بخش ۲۴ - مقالت سوم در حوادث عالم
یک نفس ای خواجه دامن کشان آستنی بر همه عالم فشان رنج مشو راحت رنجور باش ساعتی از محتشمی دور باش حکم چو بر عاقبت اندیشی است محتشمی بنده درویشی است ملک سلیمان مطلب کان کجاست ملک همان...

حکیم ابومحمد الیاس بن یوسف بن زکی ابن مؤید نظامی شاعر معروف ایرانی در قرن ششم هجری قمری است. وی بین سالهای ۵۳۰ تا ۵۴۰ هجری قمری در شهر گنجه متولد شد. وی از فنون حکمت و علوم عقلی و نقلی و طب و ریاضی و موسیقی بهرهای کامل داشته و از علمای فلسفه و حکمت به شمار میآمده است. مهمترین اثر وی «پنج گنج» یا «خمسه» است. دیوان اشعار او مشتمل بر قصاید، غزلیات، قطعات و رباعیات است. وی بین سالهای ۵۹۹ تا ۶۰۲ هجری قمری وفات یافت.
یک نفس ای خواجه دامن کشان آستنی بر همه عالم فشان رنج مشو راحت رنجور باش ساعتی از محتشمی دور باش حکم چو بر عاقبت اندیشی است محتشمی بنده درویشی است ملک سلیمان مطلب کان کجاست ملک همان...
سر نامه نام جهاندار پاک بر ارنده رستنی ها ز خاک بلندی ده آسمان بلند گشاینده دیده هوشمند جهان آفرین وز جهان بی نیاز به هنگام بیچارگی چاره ساز زمین را به مردم برآراست چهر کمر بست گرد...
چو برزد بامدادان خازن چین به درج گوهرین بر قفل زرین برون آمد ز درج آن نقش چینی شدن را کرده با خود نقش بینی بتان چین به خدمت سر نهادند بسان سرو بر پای ایستادند چو شیرین دید روی مهرب...
پس آنگه که خاک زمین داد بوس چنین پاسخ آورد فرفوریوس که تا دور باشد خرامش پذیر تو بادی جهان داور دور گیر سر از داد تو بر متاباد دهر که داد تو بیداد را کرد قهر ز پرسیدن شاه ایزدشناس ...
بیا ساقی از باده بردار بند بپیمای پیمودن باد چند خرابم کن از باده جام خاص مگر زین خرابات یابم خلاص خرامیدن لاجوردی سپهر همان گردبر گشتن ماه و مهر مپندار کز بهر بازی گریست سراپرده ا...
روزی از آنجا که فراغی رسید باد سلیمان به چراغی رسید مملکتش رخت به صحرا نهاد تخت بر این تخته مینا نهاد دید به نوعی که دلش پاره گشت برزگر ی پیر در آن ساده دشت خانه ز مشتی غله پرداخته...
سخن گوینده پیر پارسی خوان چنین گفت از ملوک پارسی دان که چون خسرو به ارمن کس فرستاد به پرسش کردن آن سرو آزاد شب و روز انتظار یار می داشت امید وعده دیدار می داشت به شام و صبح اندر خد...
سازنده ارغنون این ساز از پرده چنین برآرد آواز کان مرغ به کام نارسیده از نوفلیان چو شد بریده طیاره تند را شتابان می راند چو باد در بیابان می خواند سرود بی وفایی بر نوفل و آن خلاف را...
روزی از صبح فتح نورانی آسمان بر گشاده پیشانی فرخ و روشن و جهان افروز خنک آن روز یاد باد آن روز شه به خوبی چو روی دلبند ان مجلسی ساخت با خردمند ان روز خانه نه روز بستان بود که اولین...
چو قفل آزمایی به هرمس رسید ز زنجیر خایی درآمد کلید از آن پیشتر کان گره باز کرد سخن بر دعای شه آغاز کرد که بر هر چه شاید گشادن ز بند دل و رای شه باد فیروزمند فلک باد گردنده بر کام ا...
فلک چون کار سازی ها نماید نخست از پرده بازی ها نماید به دهقانی چو گنجی داد خواهد نخست از رنج بردش یاد خواهد اگر خار و خسک در ره نماند گل و شمشاد را قیمت که داند بباید داغ دوری روزک...
شبگیر که چرخ لاجوردی آراست کبودیی به زردی خندیدن قرص آن گل زرد آفاق به رنگ سرخ گل کرد مجنون چو گل خزان رسیده می گشت میان آب دیده زان آب که بر وی آتش افشاند کشتی چو صبا به خشک می را...
ای سپر افکنده ز مردانگی غول تو بیغوله بیگانگی غره به ملکی که وفا ییش نیست زنده به عمری که بقا ییش نیست پی سپر جرعه می خوارگان دستخوش بازی سیارگان مصحف و شمشیر بینداخته جام و صراحی ...
چونکه بهرام شد نشاط پرست دیده در نقش هفت پیکر بست روز شنبه ز دیر شماسی خیمه زد در سواد عباسی سوی گنبد سرای غالیه فام پیش بانوی هند شد به سلام تا شب آنجا نشاط و بازی کرد عود سازی و ...
بیا ساقی از من مرا دور کن جهان از می لعل پر نور کن میی کاو مرا ره به منزل برد همه دل برند او غم دل برد جهان گرچه آرامگاهی خوش است شتابنده را نعل در آتش است دو در دارد این باغ آراست...
فلاطون که بر جمله بود اوستاد ز دریای دل گنج گوهر گشاد که روشن خرد پادشاه جهان مباد از دلش هیچ رازی نهان ز دولت به هر کار یاریش باد گذر بر ره رستگاریش باد حدیثی که پرسد دل پاک او بگ...
چون نور چراغ آسمان گرد از پرده صبح سر به در کرد در هر نظری شگفت باغی شد هر بصری چو شب چراغی مجنون چو پرنده زاغ پویان پروانه صفت چراغ جویان از راه رحیل خار برداشت هنجار دیار یار برد...
چو شیرین در مداین مهد بگشاد ز شیرین لب طبق ها شهد بگشاد پس از ماهی کز آسایش اثر یافت ز بیرون رفتن خسرو خبر یافت که از بیم پدر شد سوی نخجیر وز آنجا سوی ارمن کرد تدبیر به درد آمد دلش...
پیرزنی را ستمی درگرفت دست زد و دامن سنجر گرفت کای ملک آزرم تو کم دیده ام وز تو همه ساله ستم دیده ام شحنه مست آمده در کوی من زد لگدی چند فرا روی من بی گنه از خانه به رویم کشید موی ک...
بیا ساقی آن خون رنگین رز درافکن به مغزم چو آتش بخز میی کز خودم پای لغزی دهد چو صبحم دماغ دو مغزی دهد کجا بودی ای دولت نیک عهد به درگاه مهدی فرود آر مهد چو آیی به درگاه مهدی فرود به...
چو گریبان کوه و دامن دشت از ترازوی صبح پر زر گشت روز یکشنبه آن چراغ جهان زیر زر شد چو آفتاب نهان جام زر بر گرفت چون جمشید تاج زر برنهاد چون خورشید بست چون زرد گل به رعنایی کهربا بر...
چو ختم سخن قرعه بر شاه زد سخن سکه قدر بر ماه زد سکندر که خورشید آفاق بود به روشن دلی در جهان طاق بود از آن روشنی بود کان روشنان برو انجمن ساختند آنچنان چو زیرک بود شاه آموزگار همه ...
غواص جواهر معانی کرد از لب خود شکر فشانی کانروز که نوفل آن ظفر یافت لیلی به وقایه در خبر یافت آمد پدرش زبان گشاده بر فرق عمامه کج نهاده بر گفت ز راه تیزهوشی افسانه آن زبان فروشی کا...
چو خسرو دور شد زآن چشمه آب ز چشم آب ریزش دور شد خواب به هر منزل کز آن جا دورتر گشت ز نومیدی دلش رنجورتر گشت دگر ره شادمان می شد به امید که برنآمد هنوز از کوه خورشید چو من زین ره به...