شمارهٔ ۱ - آتش دل
به لاله نرگس مخمور گفت وقت سحر که هر که در صف باغ است صاحب هنریست بنفشه مژده نوروز میدهد ما را شکوفه را ز خزان و ز مهرگان خبریست بجز رخ تو که زیب و فرش ز خون دل است بهر رخی که درین
۱۸۱ شعر از پروین اعتصامی
به لاله نرگس مخمور گفت وقت سحر که هر که در صف باغ است صاحب هنریست بنفشه مژده نوروز میدهد ما را شکوفه را ز خزان و ز مهرگان خبریست بجز رخ تو که زیب و فرش ز خون دل است بهر رخی که درین
از ساحت پاک آشیانی مرغی بپرید سوی گلزار در فکرت توشی و توانی افتاد بسی و جست بسیار رفت از چمنی به بوستانی بر هر گل و میوه سود منقار تا خفت ز خستگی زمانی یغماگر دهر گشت بیدار تیری ب
زاغی به طرف باغ به طاووس طعنه زد کین مرغ زشت روی چه خودخواه و خودنماست این خط و خال را نتوان گفت دلکش است این زیب و رنگ را نتوان گفت دلرباست پایش کج است و زشت از آن کج رود به راه د
ز دامی دید گنجشگی همایی همایون طالعی فرخنده رایی نه پایش مانده اندر حلقه دام نه یکشب در قفس بگرفته آرام نه دیده خواری افتادگان را نه بندی گشتن آزادگان را نه فکریش از برای آب و دانه