یاری باغی است پر از گل طری لیکن بنهفته به زیر هر گلی خاری گر نیست مراد خستن دستت زین باغ بسند کن به دیداری این بلعجبی است خوش کجا...
اگر ز گردش جافی فلک همی ترسی چنین به سان ستوران چرا همی خفسی وگر حذر نکند سود با سفاهت او چنین ز نیک و بد او چرا همی ترسی چرا که باز نداری چو مردمان به هوش خسیس جان و تنت را ز ناکس...
آن قوت جوانی وان صورت بهشتی ای بی خرد تن من از دست چون بهشتی تا صورتت نکو بود افعال زشت کردی پس فعل را نکو کن اکنون که زشت گشتی پشتی ضعیف بودت این روزگار چون دی طاووس وار بودی و ام...
جهانا عهد با من جز چنین بستی نیاری یاد از آن پیمان که کرده ستی اگر فرزند تو بودم چرا ایدون چو بد مهران ز من پیوند بگسستی فرود آوردی آنچه ش خود برآوردی گسستی هرچه کان را خود بپیوستی...