در مرثیهٔ سعد بن ابوبکر
به هیچ باغ نبود آن درخت مانندش که تندباد اجل بی دریغ برکندش به دوستی جهان بر که اعتماد کند که شوخ دیده نظر با کسیست هر چندش به لطف خویش خدایا روان او خوش دار بدان حیات بکن زین حیات...

مشرفالدین مصلح بن عبدالله شیرازی شاعر و نویسندهٔ بزرگ قرن هفتم هجری قمری است. اهل ادب به وی لقب «استادِ سخن»، «پادشاهِ سخن»، «شیخِ اجلّ» و حتی بهطور مطلق، «استاد» دادهاند. تخلص او «سعدی» است که از نام اتابک مظفرالدین سعد پسر ابوبکر پسر سعد پسر زنگی گرفته شده است. او احتمالاً بین سالهای ۶۰۰ تا ۶۱۵ هجری قمری زاده شده است. در جوانی به مدرسهٔ نظامیهٔ بغداد رفت و به تحصیل ادب و تفسیر و فقه و کلام و حکمت پرداخت. سپس به شام و مراکش و حبشه و حجاز سفر کرد و پس از بازگشت به شیراز، به تألیف شاهکارهای خود دست یازید. سعدی در سال ۶۵۵ ه.ق سعدینامه یا بوستان را به نظم درآورد و در سال بعد (۶۵۶ ه.ق) گلستان را تألیف کرد. علاوه بر اینها قصاید، غزلیات، قطعات، ترجیعبند، رباعیات و مقالات و قصاید عربی نیز دارد که همه را در کلیات وی جمع کردهاند. سعدی نخستین شاعر ایرانی است که آثارش به یکی از زبانهای اروپایی ترجمه شده است. او بین سالهای ۶۹۰ تا ۶۹۴ هجری قمری در شیراز درگذشت و در همان جا -که اکنون به سعدیه معروف است- به خاک سپرده شد.
به هیچ باغ نبود آن درخت مانندش که تندباد اجل بی دریغ برکندش به دوستی جهان بر که اعتماد کند که شوخ دیده نظر با کسیست هر چندش به لطف خویش خدایا روان او خوش دار بدان حیات بکن زین حیات...
دردی به دل رسید که آرام جان برفت وان هر که در جهان به دریغ از جهان برفت شاید که چشم چشمه بگرید به های های بر بوستان که سرو بلند از میان برفت بالا تمام کرده درخت بلند ناز ناگه به حس...
بسم الله الرحمن الرحیم منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات پس در هر نفسی دو نعمت موجود ا...
وجود عاریتی دل درو نشاید بست همانکه مرهم جان بود دل به نیش بخست اگر جواهر ارواح در کشاکش نزع همی به عالم علوی رود ز عالم پست بر آب دیده مهجور هم ملامت نیست که شوق می بستاند عنان عق...
هر ساعتم اندرون بجوشد خون را وآگاهی نیست مردم بیرون را الا مگر آن که روی لیلی دیده ست داند که چه درد می کشد مجنون را
آن کیست که دل نهاد و فارغ بنشست پنداشت که مهلتی و تأخیری هست گو میخ مزن که خیمه می باید کند گو رخت منه که بار می باید بست
هشیار سری بود ز سودای تو مست خوش آن که ز روی تو دلش رفت ز دست بی تو همه هیچ نیست در ملک وجود ور هیچ نباشد چو تو هستی همه هست
نه هر که زمانه کار او دربندد فریاد و جزع بر آسمان پیوندد بسیار کسا که اندرونش چون رعد می نالد و چون برق لبش می خندد
گر بر رگ جان ز شستت آید تیرم چه خوشتر ازان که پیش دستت میرم دل با تو خصومت آرزو می کندم تا صلح کنیم و در کنارت گیرم
آن دوست که دیدنش بیاراید چشم بی دیدنش از گریه نیاساید چشم ما را ز برای دیدنش باید چشم ور دوست نبینی به چه کار آید چشم
آن رفته که بود دل بدو مشغولم وافکنده به شمشیر جفا مقتولم بازآمد و آن رونق پارینش نیست خط خویشتن آورد که من معزولم
میندیش که سست عهد و بدپیمانم وز دوستیت فرار گیرد جانم هرچند که به خط جمال منسوخ شود من خط تو همچنان زنخ می خوانم
من بنده بالای تو شمشاد تنم فرهاد تو شیرین دهن خوش سخنم چشمم به دهان توست و گوشم به سخن وز عشق لبت فهم سخن می نکنم
هر گه که نظر بر گل رویت فکنم خواهم که چو نرگس مژه بر هم نزنم ور بی تو میان ارغوان و سمنم بنشینم و چون بنفشه سر برنکنم
آرام دل خویش نجویم چه کنم وندر طلبش به سر نپویم چه کنم گویند مرو که خون خود می ریزی مادام که در کمند اویم چه کنم
گفتم که دگر چشم به دلبر نکنم صوفی شوم و گوش به منکر نکنم دیدم که خلاف طبع موزون من است توبت کردم که توبه دیگر نکنم
من بی تو سکون نگیرم و خو نکنم بی عارض گلبوی تو گل بو نکنم گویند فراموش کنش تا برود الحمد فراموش کنم و او نکنم
خیزم قد و بالای چو حورش بینم وآن طلعت آفتاب نورش بینم گر ره ندهندم که به نزدیک شوم آخر نزنندم که ز دورش بینم
گر زحمت مردمان این کوی از ماست یا جرم ترش بودن آن روی از ماست فردا متغیر شود آن روی چو شیر ما نیز برون شویم چون موی از ماست
ای قدر بلند آسمان پیش تو خرد گوی ظفر از هر که جهان خواهی برد دشمن چه کری کند که خونش ریزی از چشم عنایتش بینداز که مرد
می آیی و لطف و کرمت می بینم آسایش جان در قدمت می بینم وآن وقت که غایبی همت می بینم هر جا که نگه می کنمت می بینم
چون می کشد آن طیره خورشید و مهم من نیز به ذل و حیف تن در ندهم باری دو سه بوسه بر دهانش بدهم وانگه بکشد چو می کشد بر گنهم
من با دگری دست به پیمان ندهم دانم که نیوفتد حریف از تو بهم دل بر تو نهم که راحت جان منی ور زانکه دل از تو برکنم بر که نهم
ما حاصل عمری به دمی بفروشیم صد خرمن شادی به غمی بفروشیم در یک دم اگر هزار جان دست دهد در حال به خاک قدمی بفروشیم