غزل شمارهٔ ۶۶۸
ای نور چشم من ز رخ لاله رنگ تو سوگند سخت من به دل همچو سنگ تو در دهر سوکوار نباشد به حال من در شهر غمگسار نباشد بی نگ تو پیش رخت ز شرم بریزند رنگها صورتگران چین چو ببینند رنگ تو بر...

ای نور چشم من ز رخ لاله رنگ تو سوگند سخت من به دل همچو سنگ تو در دهر سوکوار نباشد به حال من در شهر غمگسار نباشد بی نگ تو پیش رخت ز شرم بریزند رنگها صورتگران چین چو ببینند رنگ تو بر...
ترا گزید دل منمرا گزید غم تو به حال من نظری کن که مردم از ستم تو متاب روی و سر از منمباش بی خبر از من که روز و شب دل و چشمم در آتشست ونم تو تویی علاج غم ما تویی مسیح دم ما ز مرگ با...
رخت تمکین مرا عشق به یک بار بسوخت آتشم در جگر خسته شد و زار بسوخت بنشستم که نویسم سخن عشق و ز دل شعله ای در قلم افتاد که طومار بسوخت دل یاران تو نگفتی که بسوزد بر یار ما خود آن یار...
ای خرمن گل خوشه چین پیش تن و اندام تو بلبل نخواند وصف گل تا من نگویم نام تو بر بام رو تا خلق را در تیره شب روشن شود ماهی ز طاق آسمانماهی ز طرف بام تو یک بوسه در ده زان دهن وانگه بر...
ای رشک گل تازه رخ چون سمن تو عرعر خجل از قد چو سرو چمن تو پای نفس اندر جگر نافه شکسته بوی شکن طره عنبر شکن تو آنها که به مویی بفروشند بهشتی مویی به جهانی بخرند از بدن تو دل تنگ شود...
ای ترک دل ما را خوش دار به جان تو مگذار تن مارا لاغر چو میان تو چون سرو روان داری قدی به خرامیدن و آن روی چو گل خندان بر سرو روان تو ابرو چون کمان سازی تا تیر غم اندازی گر زخم خورم...
به جان من به جان من به جان تو به جان تو که نام من نفرمایی فراموش از زبان تو ز سود من نپندارم ترا هرگز زیان دارد که سود تست سود من زیان من زیان تو تو و من در میان ما کجا گنجد که این...
به چشم سر هدف سازم دل خود را به جان تو اگر بر نام من تیری بیندازد کمان تو دل من بوسه ای زان لب تمنی می کند لیکن نمی گویم سخن بی زر که می دانم زبان تو چو دست خود نخواهی کردن اندر گر...
دل من خسته یاریست بی تو تنم در قید بیماریست بی تو مرا گوییکه بی من جان همی ده کرا خود غیر ازین کاریست بی تو ترا در سر دلازاریست بی من مرا با خود دلازاریست بی تو تو فخری میکنی بر من...
گر چه زان ما گشتی سر ما چه دانی تو ورچه مات می خوانیم این دعا چه دانی تو چون ز خود نشد خالی هیچ نفس خودبینت از خدا سفر کردن در خدا چه دانی تو شب چو خفته می باشی تا به روز در خلوت گ...
ای مدد تیره شب از موی تو روز مرا روشنی از روی تو بر سر آنم که شوم یک سحر خاک نسیمی که دهد بوی تو خاک شوم تا مگر آرد مرا باد محبت به سر کوی تو باز به گوش تو رساند مگر قصه ما حاجب اب...
سوی من شادی نیایدتا نیایم سوی تو روی شادی آن زمان بینم که بینم روی تو من دلی دارم که در وی روی شادی هیچ نیست غیر از آن ساعت که آرد باد صبحم بوی تو هر کسی از غم پناه خود به جایی می ...
گل در قرق عرق کند از شرم روی تو صافی به کوچها دود از جستجوی تو در شانه دید موی تو صافی و زان زمان برسینه سنگ می زند از شوق موی تو بر پای سرو و بید نهد روی هر نفس صافی ز حسرت و هوس ...
جانا دلم ز درد فراق تو کم نسوخت آخر چه شد که هیچ دلت بر دلم نسوخت نزد تو نامه ای ننوشتم که سوز دل صد بار نامه در کف من با قلم نسوخت بر من گذر نکرد شبی کاشتیاق تو جان مرا به آتش ده ...
زود شود باز بسته تو عاشق از دام جسته تو رونق گل می برد همیشه عارض چون لاله دسته تو آن شکرینی که وقت بوسه قند بریزد ز پسته تو رحم که بر هم شکست ما را طره در هم شکسته تو وقت نیامد که...
دل به تو دادیم و شکستی برو سینه ما را چو بخستی برو داد دل از پیش تو می خواستم چون بت بیداد پرستی برو باز ز سر عربده داری و جنگ هیچ نگویم که تو مستی برو نیستی از همچو منی در جهان سه...
حسن مصرست و رخ چون قمرت میر درو عشق زندان و حصارش که شدم پیر درو خم ابروت کمانیست که دایم باشد هم کمان مهره و هم ناوک و هم تیر درو حلقه زلف تو دامیست گره گیر که هست حلق و پای دل من...
امشب از پیش من شیفته دل دور مرو نور چشم منی ای چشم مرا نور مرو دیگری از نظرم گر برود باکی نیست تو که معشوقی و محبوبی و منظور مرو خانه ما چو بهشتست به رخسار تو حور زین بهشت ار بتوان...
آن چشم مست بین که دلم گشت زار ازو ای دوستان بسوخت مرا زینهار ازو گرد از تنم به قد برآورد و همچنان بر دل نمی شود متصور گذار ازو گر پیش او گذار کنی ای نسیم صبح پیغام من بگوی و سلامی ...
ای دل مکن بهر ستمی این نفیر ازو چون جانت اوست تن زن و دل برمگیر ازو آن دوست گر به تیر کند قصد دشمنی سر پیش دار و روی مگردان به تیر ازو از یار ناگزیر نشاید گریختن زان کس توان گریخت ...
عمر که بی او گذشت ذوق ندیدیم ازو دل بر شادی نخورد تا ببریدیم ازو دست تمنای ما شاخ امیدی نشاند لیک به هنگام کار میوه نچیدیم ازو چند جفا گفت و زو دل نگرفتیم باز چند ستم کرد و رو در ن...
گر دهد یارت امان ایمن مشو ور ببخشاید به جان ایمن مشو آن زمان کت گوید ای من جمله تو جمله مکرست آن زمان ایمن مشو روی او را گر ببینی آشکار باز خواهد شد نهان ایمن مشو گر کنارت گوید از ...
دل سرای خاص شد از مجلس عامش مگو جان چو بر جانان رسید از پیک و پیغامش مگو مرغ جان ما که از تار بدن بودش قفس باز دست شاه گشت از دانه و دامش مگو ما از آن یوسف به بویی قانعیم ای باد صب...
ای ز چین و حلقه زلف سیاه بسته شادروان خوبی گرد ماه در سر زلف تو صد لیلی اسیر در زنخدان تو صد یوسف به چاه قاتلت چون سایه بر راه افگند آفتاب آنجا چه باشد خاک راه کس گناهی بر تو نتوان...